عكاسي

سپتامبر 3, 2011

دلم عجيب براي دوربينم و عكاسي تنگ شده. خيلي وقتا سعي مي كردم اون رو همراه خودم داشته باشم با اين كه دردسر زيادي مي كشيدم. چه عكسهايي هم كه مي گرفتم اما نمي دونم چرا ديگه هيچوقت همراهم نيست. شايد به خاطر نصب دوربين روي تلفن هاي همراهه كه ديگه آدم نيازي به همراه داشتن دوربين عكاسي رو حس نمي كنه. اما موضوع اينه كه دوربين تلفن همراه اصلن مثل يه دوربين حتا نيمه حرفه اي هم نمي شه. يه جورايي دوربين اين تلفن ها آدم رو تو برزخ مي زاره. نه مي توني بگي دوربين داري چون واقعن كار يه دوربين عكاسي رو نمي كنه. نه مي توني بگي نداري چون به هر حال در مواقع لازم كارت رو راه مي اندازه. اما لذت يه عكاسي خوب رو ازت مي گيره.

Advertisements

دريا همون دريا بود

اوت 20, 2011

هفته گذشته يه مسافرت كوتاه داشتم به بوشهر. آخرين باري كه به اون جا رفته بودم 4 سال قبل بود كه براي مراسم خاكسپاري عمه‌ام اونجا رفتم و هيچ جاي شهر رو نگشتم. در اصل آخرين باري كه به بوشهر رفتم و مثل هميشه حسابي تو شهر گشتم حدود 10 سال قبل بود. اما قبل از اون تقريبن به طور مرتب به اون شهر سفر مي كردم و بخش زيادي از خاطرات تلخ و شيرينم مربوط به همين شهره.

هميشه زماني كه به بوشهر مي رفتم حس مي كردم كه اين شهر مثل شهرهاي ديگه نيست. نمادهايي داشت كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز مي كرد. كمتر شهري رو داريم تو ايران كه داراي نمادهايي باشه كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز كنه. اما اين بار كه بعد از 10 سال دوباره به اونجا مي رفتم از همون ابتداي ورود متوجه شدم كه ديگه اين شهر بوشهر سابق نيست و شده چيزي مثل شهرهاي ديگه. به شكلي خودم رو با شهر بيگانه حس مي كردم. هيچكدوم از اون نمادها ديگه اونجا نبودن. بوشهر شده بود يه شهري مثل بقيه شهرهاي ايران. قبلن در ابتداي ورود به شهر پايگاههاي نظامي وجود داشتن با تاسيسات و دكل هاي آنتن فرستنده هاي موج كوتاه و بلند. دكل هاي زيبا و خاصي كه از دور پرچم شهر بودن. در بيشتر نقاط حاشيه اي شهر وجود پايگاه هاي مختلف هوايي و دريايي رو حس مي كردي. بخشي از نوار ساحلي كه به مركز شهر نزديك بود يه خيابان ساحلي داشت با يه پياده رو ساده كه وقتي به نرده هاي كنار پياده رو تكيه مي دادي خودت رو وسط دريا و موجهاي دريا مي ديدي. اون پياده رو جوري ساخته شده بود كه مثل يه اسكله آدم رو درون دريا قرار مي داد. من هميشه زمان هايي كه در بوشهر بودم حتمن حداقل يك ساعت صبح و يك ساعت شب جام كنار اين نرده ها بود. در سمت راست همين جا اسكله هاي بارگيري رو مي تونستي ببيني با اون كشتي هاي بزرگ و كوچيك. يادمه 30 سال قبل زماني كه بچه بودم كشتي رافائل رو درست كنار همين اسكله ديدم چند ماه قبل از غرق شدنش. سمت چپ همين نوار ساحلي در فاصله چند كيلومتري فانوس دريايي قديمي بود كه چراغش شبها روشن مي شد. بقيه نقاط شهر هم به شكلي بود كه هميشه حس مي كردي در يك بندر هستي. بندري كه با بندرهاي ديگه متفاوته.

اما اين بار با نزديك شدن به شهر متوجه شدم كه ديگه اون نمادها وجود ندارن. از هيچكدوم از اون آنتن ها و پايگاه هاي نظامي ورودي شهر خبري نبود. وقتي به اون نوار ساحلي كه هميشه دوستش داشتم رفتم ديدم اون فرم پياده رو تغيير كرده و جاش رو به يه پلاژ شنا داده. قبلن در فاصله دو سه كيلومتري سمت چپ اونجا يه پلاژ بود كه اون رو از بين برده بودن و به جاش اون جا رو تبديل به پلاژ كرده بودن. بقيه پياده رو هم ديگه مثل سابق نبود كه تو رو ببره وسط آب. از اسكله ها هم خبري نبود. اون ها رو هم از شهر دور كرده بودن. فانوس دريايي رو هم خراب كرده بودن و به جاش رستوران درست كرده بودن. بقيه شهر هم به همين ترتيب دستخوش تغييرات بدتركيبي شده بود كه با ديدنشون گريه ام گرفت. بوشهر از يه شهر بندري تبديل شده بود به يه شهر ساحلي. همين و بس.

واقعن به اون تيم مهندسي و شهر سازي كه اين تصميمات رو گرفته بودن و اون طراحي ها رو انجام داده بودن لعنت فرستادم. آخه چطور ممكنه يه نفر يا يه تيم اين قدر بي سليقه باشه كه يه شهر زيبا رو به اين راحتي از بين ببره. نمادهاي متفاوت يه شهر هستن كه اون شهر رو از شهرهاي ديگه جدا مي كنن. وگر نه خيابان و بلوار و خونه كه از بديهيات يه شهر به حساب مي آن. درسته كه وجود اسكله بارگيري در بندر عامل شلوغيه اما مي شه با طراحي هاي صحيح هم اسكله رو در شهر حفظ كرد هم مسيرهاي ترانزيتي و دسترسي رو از شلوغي شهر دور كرد. درسته فانوس دريايي ديگه الان با رشد تكنولوژي و همينطور حجم زياد آلودگي نوري در حاشيه ساحل عملن كاربرد خودش رو از دست داده اما ساختمان يك فانوس دريايي هميشه يكي از نمادهاي زيباي بنادر در جهان بوده و هست. درسته كه ديگه به اون دكل ها و آنتن هاي نظامي نيازي نيست و رشد تكنولوژي نياز به بسياري از اون ها رو رفع كرده اما باقي موندن حداقل يكي از اونها جاي كسي رو در شهر تنگ نمي كنه.

اما حيف كه اون تيم مهندسي بي سواد با ندانم كاري و يا شايد هم از روي عمد همه اون نمادها رو از بين برد.

در آخر اين آهنگ هوشمند عقيلي رو هم كه خيلي دوست دارم و اين چند روز مرتب گوش مي كردم رو هم مي زارم كه حالشو ببرين:

دوستي

ژوئیه 28, 2011

پيدا كردن يه دوست كار ساده اي نيست اما سخت تر از اون از دست دادن اون دوسته و سخت تر از از دست دادن دور شدن از اونه.

براي ما ايرانيا اين دور شدنا ديگه شده يه امر عادي. ايرانياي جهان وطن. اما در اصل اين مهاجرتا شده يه خوره كه داره  روحمون رو مي خوره. بد تر از اون اينه كه به اين وضع عادت كرديم. شده جزئي از زندگيمون. تو فيس بوك وقتي يه دوست رو پيدا مي كنم اولين چيزي كه مي رم مي بينم اينه كه الان داره تو كدوم كشور زندگي مي كنه. شماره تلفن هر دوست قديمي رو كه پيدا ميكنم و بهش زنگ مي زنم يا اون زنگ مي زنه اولين چيزي كه مي پرسه اينه كه الان كجايي؟ ايراني؟ همين پريروز بعد از مدت ها به يكي از دوستاي قديميم زنگ زدم و اولين چيزي كه پرسيد همين بود. اين اصلن خوب نيست.

قديما وقتي دوستي دور مي شد گذشت زمان و فاصله اين سختي رو قابل تحمل تر مي كرد اما اين روزا با وجود اين دنياي مجازي زمان و فاصله ديگه بي معني شده. هر روز دوستات رو تو اين دنياي مجازي مي بيني، باهاشون چت مي كني، وبلاگشون رو مي خوني و رو پستاشون يادداشت مي زاري، رو ديوارشون تو فيس بوك چيز مي نويسي، ميان رو ديوارت چيز مي نويسن، عكساشون رو مي بيني، عكسات رو مي بينن و خلاصه روحشون هميشه كنارت مي مونه.  اين خيلي سخت تره. هر روز دوري برات تازه مي شه. هر روز يادت مي آد كه چه آدمايي رو از دست دادي. يادت مي آد كه چه خاطراتي با هم داشتين. همين خاطرات پوستت رو مي كنه، اونم زنده زنده.

روزي صد بار تصميم مي گيرم وبلاگم رو رسمن تعطيل كنم، پروفايلم تو فيس بوك رو پاك كنم، مسنجرهام رو از رو كامپيوترم حذف كنم و كلن از اين دنياي مجازي برم. بعدش به خودم نهيب مي زنم كه يه روزي همه چي درست مي شه. اميدوارم بشه. 😦

Understanding Terrorism

ژوئیه 27, 2011

Understanding Terrorism

– Sorry but I couldn’t find the exact reference

كتيبه آناهيتا – بند هشتم

ژوئن 26, 2011

گوش فرادار كه با تو از دولت سخن مي گويم دروغي بزرگ كه چون حرباء رنگ مي بازد و متحول مي شود، با دهاني كف آلوده.
از الهگان آناني را دوست تر مي دارم كه بر سر در معبدش چنين بنگارند: «دولت بزرگترين دروغهاست.» …
هر آنگاه از حقيقت سخن مي راند بدان كه دروغي گستاخانه تر را در پرده دارد …
و توبه اش ريايي بس عظيم تر …
اينست آنچه بازگفتنش را هميشه سزاوار دانسته ام بدانسان كه به ايزداني پيش از تو …
دولت دروغي است كه جهش بر مي دارد …
و چون حربا از شاخه اي به شاخه اي …
به ياد مي آورم زماني را كه نخستين بناي دولت گذاشته شد …
انسان از درد نفيري بركشيد و چون سنگ پشتي آرام آرام در لاك خود فرو رفت. …
روزي كه پيكر دولت در هم فرو ريزد، از ميان خاكسترش انسان سر بر خواهد آورد و خدايان آزادانه نفس خواهند كشيد …
بسا ايزدان آزاده اي كه با تازيانه هاي دولت به خاك افتاده اند و خداياني بسيار نيز …
آيا ققنوس را ديده اي؟ … او براي جاني تازه مي ميرد و دولت از هر ققنوسي، ققنوس تر است… دروغي بزرگ …

(كتيبه آناهيتا – بند هشتم)

– نويسنده اش خيلي آنارشيست بوده. خوشم اومد. :)[بوگي]

مهر

مه 30, 2011

تو فيس بوك يه صفحه است به اسم «دلنوشته های دلنشین». جمله هاي لطيف، انساني و گاهي عاشقانه مي نويسه. تقريبن هر روز اين جمله ها رو مي نويسه و روزي چند تا از اين جمله ها.
اين صفحه رو دوست دارم. خيلي زياد.
هر بار كه جمله جديدي مي زاره و اون جمله رو مي خونم حس مي كنم كه هنوز هم انسانهايي هستن در ميان ايراني ها كه هنوز به انسانيت فكر مي كنن. هنوز براي انسان ارزش قايلند و به اين موضوع تا جايي اعتقاد دارن كه هر روز اون رو به همه گوش زد مي كنن.
جامعه ما جامعه ايه كه از انسانيت دور شده. با خودمون تعارف نداريم كه. جامعه اي كه اعضاي اون به جاي دوست، همسايه يا همشهري همه هم ديگه رو رقيب فرض مي كنن، اونم نه رقباي يه مسابقه عادلانه، كه يه سري گلادياتور كه يا بايد بكشن يا كشته بشن. جامعه ايه كه يه بچه سيزده ساله صندلي رو از زير پاي يه محكوم به اعدام مي كشه تا از همون سن كم قتل و آدم كشي رو ياد بگيره. جامعه اي كه هر روز به جاي صحبت از مجازات مجرمين صحبت از قصاصه. جامعه اي كه خشونت توش بيداد مي كنه.
تو همين جامعه انسانهايي ميان و از انسانيت حرف مي زنن. اين انسان ها واقعن با ارزشن. آدمايي كه هر رزو تلاش مي كنن به ما ياد آوري كنن كه هنوز هم ميشه از خشونت دست كشيد و انساني فكر كرد.

مي ني مال

مه 27, 2011

سال ها پيش خوندن رمان هاي طولاني كاري عادي بود. بعضي وقتا يه كتاب چند صد صفحه اي رو شروع مي كردم و يهو متوجه مي شدم كه همه زندگيم شده خوندن اون كتاب و تا تمومش نمي كردم انگار خيالم راحت نمي شد. چند روز درگيرش مي شدم. بعضي وقتا اينقدر مي رفتم تو حس داستان كه مي شدم يكي از شخصيتهاش. كتاب «بلندي هاي بادگير» از اون كتاب هايي بود كه سر شب شروع كردم به خوندنش ساعت سه نصف شب داستان به نيمه هاش رسيده بود دلم نميومد ولش كنم برم بخابم ولي بالاخره كتاب رو بستم و رفتم خابيدم. يادمه تا صبح ادامه داستان رو (البته اون طوري كه دوست داشتم) خاب ديدم و صبح هم زود صبحونه رو خوردم و كتاب رو ادامه دادم تا ظهر كه تموم شد. روزنامه و مجله و كتاب ها و مقاله هاي فني هم به همين منوال بود.
نوشتن هم برام همينطور بود. شبا دفتر رو باز مي كردم و مي نوشتم و هي مي نوشتم. الان كه مي شينم و يه موقعهايي نوشته هاي اون موقع هام (البته اونايي كه سر از سطل آشغال در نياوردن) رو مي خونم تعجب مي كنم از خودم.
الان ولي انگار سگ افتاده دنبالم. يه مطلب اگه از چند خط طولاني تر باشه فقط پاراگراف اول و آخرش رو مي خونم (البته اول پاراگراف آخرش) تازه اگه پاراگراف ها هم طولاني باشه يه خط در ميون مي خونمشون.
شايد دليلش حجم مطالب متنوعي باشه كه اين روزها براي خوندن وجود داره. شايدم دليلش انواع رسانه هاي ديگه ايه كه اين روزا وجود دارن و در يه زمان خيلي كوتاه تر اطلاعات رو منتقل مي كنن. شايدم زندگي كلن عمقش رو از دست داده و تبديل به يه سري هجويات شده. حتا نوشتن هم سخت تر شده.
كلن يه جورايي همه چي داره به سمت خلاصه شدن ميره.
شايد همين درسته.
ولي من كه اصلن دوست ندارم.

بعضيا

آوریل 5, 2011

بعضي وقتا تو زندگي يه آدمايي ميان و يه مدت مي مونن تو زندگيت و بعد هم خيلي زود مي رن اما حس مي كني هميشه كنارت هستن. يه جورايي يه بخشي از وجودشون رو كنارت جا مي زارن. هميشه حسشون مي كني. تو اينا بعضياشون برات مي شن الگو. يه جورايي سعي مي كني مثل اونا بشي. انگيزه بهت مي دن. وقتايي كه كم مي آري و خسته مي شي همين كه يادشون مي افتي انگار همه چي دوباره تازه مي شه. انرژي مي گيري.
بعضي وقتا حس مي كني اگه وجود اين آدما نبود دنيا ديگه واقعن غير قابل تحمل مي شد، الان هم هست ها، ولي با وجود اين آدما يه زره بهتر مي شه تحملش كرد. مي شه سختياشو كشيد اما به هيچ جات حساب نكني.
بعضي وقتا حس مي كني چقدر خوش شانس بودي كه اين آدما سر راهت قرار گرفتن يا تو سر راه اونا قرار گرفتي. تا بشناسيشون. تا از بودن با اونا لذت ببري. تا هر وقت كم آوردي يادشون بي افتي و بگي نه، زندگي هنوزم قشنگه. هنوز هم بايد تلاش كرد.
اينا رو نوشتم فقط براي اين كه يكي از عزيز ترين استاداي سابقم رو بعد 20 سال تو فيس بوك پيدا كردم. استادي كه يه سال شاگردش بوديم، من و يكي از پسرخاله هام. از همون موقع يه قهرمان بود برامون. هميشه الگوي تلاش و سختكوشي بود برامون. آدمي كه هميشه مي خنديد و هميشه يادمون مي داد كه به بهترين شكل ياد بگيريم و اين كه از زندگي لذت ببريم. يه جورايي دوست داشتيم مثل اون بشيم.
تو اين چند روز كه دوباره تو فيس بوك ديدمش يه جورايي دوباره انرژي گرفتم. يادم اومد كه چقدر كار انجام نداده دارم. يادم اومد كه چقدر اجازه داده بودم زندگي خستم كنه. يادم اومد كه سرعتم كم شده و بايد دوباره گاز بدم.
سرتونو درد نيارم يه جورايي دوباره شارژ شدم.
راستي يه چيزي هم براي ثبت در تاريخ بگم. شركتم رو قبل از عيد ثبت كردم اما دفتر كارم از امروز به طور رسمي شروع به كار كرد. اميد كه موفق بشم.

جو زدگي با فتح جيم و تشديد واو

آوریل 3, 2011

ما اصولن ملت جو زده اي هستيم و البته لجباز به مقدار كافي. هممون داستان مصدق رو خونديم كه صبح درود بر مصدق بود و شب مرگ بر مصدق و هممون هم اون رو هميشه تكرار مي كنيم و به مردم اون روز فحش نثار مي كنيم كه نفهم بودن و جو زده مي شدن و خيلي زود گول خوردن و هزار تا وصله ديگه به اونا مي چسبونيم.
البته هممون روشنفكر هم هستيم به مقدار بسيار زياد. اين رو ديدم اگه نگم اصلن نمي شه.
چند روزه كه بحث «اخراجي ها-3» داغ شده. اس ام اس مي آد كه تحريم كنين. پست پشت پست تو وبلاگا كه اين فيلم فلانه و بهمانه. همه هم هر چي بلدن نثار كارگردان و كادر بازي گري مي كنن. اما تو اين چند روز هيچ جا نديدم كه يكي بياد و از خود مردم – منظورم همه ماهاست – انتقاد كنه.
يكي نيست بياد و بگه بابا جان يه دقت به اسم فيلم داشته باشيم، «اخراجي ها-3». اين يعني يك و دو اون قبلن ساخته شده و خود ما رفتيم تو صف واستاديم و يك و دو اون رو ديديم و خنديديم و پول بليط رو تو جيب كارگردان و تهيه كننده و عوامل اون ريختيم و البته به ريش بعضي ها كه مي گفتن نكنيد اين كارو نكنيد هم حسابي خنديديم. يادمه دو سال قبل زمان اكران شماره دو اون كه اون سال پرفروش ترين شد براي ديدن يه فيلم ديگه رفته بودم سينما آزادي ساعت يازده شب. برا همون سانس بليط اون فيلم گيرم اومد اما براي اخراجي ها-2 يه صف حسابي بود تازه برا سانسهاي نصف شب.
البته منظورم از اين پست اين نيست كه بخام از كارگردان اين فيلم يا هر كدوم از عوامل ساخت اون دفاع كنم. چون اونا هيچكدوم اصلن قابل دفاع نيستن تازه اگه هم باشن خودشون اين قدر زبون دارن كه نياز به دفاع يكي مثل من نداشته باشن.
فقط مي خام بگم بابا يه كم خجالت بكشيم. همين

پي نوشت: اصلن قرار نبود امشب اين پست اين جا نوشته بشه. يه مطلب ديگه رو كه خيلي هم دوستش داشتم و با ساختارهاي ذهنيم هم بيشتر هم خاني داشت و در راستاي همون مطالبي بود كه هميشه دوست داشتم اين جا بنويسم رو مي خاستم بنويسم اما درست قبلش يه پست در مورد اين فيلم ديدم و يهو قاطي كردم و نتيجش شد اين پست. حتمن پست بعدي رو به زودي در همون مورد مي نويسم.

Pray for Japan :(

مارس 13, 2011

بازم خدا بد مستي كرد 😦 هي مي گن يه خدايي هست كه هم عادله هم مهربونه. ما كه نه عدالتشو ديديم نه مهربونيشو. صد بار گفتم باز هم مي گم. صد رحمت به اون بت پرستها. حداقل اون مجسمه هاي سنگي اگه كاري از دستشون بر نميومد آزارشون هم به كسي نمي رسيد. بازم به معرفت اون خداهاي سنگي.