Archive for the ‘نق و نوق’ Category

تعطيلات سال نو

مارس 30, 2013

چند سال پيش يه بار با يكي از دوستام در مورد تفاوت تعطيلات سال نو مسيحي و ايراني صحبت مي كرديم. حرف قشنگي زد. مي گفت «خارجيا» سالشون رو با تعطيلات تموم مي كنن. ما سالمون رو با تعطيلات شروع مي كنيم 🙂 همين ايده رو تو همه چيزمون هم داريم. اصلن هميشه انگار كلي وقت زياد داريم. شايد دليل همين كه بيشترمون آدماي شب امتحان هستيم هم همين باشه 🙂 كلن از نظر ما هميشه بخش اول هر فرصتي رو براي تلف كردن اختصاص دادن.
كلن ملت جالبي هستيم. اون از ضرب المثل هامون، اين از تعطيلات سال نومون. ادعامون هم كه ديگه لازم به توضيح نيست.

Advertisements

شلخته ها

ژانویه 16, 2012

به خاطر نوع شغلي كه دارم اين شانس رو داشتم كه سايت هاي صنعتي مختلفي رو از نزديك ببينم و با جزييات اجرايي سيستم هاي مختلفي كه معمولن تو اين محل ها وجود دارن آشنا بشم. تو تمام اين سال ها و اين تجربه ها يه چيز هميشه بين همه اين محيط ها (به جز موارد كاملن استثنايي) مشترك بوده؛ شلختگي تو كار. اين شلختگي تقريبن شامل همه چيز مي شده. از طرز لباس پوشيدن تو محيط كار و نظم در چيدمان وسايل گرفته تا نحوه اجراي سيستمها. البته سطح اين شلختگي تو سايت هاي مختلف و اجزاي مختلف با هم متفاوت بوده اما هيچ وقت به شكل محسوس حذف نشده.
اين وسط نوع اجراي سيستم ها هميشه بيشتر از هر چيزي تو ذوق مي زده. معمولن مثلن براي اجراي يه مسير لوله يا اجراي يه تابلوي برق يا كنترل يا اجراي ساختماني يه مكان صنعتي استانداردها و عرف هايي وجود داره كه با توجه به موارد ايمني، زيبايي شناسي محيط كار يا موارد مرتبط با تعميرات و نگهداري بايد اونها رو رعايت كرد. رعايت خيلي از اين موارد معمولن حتا هزينه بالاسري خيلي محسوسي هم تو اجراي پروژه نداره اما متاسفانه انگار همه پرسنل فني ما عادت كردن كه از سر و ته كار بزن. خيلي از مواقع واقعن تعجب مي كنم كه اون سيستم چطوري داره كار مي كنه. يا اگه يه روز خراب شد چطوري مي خان تعميرش كنن. عكسي از يه تابلو برق گرفتم كه حتا اگه برق كل ايران هم قطع بشه باز هم جرات نكنم دستمو داخلش كنم.
شايد دليل اين شلختگي آموزش نديدن پرسنل اجرا باشه. تقريبن سالهاست كه ديگه آموزش فني و حرفه اي تو اين مملكت جايگاهي نداره. اما مهمتر از آموزش حس مي كنم كه پرسنل فني از نوع كاري كه مي كنن لذت نمي برن. در اين كه معمولن به اندازه ارزش كاري اين پرسنل به اونها حقوق پرداخت نمي شه هيچ شكي نيست اما خيلي از مواقع حس مي كنم كه اين مربوط به راضي نبودن پرسنل نمي شه و بيشتر جنبه فرهنگي داره و شلختگي ايه كه نهادينه شده.

دريا همون دريا بود

اوت 20, 2011

هفته گذشته يه مسافرت كوتاه داشتم به بوشهر. آخرين باري كه به اون جا رفته بودم 4 سال قبل بود كه براي مراسم خاكسپاري عمه‌ام اونجا رفتم و هيچ جاي شهر رو نگشتم. در اصل آخرين باري كه به بوشهر رفتم و مثل هميشه حسابي تو شهر گشتم حدود 10 سال قبل بود. اما قبل از اون تقريبن به طور مرتب به اون شهر سفر مي كردم و بخش زيادي از خاطرات تلخ و شيرينم مربوط به همين شهره.

هميشه زماني كه به بوشهر مي رفتم حس مي كردم كه اين شهر مثل شهرهاي ديگه نيست. نمادهايي داشت كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز مي كرد. كمتر شهري رو داريم تو ايران كه داراي نمادهايي باشه كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز كنه. اما اين بار كه بعد از 10 سال دوباره به اونجا مي رفتم از همون ابتداي ورود متوجه شدم كه ديگه اين شهر بوشهر سابق نيست و شده چيزي مثل شهرهاي ديگه. به شكلي خودم رو با شهر بيگانه حس مي كردم. هيچكدوم از اون نمادها ديگه اونجا نبودن. بوشهر شده بود يه شهري مثل بقيه شهرهاي ايران. قبلن در ابتداي ورود به شهر پايگاههاي نظامي وجود داشتن با تاسيسات و دكل هاي آنتن فرستنده هاي موج كوتاه و بلند. دكل هاي زيبا و خاصي كه از دور پرچم شهر بودن. در بيشتر نقاط حاشيه اي شهر وجود پايگاه هاي مختلف هوايي و دريايي رو حس مي كردي. بخشي از نوار ساحلي كه به مركز شهر نزديك بود يه خيابان ساحلي داشت با يه پياده رو ساده كه وقتي به نرده هاي كنار پياده رو تكيه مي دادي خودت رو وسط دريا و موجهاي دريا مي ديدي. اون پياده رو جوري ساخته شده بود كه مثل يه اسكله آدم رو درون دريا قرار مي داد. من هميشه زمان هايي كه در بوشهر بودم حتمن حداقل يك ساعت صبح و يك ساعت شب جام كنار اين نرده ها بود. در سمت راست همين جا اسكله هاي بارگيري رو مي تونستي ببيني با اون كشتي هاي بزرگ و كوچيك. يادمه 30 سال قبل زماني كه بچه بودم كشتي رافائل رو درست كنار همين اسكله ديدم چند ماه قبل از غرق شدنش. سمت چپ همين نوار ساحلي در فاصله چند كيلومتري فانوس دريايي قديمي بود كه چراغش شبها روشن مي شد. بقيه نقاط شهر هم به شكلي بود كه هميشه حس مي كردي در يك بندر هستي. بندري كه با بندرهاي ديگه متفاوته.

اما اين بار با نزديك شدن به شهر متوجه شدم كه ديگه اون نمادها وجود ندارن. از هيچكدوم از اون آنتن ها و پايگاه هاي نظامي ورودي شهر خبري نبود. وقتي به اون نوار ساحلي كه هميشه دوستش داشتم رفتم ديدم اون فرم پياده رو تغيير كرده و جاش رو به يه پلاژ شنا داده. قبلن در فاصله دو سه كيلومتري سمت چپ اونجا يه پلاژ بود كه اون رو از بين برده بودن و به جاش اون جا رو تبديل به پلاژ كرده بودن. بقيه پياده رو هم ديگه مثل سابق نبود كه تو رو ببره وسط آب. از اسكله ها هم خبري نبود. اون ها رو هم از شهر دور كرده بودن. فانوس دريايي رو هم خراب كرده بودن و به جاش رستوران درست كرده بودن. بقيه شهر هم به همين ترتيب دستخوش تغييرات بدتركيبي شده بود كه با ديدنشون گريه ام گرفت. بوشهر از يه شهر بندري تبديل شده بود به يه شهر ساحلي. همين و بس.

واقعن به اون تيم مهندسي و شهر سازي كه اين تصميمات رو گرفته بودن و اون طراحي ها رو انجام داده بودن لعنت فرستادم. آخه چطور ممكنه يه نفر يا يه تيم اين قدر بي سليقه باشه كه يه شهر زيبا رو به اين راحتي از بين ببره. نمادهاي متفاوت يه شهر هستن كه اون شهر رو از شهرهاي ديگه جدا مي كنن. وگر نه خيابان و بلوار و خونه كه از بديهيات يه شهر به حساب مي آن. درسته كه وجود اسكله بارگيري در بندر عامل شلوغيه اما مي شه با طراحي هاي صحيح هم اسكله رو در شهر حفظ كرد هم مسيرهاي ترانزيتي و دسترسي رو از شلوغي شهر دور كرد. درسته فانوس دريايي ديگه الان با رشد تكنولوژي و همينطور حجم زياد آلودگي نوري در حاشيه ساحل عملن كاربرد خودش رو از دست داده اما ساختمان يك فانوس دريايي هميشه يكي از نمادهاي زيباي بنادر در جهان بوده و هست. درسته كه ديگه به اون دكل ها و آنتن هاي نظامي نيازي نيست و رشد تكنولوژي نياز به بسياري از اون ها رو رفع كرده اما باقي موندن حداقل يكي از اونها جاي كسي رو در شهر تنگ نمي كنه.

اما حيف كه اون تيم مهندسي بي سواد با ندانم كاري و يا شايد هم از روي عمد همه اون نمادها رو از بين برد.

در آخر اين آهنگ هوشمند عقيلي رو هم كه خيلي دوست دارم و اين چند روز مرتب گوش مي كردم رو هم مي زارم كه حالشو ببرين:

جو زدگي با فتح جيم و تشديد واو

آوریل 3, 2011

ما اصولن ملت جو زده اي هستيم و البته لجباز به مقدار كافي. هممون داستان مصدق رو خونديم كه صبح درود بر مصدق بود و شب مرگ بر مصدق و هممون هم اون رو هميشه تكرار مي كنيم و به مردم اون روز فحش نثار مي كنيم كه نفهم بودن و جو زده مي شدن و خيلي زود گول خوردن و هزار تا وصله ديگه به اونا مي چسبونيم.
البته هممون روشنفكر هم هستيم به مقدار بسيار زياد. اين رو ديدم اگه نگم اصلن نمي شه.
چند روزه كه بحث «اخراجي ها-3» داغ شده. اس ام اس مي آد كه تحريم كنين. پست پشت پست تو وبلاگا كه اين فيلم فلانه و بهمانه. همه هم هر چي بلدن نثار كارگردان و كادر بازي گري مي كنن. اما تو اين چند روز هيچ جا نديدم كه يكي بياد و از خود مردم – منظورم همه ماهاست – انتقاد كنه.
يكي نيست بياد و بگه بابا جان يه دقت به اسم فيلم داشته باشيم، «اخراجي ها-3». اين يعني يك و دو اون قبلن ساخته شده و خود ما رفتيم تو صف واستاديم و يك و دو اون رو ديديم و خنديديم و پول بليط رو تو جيب كارگردان و تهيه كننده و عوامل اون ريختيم و البته به ريش بعضي ها كه مي گفتن نكنيد اين كارو نكنيد هم حسابي خنديديم. يادمه دو سال قبل زمان اكران شماره دو اون كه اون سال پرفروش ترين شد براي ديدن يه فيلم ديگه رفته بودم سينما آزادي ساعت يازده شب. برا همون سانس بليط اون فيلم گيرم اومد اما براي اخراجي ها-2 يه صف حسابي بود تازه برا سانسهاي نصف شب.
البته منظورم از اين پست اين نيست كه بخام از كارگردان اين فيلم يا هر كدوم از عوامل ساخت اون دفاع كنم. چون اونا هيچكدوم اصلن قابل دفاع نيستن تازه اگه هم باشن خودشون اين قدر زبون دارن كه نياز به دفاع يكي مثل من نداشته باشن.
فقط مي خام بگم بابا يه كم خجالت بكشيم. همين

پي نوشت: اصلن قرار نبود امشب اين پست اين جا نوشته بشه. يه مطلب ديگه رو كه خيلي هم دوستش داشتم و با ساختارهاي ذهنيم هم بيشتر هم خاني داشت و در راستاي همون مطالبي بود كه هميشه دوست داشتم اين جا بنويسم رو مي خاستم بنويسم اما درست قبلش يه پست در مورد اين فيلم ديدم و يهو قاطي كردم و نتيجش شد اين پست. حتمن پست بعدي رو به زودي در همون مورد مي نويسم.

United Governments

دسامبر 18, 2010

به نظر من بهتره اسم سازمان ملل متحد (United Nations) رو عوض كنن بزارن سازمان دول متحد (United Governments). اينم از اون بي حيايي هاي سياستمداراس. يه جا درست كردن مي رن توش هر كاري دلشون مي خاد مي كنن مردم رو هم راه نمي دن توش بعد اسمش رو گذاشتن «ملل متحد». خجالت هم خوب چيزيه والا. تا حالا يه دونه دبير كل غير سياستمدار هم نداشته. هيچكدوم از برنده هاي صلح نوبل حتا به عنوان كانديد دبير كلي هم معرفي نشدن. تا حالا شده يكي از هنرمندا، نويسنده ها، راننده تاكسي ها، باغبونا، معلما، … رو دعوت كنن براي مجمع عمومي؟ اصلن راهشون مي دن؟ پس غلط كردن اسمش رو گذاشتن «ملل متحد».

آهاي مهندسين مخابرات

ژانویه 6, 2010

واقعن دم بچه هاي IT گرم. از روزي كه بحث فيل. تر مطرح شد روش دور زدن فيل. تر هم مطرح شد. درسته شده بازي موش و گربه ولي هميشه يه فيل. تر شكن جديد وجود داشته كه كار ملت رو راه بندازه.

اما اين مخابراتي ها. بابا شما هم نا سلامتي مهندسين. درس خوندين. تو دانشگاه شر بازي در آوردين. با استاد و ملت كل كل كردين. آخه بابا اين چه وضعيه كه اين ملت چند ماهه با مشكل پارا. زيت رو به رو هستن اونوخ شما دست رو دست گذاشتين و هيچ كاري نمي كنين. نه يه توضيحي، نه يه راه حلي، نه يه تلاشي. آخه بابا يه جو غيرت هم خوب چيزيه. بابا يه تكوني به خودتون بدين. يه كاري كنين ديگه.

پي نوشت:

شما كه اين رو مي خوني لينك اين پست رو براي بقيه هم بفرست شايد يكي پيدا شد يه كاري كنه.

سرما خوردگي

اکتبر 24, 2009

من نمي دونم اين پزشكا چي كار مي كنن. طرف ادعاش مي شه كه دكتره. كلي هم كلاس مي زاره. اون وخ هنوز براي يه بيماري مثل سرما خوردگي هيچ كاري نكرده.

با همتون هستم. منظورم همه دكتراس.

حرف هم كه مي زني مي گن بابا اين همه تو زمينه قلب و مغز و چشم و اين چيزا پيشرفت داشتن.

داشتن كه داشتن. من الان سرما خوردم و دماغم آويزونه. صدام هم درست در نمياد. مي تونن بيان اينو درست كنن. نمي تونن ديگه ادعا نكنن.