Archive for the ‘Uncategorized’ Category

انزومنيا اگين

مارس 30, 2017

دوباره بي خوابي. جالبه درست وقتي كه بايد صبح زود بيدار بشم و يه كار مهمي دارم كه حتمن بايد سر وقت انجام بدم شب قبلش خواب خداحافظي مي كنه و مي ره. خوب در عوض اومدم سراغ وبلاگم. يه كامنت اومده بود كه جاي خوشحالي داشت 🙂

نوستالژي

ژانویه 28, 2017

امروز بعد از يه مدت طولاني به فضاي مجازي سر زدم. تقريبن پارسال همين موقعها بود كه لازم بود زمانهام رو بهتر مديريت كنم و به همين خاطر تقريبن فعاليتهام تو دنياي مجازي رو به شدت كم كردم. اولين كاري كه كردم اين بود كه صفحه فيس بوكم رو غير فعال كردم و بعد از اون به ترتيب تقريبن بيشتر فعاليتهايي كه دوستشون داشتم يكي يكي از برنامه زندگيم حذف شدن. از اونجايي كه هميشه دوست داشتم فعاليتهاي دنياي مجازيم رو فقط از طريق نوت بوكم انجام بدم تا حدود يك سال پيش گوشيم رو فقط زماني به اينترنت وصل مي كردم كه بخام هواشناسيش و همينطور نرم افزارها رو به روز رساني كنم يا اين كه نياز به يه نرم افزار تخصصي پيدا مي كردم و مي گشتم دنبالش. اما پارسال بالاخره تلگرام رو نصب كردم و اين اولين و تنها نرم افزاري روي گوشيم بود كه ارتباطم رو با دنياي مجازي حفظ مي كرد و همينطور تنها جايي بود كه نمي زاشت ارتباطم به طور كامل قطع بشه.

امروز بعد از اين همه مدت براي اولين بار دوباره رفتم سراغ صفحه فيس بوكم. اون رو فعال كردم و يه مقداري توش گشتم. حس عجيبي بود. خيلي از دوستام صفحه هاشون رو بسته بودند. خيليهاشون هم ماهها از آخرين فعاليتشون مي گذشت. يه حس نوستالژي عجيبي داشتم. از يه طرف خوشحال بودم كه دوباره صفحمو مي ديدم و يادم اومد كه چه صفحه هايي رو دنبال مي كردم و از طرف ديگه مي ديدم كه ديگه اون حس سابق وجود نداره و از دوستام تقريبن خبري نيست. صفحه فيس بوكم شده بود مثل صفحه اخبار ياهو. رفتم توي صفحه بعضي از دوستام آخرين عكساشون رو كه بعضياشون مال چند ماه پيش بود رو لايك كردم و يكي دو تا پستي كه خوشم ميومد رو هم به اشتراك گذاشتم. بعدشم لاگ اوت كردم و اومدم بيرون.

همينطور كه داشتم با خودم فكر مي كردم و خاطراتم توي دنياي مجازي رو مرور مي كردم ياد يه جمله اي افتادم كه خيلي وقت بود تو همين جا خونده بودم كه قهوه‌اي كه سرد شد رو مي‌شه دوباره گرمش كرد اما هيج.قت اون قهوه قبلي نمي شه. دوباره رفتم تو فيس بوك اما اين بار دنبال اين بودم كه چطوري مي تونم صفحم رو براي هميشه پاكش كنم. اون رو پيدا كردم، دليت رو زدم و صفحه رو پاك كردم. تصميم داشتم كه همه كارهايي رو كه دوست داشتم و انجام مي دادم تا قبل از يك سال پيش رو دوباره شروع كنم اما فهميدم كه نمي شه. مي شه دوباره شروع كرد اما بايد از نو شروع كرد. قهوه اي كه سرد شد رو بايد تو ظرف شويي ريخت و يكي ديگه درست كرد.

مثل هنرپيشه هاي سينما كه كارشون رو از تئاتر شروع كردن و هر وقت كه تو سينما كم ميارن دوباره به تئاتر برمي گردن و خودشون رو احيا مي كنن  اومدم اينجا و وبلاگم رو چك كردم. ديدم همه چي سر جاي خودشه. مثل اين بود كه برگشتم به خونه بچگيام. خيلي دوست داشتم دوباره بنويسم. نمي دونستم كه مي تونم يا نه. خيلي وقت بود كه ننوشته بودم. كليد نوشتن رو زدم و شروع كردم به نوشتن و شد اين متني كه تا الان خونديد. البته نمي دونم كسي اين متن رو بخونه. احتمالن همه كسايي كه يه موقعي اين جا رو چك مي كردن ديگه اينجا رو فراموش كردن. بيشتر براي دل خودم نوشتم. خيلي دوست دارم دوباره مثل سابق بنويسم. بيام همينجا و هرچي دوست دارم بنويسم. از تو ليست وبلاگهام چك كردم ديدم تقريبن همشون متروكه شدن به جز يكي. وبلاگ سولوژن هنوز فعال بود و پست جديد گذاشته بود. خوشحال شدم. نمي دونم اون خواننده داره يا نه اما همين كه سنت نيك نوشتن رو ترك نكرده بود اميدوار كننده بود.

اميدوارم اين نوشتن رو ادامه بدم.

نفرت

مارس 14, 2015

چند روز پيش با كسي برخورد كردم كه از همون اول حس مي كردم كه احساس خوبي نسبت بهش ندارم. با اين كه مي دونستم آدم بدي نيست اما يه موج منفي شديد رو از سمتش حس مي كردم. وقتي يك كم با هم صحبت كرديم متوجه نفرت شديدي كه نسبت به شخصي ديگه داشت شدم. وقتي در باره اون شخص حرف مي زد با چنان نفرت و كينه اي حرف مي زد كه باور كردني نبود. حتا اون كينه رو در مورد افراد مشابه اون شخص هم داشت جوري كه يكي دوبار كه در مورد اونا نفرتش رو بروز داد چندشم شد.

امشب بي خابي زده به سرم و يهو ياد اون آدم و اون همه نفرتش افتادم. اين كه نفرت و كينه چه بروز روحش آورده بود. زماني كه بچه بودم دايي كوچيكم بهم مي گفت و بعدها هم مادرم هميشه بهم مي گه سعي كنم اجازه ندم كينه كسي رو به دل بگيرم چون روحم سياه مي شه. حرفشون رو هميشه باور كردم و تا حدودي هم قبول داشتم و دارم اما با اين تجربه اي كه چند روز پيش داشتم با همه وجودم درك كردم كه وقتي روح آدم سياه مي شه چه بلايي به سرش مي آد. خيلي وقتا حتا ممكنه خودش هم از اين موضوع آگاهي نداشته باشه اما به هر حال واقعيت همينه.

متوجه شدم كه بايد هميشه بخشيد. كار سختيه اما براي پاكيزه و سالم موندن روحمون لازمه. لازم نيست فراموش كنيم. مي تونيم فراموش نكنيم كه دوباره اشتباه نكنيم اما خيلي مهمه كه ببخشيم.

Last Night

دسامبر 3, 2011

Last night I was walking through the harbour,

Where the fishing boats are lying on the shore,

The news had travelled fast and everyone went to be,

Where the mayor was making a speech,

And the crowd started cheering,

When he talked about the glory of it all,

And the boys coming home from the war;

Last night, they were dancing in the streets,

And making music in the alleyways and bars,

From a house down in the old town came the sound of guitars,

Margarita was waiting inside,

With her long black hair hanging down beneath the red light,

And she smiled, for the boys coming home from the war,

The boys coming home from the war;

And they said we were heroes, they said we were fine,

We were kings in command, we had God on our side,

And we said «nothing will make us change in any way,

Since yesterday – we’re just the same,

Since yesterday – nothing has changed,

Since yesterday – we’re just the same,»

But I can feel there’s a new kind of hunger inside,

To be satisfied, I saw it there last night;

Last night I was walking through the shadows,

Far away from all the music and the girls,

When I saw a soldier waiting with a woman in black,

And they stood without any word,

Just staring at a photograph of someone, and she began to cry,

For a boy left behind in the war,

Some boys left behind in the war;

And they said we were heroes, they said we were fine,

We were kings in command, we had God on our side,

And we said «nothing will make us change in any way,

Since yesterday – we’re just the same,

Since yesterday – nothing has changed,

Since yesterday – we’re just the same,»

But I can feel there’s this new kind of hunger inside,

To be satisfied, I saw it there last night…

By: Chris De Burgh

حذف يك ملت

نوامبر 6, 2011

مدت ها بود مي خاستم اين پست رو بنويسم اما تنبلي نمي زاشت.

مدتيه كه سايت هاي اينترنتي اسم «ايران» رو از فهرست  كشورهاشون حذف كردن. وقتي وارد يه سايت مي شي كه ازت موقعيت جغرافيايي رو مي خاد وقتي فهرست كشورها رو باز مي كني مي بيني كه نام ايران حذف شده.  البته اين سايت ها بر اساس مالكيت خصوصي اين حق رو دارن كه اسم هر كشوري رو كه مي خان در اون فهرست بزارن و هر كشوري رو كه بخان از اون حذف كنن (يا شايد اين حق رو ندارن و در اين مورد حقوقداناي بين المللي بهتر مي دونن) اما در اين كه اين كار كثيفيه هيچ شكي نيست.

خيلي جالبه كه از روزي كه بحث تحريم هاي جديد مطرح شد هميشه شعار هوشمند بودن اين تحريم ها براي كمترين تاثير جنبي روي مردم ايران تو رسانه ها داده مي شد. اما جالبتر از اون اين بود كه درست بعد از آغاز تحريم ها اولين چيزهايي كه مورد تحريم قرار گرفت داروهاي تخصصي بود. انگار اين تحريم ها به شكلي هوشمند براي تحريم مردم ايران بود. جالبتر اين بود كه هيچ وقت ورود بي ام و و خودروهاي ديگه متوقف نشد.

مردم ايران واقعن مظلوم واقع شدن. شدن جريان مثل «چوب دو سر فلان».

سیل در گوهردشت

آوریل 9, 2010

دیروز گوهردشت سیل اومد. یعنی لوله اصلی انتقال آب از طالقان به تهران شکست. البته این لوله که می گم تقریبن یه آدم می تونه توش به راحتی راه بره. حالا ببینین این لوله بترکه چی می شه.

این یه فیلمه که یه نفر گرفته.

چه خبر؟

ژانویه 14, 2009

خانم سولماز، همكار قديمي من، كه به دليل خونگرمي خاص و روح لطيفي كه دارن (كه شايد اين خونگرمي از همسر آبودانيشون به ايشون منتقل شده باشه 🙂 – اميدوارم با اين جمله دوباره خون من رو حلال اعلام نكنند) در همون مدت كوتاهي كه با هم همكار بوديم مثل يه خاهر به من لطف داشتن و هنوز هم دارن در وبلاگشون من رو به بازي «چه خبر» دعوت كردن. ممنون.

بله، چه خبر؟

يادمه اون قديما كه كلاس سوم يا چهارم ابتدايي بودم نامه هاي مادرم رو كه براي عمه ام مي خاست بفرسته براش مي نوشتم. هميشه بعد از سلام و احوالپرسي اين طور ادامه مي داد «ملالي نيست جز دوري شما كه انشاالله زودتر رفع شود …». البته اون عمه ام پارسال درست همين موقعها از دنيا رفتن و دوريشون ديگه هيچ وقت رفع نمي شه 😦

بله، در پاسخ اين چه خبر هم بهتره من هم اين طور شروع كنم كه ملالي نيست جز دوري دوستاني كه روزهايي رو باهاشون بودم و الان به دليل مشكلات زندگي و روزمرگي ها، ارتباط ها به تلفني هر از چند گاهي، پيامكي، ايميلي و يا كامنتي در وبلاگي خلاصه شده.

اما از اين مقدمه كه بگذريم، بعد از سلامتي (كه جناب احسان به كار بردن اون رو به عنوان جواب اين پرسش به شدت مذمت كردند – در حد فحش) اخبار زيادي نيست و بقيه همه روزمرگي ها.

اول از همه همونطور كه تو چهار پنج تا پست پايين تر گفتم برنامه چهار سال آينده ام رو بعد از كلي فكر و كلنجار رفتن با خودم تنظيم كردم و رو كاغذ آوردم. اولين قدم رو هم شروع كردم كه انشاالله تا 2 ماه آينده كامل مي شه و راه رو براي قدم هاي بعدي باز مي كنه.

دوم اين كه درگير خريد يه نوت بوك هستم ولي هنوز موفق نشدم اون چيزي رو كه مي خام پيدا كنم. به شدت هم ذهنم رو مشغول كرده. چون مي دونيد كه انتخاب نوت بوك براي من از انتخاب همسر هم سخت تره.

سوم اين كه براي كنكور فوق ليسانس امسال درس مي خوندم ولي از اونجايي كه مي دونستم به دليل زمان كوتاهي كه براي آماده شدن دارم امسال قبول نمي شم به جاي وقت تلف كردن و درگيري بيهوده ذهني درس خوندن رو متوقف كردم و به جاش روي اولين قدم برنامه ام كه برام اولويت اول رو داره و از طرفي از نظر منطقي انجام پذيره متمركز شدم. اگه كارها طبق برنامه پيش بره انشاالله كنكور سال ديگه.

چهارم اين كه به شدت عاشق شيريني هستم و هر بار كه مي خام بخورم با توصيه مادرم و در بيشتر مواقع با تشر اطرافيان (مخصوصن خاهر بزرگم) از زياده روي منع مي شم. هر چي هم بهشون مي گم بابا من عزب موندم كه كسي بهم امر و نهي نكنه اصلن به گوششون فرو نمي ره. فكر كنم اگه ازدواج مي كردم فقط يكي امر و نهي مي كرد ولي حالا صد نفر. اما جاتون خالي امروز عصر كه مادرم رو برده بودم خونه مادر بزرگم تو راه برگشتن رفتم قنادي و دو جعبه شيريني، يه جعبه از اين شيريني هاي ويفري كه به شدت دوست دارم و يه جعبه هم نون خامه اي كه به نظرم هيچ شيريني ديگه اي نمي تونه به پاش برسه خريدم. رسيدم خونه تو يه ليوان بزرگ، كه بيشتر به درد آبجو خوري مي خوره، نسكافه درست كردم و دو جعبه شيريني رو باز كردم و گذاشتم جلوم و در تنهايي دلي از عزا در آوردم. نتيجه اش اين كه شام كه نتونستم بخورم. از عصر تا حالا هم به هر چيز شيرين كه فكر مي كنم گلاب به روتون 😦 حالم بد مي شه.

پنجم اين كه بالاخره برف اومد و دل ما شاد شد.

ششم هم اين كه پريروز با اون دوست عزيزي (نفس من كه البته بعد از اون به ترتيب نيكول كيدمن و مگ رايان و جديدن Jennifer Love Hewitt قرار مي گيرن) كه يه بار تو يه پست نوشتم كه دوستيمون در حد چت اينترنتي افت كرده و كلي حرف و حديث برام درست شد تو چت هم دعوامون شد. ديگه هم متاسفانه اميدي به رفع كدورت نيست 😦

ديگه هم خبري نيست جز روزمرگي و شب بيدار موندن تا بوق سگ پاي كامپيوتر.

همين

Making heaven of hell, hell of heaven

اکتبر 21, 2008

ديشب تو وبلاگ سولوژن تو يكي از كامنتها به مطلبي برخوردم كه با خوندن اون تصميم گرفتم خود سانسوري رو كنار بزارم و اين پست رو بنويسم.
30 ساله كه مهاجرت مردم از ايران به بقيه كشورهاي دنيا زياد شده و تقريبن اكثريت افراد جامعه يا در حال برنامه ريزي و تدارك رفتنن يا در فكر مهاجرت هستن يا اين كه حداقل روياي اون رو در سر دارن. واضحه كه از اين همه فقط تعداد اندكي موفق مي شن به طور دائم يا حداقل براي مدت طولاني از ايران خارج بشن و تو يه كشور ديگه زندگي كنن. با اين كه آرزوي همه رسيدن به آمريكا و يا كاناداست، بقيه كشورها هم معمولن مد نظر قرار مي گيرن. به قول يكي از دوستان حتا «بوركينافاسو». اين وضعيت حتا باعث شده لقب «ايراني جهان وطن» رو هم به خودشون بدن.
واقعيت اينجاست كه هر كسي حق داره براي رسيدن به آرامش و آرزوهاش هر تلاشي رو انجام بده. حالا بعضيها اين آرامش رو در خارج از ايران مي بينن و بعضي ها فكر مي كنن تو همين جا مي تونن به اون آرامش برسن و آرزوهاشون محقق مي شه.
قضاوت اين كه كدوم يكي از اين دو گروه درست فكر مي كنن با هيچ كسي به جز خود اون آدمها نيست. اين كه آيا اونها واقعن به اون اهدافي كه دارن مي رسن يا نه هم باز به خود اونها بر مي گرده كه واقعن از اون تصميمي كه گرفتن چه هدفي رو دنبال مي كردن. اما چيزي كه مهمه اينه كه هيچ كدوم از دو گروه اين حق رو ندارن كه تصميم گروه ديگه رو اشتباه بدونن يا مسخره كنن يا به اون گروه توهين كنن.
چيزي كه واضحه خيلي از كساني كه تصميم رفتن رو دارن معمولن از خارج از ايران بهشتي رو تجسم مي كنن كه همه آرزوهاشون توش برآورده مي شه و البته با واقعيتهاي اون جامعه خيلي فرق داره. خوب خيلي از اونها وقتي با واقعيت روبرو مي شن به اشتباه بودن تصورشون پي مي برن و تسليم واقعيت مي شن. خيلي از افرادي هم كه موندن رو ترجيح مي دن فكر مي كنن اين توانايي رو دارن كه همين جا با تلاششون بتونن اون بهشتي رو كه مي خان محقق كنن. البته اين تعداد هم معمولن مثل گروه قبلي خيلي ايده آل فكر مي كنن و واقعيتهاي جامعه ايران رو در نظر نمي گيرن.
نكته اي كه وجود داره تصور انسان ها از بهشته. اين يه واقعيته كه هر كسي تصور منحصر به فردي از بهشت داره. به عبارتي هر كسي بهشتي ذهني براي خودش داره و سعي مي كنه اون رو به واقعيت تبديل كنه. مهم اينه كه اين تصور چقدر دست يافتني باشه و مهمتر از اون اينه كه اون شخص بعد از روبرو شدن با واقعيت ها بتونه چقدر از اون تصورش رو به واقعيت برسونه.
واقعيت اينه كه درصد كمي از افرادي كه فكر رفتن رو دارن موفق به رفتن مي شن. از طرف ديگه واقعيتهاي جامعه ايران باعث مي شه كه درصد كمي از آدمايي كه آرزوهاشون رو در موندن جستجو مي كنن بتونن به اون آرزوها برسن. اما در اين ميون خيلي از ماها اين نكته رو فراموش كرديم كه اگه واقع گرا باشيم مي تونيم هر جايي خيلي از جهنم ها رو به بهشت تبديل كنيم و يا در حالت برعكس خيلي از بهشتها رو به جهنم.
به قول جان ميلتون: «The mind is its own place, and in itself, can make heaven of Hell, and a hell of Heaven»

كرامت انسان

اکتبر 8, 2008

امروز ظهر داشتم تو يه كوچه تو يكي از محله هاي كرج با ماشين مي رفتم ديدم يه بچه صورتش و لباسش پر خونه و چند تا بچه هم دورشن و يكيشون هم يه بطري پر از آب كرده و با لحني آمرانه بهش مي گه «خوب بشور صورتتو ديگه». ديدم وضع بچهه خيلي ناجوره و داره گريه مي كنه و همينجوري خون از دماغش سرازيره. ايستادم و جدي پرسيدم چي شده يه دفعه يكي از بچه ها گفت «اين افغانيه». گفتم «خوب باشه. حالا چي شده؟» يكي ديگشون گفت به خدا تقصير من نبود. خودش صورتشو به من زد و دماغش خورد به كتف من. ماشينو زدم بغل و پياده شدم ديدم همينجوري خون از دماغش مياد و اين بچه ها هم كه نمي دونستن چي كار كنن و مي خاستن با بطري آب بريزن رو كله اش كه خون دماغش بند بياد و اونم نمي زاشت. چند تا دستمال كاغذي برداشتم و خلاصه به هر مكافاتي بود خون دماغش رو بند آوردم و بعد هم كمكش كردم كه با آب بطري دست و صورتش رو بشوره و بعدشم راهش رو كشيد و رفت.
وقتي كه داشتم خون دماغش رو بند مي آوردم متوجه شدم يه گوني همراهشه. از بچه هايي بود كه تو زباله ها مي گردن تا يه چيزايي كه مي شه فروختشون رو جمع كنن. به عبارتي زباله گرد بود. وقتي كارم تموم شد بهش گفتم صبر كنه تا چند تا دستمال كاغذي ديگه براش بيارم كه همراهش باشه كه اگه لازم شد دوباره استفاده كنه ولي وقتي برگشتم ديدم بيچاره داره مي ره و پشت سرش رو هم نگاه نكرد.
بعد كه سوار ماشين شدم پاسخي كه اون بچه اولي داده بود ذهنم رو مشغول كرد. در پاسخ پرسشم كه «چي شده؟» گفته بود «اين افغانيه». ظاهرن افغاني بودن اون بچه به اين معني بود كه اتفاق مهمي نيافتاده بود. يا اين كه اگه كاري هم كرده بودند چون افغاني بود به هر حال اونا هيچ گناهي نكرده بودن. البته اونا بچه بودن و به همين خاطر هم با اين كه براي اون بچه ظاهرن افغاني هيچ حقي قائل نبودن باز هم ايستاده بودن كه كمكش كنن. اما مشخصه كه اون بچه ها از بزرگترها و از جامعه ياد گرفته بودن. اين تفكر بزرگترها بود كه در اون ها قرار گرفته بود.
همون موقع خاطره هاي تلخ ديگه اي هم اومد تو ذهنم. ياد روزي افتادم كه تو يه تاكسي خطي از آزادي مي رفتم ونك و يه ذره بالاتر از ميدان آزادي راننده وقتي ديد چند تا كارگر افغاني مي خان از اين ور خيابون برن اونور فرمون رو چرخوند سمتشون كه بترسوندشون و بعدش با ترسيدن اونا زد زير خنده و گفت «افغاني هاي ….» كه البته بعدشم كه با اعتراض من روبرو شد نزديك بود يه دعواي سيري كنيم كه چرا از يه «افغاني» طزفداري كردم. يا ياد اون شبي افتادم كه تو هواپيما داشتم از يكي از ماموريتها از دبي بر مي گشتم. چند تا كارگر هندي هم مسافر هواپيما بودن كه قرار بود از طريق ايران به يكي از شهرهاي هند برن. يكي از مهموندارها رو كرد به يكي از اونها و گفت «…. Sorry sir». همون موقع مرد بغل دستي من كه ميانسال بود و خيلي هم خودشو با كلاس مي دونست با لحن تمسخر آميزي گفت اين كي هست كه براش مي گي «sir». اون مرده حتا اينقدر نمي دونست كه اين يه اصطلاحه. وقتي هم كه با اعتراض من روبرو شد گفت «بابا سخت نگير اينا هندي يا پاكستانين». همونجا ياد «جونيد» و «عادل» افتادم كه چند روز تو اون ماموريت باهاشون تو اون پروژه كار كرده بودم. اونا برنامه نويس PLC بودن و البته پاكستاني. يه لحظه فكر كردم شايد اون مسافر هم يه «جونيد» يا «عادل» بود شايد هم نه يه كارگر ساده ساختماني بود ولي حداقل يه انسان كه بود. نبود؟
ما ايراني ها به كجا رسيديم؟ يعني واقعن اينقدر از انسانيت دور افتاديم؟
وقتي كه يه كارمند سفارت انگليس باهامون اون رفتار رو مي كنه شاكي مي شيم و دم از انسانيت مي زنيم بعد خودمون اين رفتارها رو مي كنيم. منظورم اين نيست كه اون كارمند يا سفير انگليس كار درستي كردن كه همين جا دوباره اعلام مي كنم دهن خودشون و هفت جد آباد زنده و مرده شون سرويس. حتا صد تا نفرين از نوع نفرين هاي بي بيم (مادر بزرگم) هم نثارشون. اما آيا واقعن خودمون به انسان هاي ديگه كه فكر مي كنيم (و اين تنها تصور باطل ماست) از ما پايين تر هستن به عنوان يه انسان نگاه مي كنيم؟

مهر

سپتامبر 24, 2008

تا اونجايي كه يادم مياد روز اول مهر رو دوست نداشتم. آخه اين چه وضعي بود كه بايد 9 ماه سال (درست به اندازه يه بارداري) رو مي رفتيم تو مدرسه. همه چيز رو دربست قبول مي كرديم – يعني مجبورمون مي كردن قبول كنيم. نه اين كه با ياد گرفتن مخالف باشم ها كه برعكس انسان بايد در لحظه لحظه زندگيش در حال يادگيري باشه. ولي با اين سيستم آموزشي و آكادميك مخالفم دربست. فقط تا گرفتن ديپلم بايد 12 شكم بزاييم (اونم سالي يه شكم). زن هاي قديم رو در نظر بگيرين. بعد از اون همه زايمان چه به روزشون ميومد. حالا ببينيد سر اين بچه هاي بيچاره چي مياد. از اون ور 12 سال تا ديپلم. بعدشم دانشگاه.

تا اونجايي كه يادم مياد هر سال روز اول مهر رو مي پيچونم و نمي رم سر كار. اينم از عوارض همون سال هاست.

اما از طرف ديگه از مهر از اين كه هوا سرد مي شه خيلي خوشم مياد. واقعن پاييز فصل قشنگيه.