Archive for the ‘عمومي’ Category

تعطيلات سال نو

مارس 30, 2013

چند سال پيش يه بار با يكي از دوستام در مورد تفاوت تعطيلات سال نو مسيحي و ايراني صحبت مي كرديم. حرف قشنگي زد. مي گفت «خارجيا» سالشون رو با تعطيلات تموم مي كنن. ما سالمون رو با تعطيلات شروع مي كنيم 🙂 همين ايده رو تو همه چيزمون هم داريم. اصلن هميشه انگار كلي وقت زياد داريم. شايد دليل همين كه بيشترمون آدماي شب امتحان هستيم هم همين باشه 🙂 كلن از نظر ما هميشه بخش اول هر فرصتي رو براي تلف كردن اختصاص دادن.
كلن ملت جالبي هستيم. اون از ضرب المثل هامون، اين از تعطيلات سال نومون. ادعامون هم كه ديگه لازم به توضيح نيست.

جانگو

مارس 2, 2013

ديروز فيلم «جانگو رها شده» رو ديدم. فيلم قشنگي بود. امضاي تارانتينو رو مي شد تو جاهاي مختلف فيلم ديد. عجيب دوست داره كه صحنه‌هاي خون ريزي رو به خشن ترين شكل نشون بده. نمي دونم آيا روح لطيفي داره يا نه اما من كه از ديدن اين خشونت تو اون صحنه ها چندشم مي شه. البته اين حرفا معنيش اين نيست كه از فيلم خوشم نيومد. برعكس خيلي هم فيلم زيبايي بود. اما سوالي برام پيش اومد. آيا سربازهايي كه مي جنگن و مستقيمن اين حد از خشونت رو تجربه مي كنن لحظه‌اي كه دارن يه انسان ديگه رو مي كشن ته دلشون نمي لرزه؟ آيا به طور ذاتي پتانسيل خشونت رو درونشون دارن؟ چي مي شه كه يه انسان به جايي مي رسه كه به راحتي يه انسان ديگه رو سلاخي مي كنه؟ كشتن هر موجود زنده‌اي كار سختيه. كشتن يه انسان كه ديگه جاي خود داره.

عكاسي

سپتامبر 3, 2011

دلم عجيب براي دوربينم و عكاسي تنگ شده. خيلي وقتا سعي مي كردم اون رو همراه خودم داشته باشم با اين كه دردسر زيادي مي كشيدم. چه عكسهايي هم كه مي گرفتم اما نمي دونم چرا ديگه هيچوقت همراهم نيست. شايد به خاطر نصب دوربين روي تلفن هاي همراهه كه ديگه آدم نيازي به همراه داشتن دوربين عكاسي رو حس نمي كنه. اما موضوع اينه كه دوربين تلفن همراه اصلن مثل يه دوربين حتا نيمه حرفه اي هم نمي شه. يه جورايي دوربين اين تلفن ها آدم رو تو برزخ مي زاره. نه مي توني بگي دوربين داري چون واقعن كار يه دوربين عكاسي رو نمي كنه. نه مي توني بگي نداري چون به هر حال در مواقع لازم كارت رو راه مي اندازه. اما لذت يه عكاسي خوب رو ازت مي گيره.

دريا همون دريا بود

اوت 20, 2011

هفته گذشته يه مسافرت كوتاه داشتم به بوشهر. آخرين باري كه به اون جا رفته بودم 4 سال قبل بود كه براي مراسم خاكسپاري عمه‌ام اونجا رفتم و هيچ جاي شهر رو نگشتم. در اصل آخرين باري كه به بوشهر رفتم و مثل هميشه حسابي تو شهر گشتم حدود 10 سال قبل بود. اما قبل از اون تقريبن به طور مرتب به اون شهر سفر مي كردم و بخش زيادي از خاطرات تلخ و شيرينم مربوط به همين شهره.

هميشه زماني كه به بوشهر مي رفتم حس مي كردم كه اين شهر مثل شهرهاي ديگه نيست. نمادهايي داشت كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز مي كرد. كمتر شهري رو داريم تو ايران كه داراي نمادهايي باشه كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز كنه. اما اين بار كه بعد از 10 سال دوباره به اونجا مي رفتم از همون ابتداي ورود متوجه شدم كه ديگه اين شهر بوشهر سابق نيست و شده چيزي مثل شهرهاي ديگه. به شكلي خودم رو با شهر بيگانه حس مي كردم. هيچكدوم از اون نمادها ديگه اونجا نبودن. بوشهر شده بود يه شهري مثل بقيه شهرهاي ايران. قبلن در ابتداي ورود به شهر پايگاههاي نظامي وجود داشتن با تاسيسات و دكل هاي آنتن فرستنده هاي موج كوتاه و بلند. دكل هاي زيبا و خاصي كه از دور پرچم شهر بودن. در بيشتر نقاط حاشيه اي شهر وجود پايگاه هاي مختلف هوايي و دريايي رو حس مي كردي. بخشي از نوار ساحلي كه به مركز شهر نزديك بود يه خيابان ساحلي داشت با يه پياده رو ساده كه وقتي به نرده هاي كنار پياده رو تكيه مي دادي خودت رو وسط دريا و موجهاي دريا مي ديدي. اون پياده رو جوري ساخته شده بود كه مثل يه اسكله آدم رو درون دريا قرار مي داد. من هميشه زمان هايي كه در بوشهر بودم حتمن حداقل يك ساعت صبح و يك ساعت شب جام كنار اين نرده ها بود. در سمت راست همين جا اسكله هاي بارگيري رو مي تونستي ببيني با اون كشتي هاي بزرگ و كوچيك. يادمه 30 سال قبل زماني كه بچه بودم كشتي رافائل رو درست كنار همين اسكله ديدم چند ماه قبل از غرق شدنش. سمت چپ همين نوار ساحلي در فاصله چند كيلومتري فانوس دريايي قديمي بود كه چراغش شبها روشن مي شد. بقيه نقاط شهر هم به شكلي بود كه هميشه حس مي كردي در يك بندر هستي. بندري كه با بندرهاي ديگه متفاوته.

اما اين بار با نزديك شدن به شهر متوجه شدم كه ديگه اون نمادها وجود ندارن. از هيچكدوم از اون آنتن ها و پايگاه هاي نظامي ورودي شهر خبري نبود. وقتي به اون نوار ساحلي كه هميشه دوستش داشتم رفتم ديدم اون فرم پياده رو تغيير كرده و جاش رو به يه پلاژ شنا داده. قبلن در فاصله دو سه كيلومتري سمت چپ اونجا يه پلاژ بود كه اون رو از بين برده بودن و به جاش اون جا رو تبديل به پلاژ كرده بودن. بقيه پياده رو هم ديگه مثل سابق نبود كه تو رو ببره وسط آب. از اسكله ها هم خبري نبود. اون ها رو هم از شهر دور كرده بودن. فانوس دريايي رو هم خراب كرده بودن و به جاش رستوران درست كرده بودن. بقيه شهر هم به همين ترتيب دستخوش تغييرات بدتركيبي شده بود كه با ديدنشون گريه ام گرفت. بوشهر از يه شهر بندري تبديل شده بود به يه شهر ساحلي. همين و بس.

واقعن به اون تيم مهندسي و شهر سازي كه اين تصميمات رو گرفته بودن و اون طراحي ها رو انجام داده بودن لعنت فرستادم. آخه چطور ممكنه يه نفر يا يه تيم اين قدر بي سليقه باشه كه يه شهر زيبا رو به اين راحتي از بين ببره. نمادهاي متفاوت يه شهر هستن كه اون شهر رو از شهرهاي ديگه جدا مي كنن. وگر نه خيابان و بلوار و خونه كه از بديهيات يه شهر به حساب مي آن. درسته كه وجود اسكله بارگيري در بندر عامل شلوغيه اما مي شه با طراحي هاي صحيح هم اسكله رو در شهر حفظ كرد هم مسيرهاي ترانزيتي و دسترسي رو از شلوغي شهر دور كرد. درسته فانوس دريايي ديگه الان با رشد تكنولوژي و همينطور حجم زياد آلودگي نوري در حاشيه ساحل عملن كاربرد خودش رو از دست داده اما ساختمان يك فانوس دريايي هميشه يكي از نمادهاي زيباي بنادر در جهان بوده و هست. درسته كه ديگه به اون دكل ها و آنتن هاي نظامي نيازي نيست و رشد تكنولوژي نياز به بسياري از اون ها رو رفع كرده اما باقي موندن حداقل يكي از اونها جاي كسي رو در شهر تنگ نمي كنه.

اما حيف كه اون تيم مهندسي بي سواد با ندانم كاري و يا شايد هم از روي عمد همه اون نمادها رو از بين برد.

در آخر اين آهنگ هوشمند عقيلي رو هم كه خيلي دوست دارم و اين چند روز مرتب گوش مي كردم رو هم مي زارم كه حالشو ببرين:

Understanding Terrorism

ژوئیه 27, 2011

Understanding Terrorism

– Sorry but I couldn’t find the exact reference

كتيبه آناهيتا – بند هشتم

ژوئن 26, 2011

گوش فرادار كه با تو از دولت سخن مي گويم دروغي بزرگ كه چون حرباء رنگ مي بازد و متحول مي شود، با دهاني كف آلوده.
از الهگان آناني را دوست تر مي دارم كه بر سر در معبدش چنين بنگارند: «دولت بزرگترين دروغهاست.» …
هر آنگاه از حقيقت سخن مي راند بدان كه دروغي گستاخانه تر را در پرده دارد …
و توبه اش ريايي بس عظيم تر …
اينست آنچه بازگفتنش را هميشه سزاوار دانسته ام بدانسان كه به ايزداني پيش از تو …
دولت دروغي است كه جهش بر مي دارد …
و چون حربا از شاخه اي به شاخه اي …
به ياد مي آورم زماني را كه نخستين بناي دولت گذاشته شد …
انسان از درد نفيري بركشيد و چون سنگ پشتي آرام آرام در لاك خود فرو رفت. …
روزي كه پيكر دولت در هم فرو ريزد، از ميان خاكسترش انسان سر بر خواهد آورد و خدايان آزادانه نفس خواهند كشيد …
بسا ايزدان آزاده اي كه با تازيانه هاي دولت به خاك افتاده اند و خداياني بسيار نيز …
آيا ققنوس را ديده اي؟ … او براي جاني تازه مي ميرد و دولت از هر ققنوسي، ققنوس تر است… دروغي بزرگ …

(كتيبه آناهيتا – بند هشتم)

– نويسنده اش خيلي آنارشيست بوده. خوشم اومد. :)[بوگي]

مي ني مال

مه 27, 2011

سال ها پيش خوندن رمان هاي طولاني كاري عادي بود. بعضي وقتا يه كتاب چند صد صفحه اي رو شروع مي كردم و يهو متوجه مي شدم كه همه زندگيم شده خوندن اون كتاب و تا تمومش نمي كردم انگار خيالم راحت نمي شد. چند روز درگيرش مي شدم. بعضي وقتا اينقدر مي رفتم تو حس داستان كه مي شدم يكي از شخصيتهاش. كتاب «بلندي هاي بادگير» از اون كتاب هايي بود كه سر شب شروع كردم به خوندنش ساعت سه نصف شب داستان به نيمه هاش رسيده بود دلم نميومد ولش كنم برم بخابم ولي بالاخره كتاب رو بستم و رفتم خابيدم. يادمه تا صبح ادامه داستان رو (البته اون طوري كه دوست داشتم) خاب ديدم و صبح هم زود صبحونه رو خوردم و كتاب رو ادامه دادم تا ظهر كه تموم شد. روزنامه و مجله و كتاب ها و مقاله هاي فني هم به همين منوال بود.
نوشتن هم برام همينطور بود. شبا دفتر رو باز مي كردم و مي نوشتم و هي مي نوشتم. الان كه مي شينم و يه موقعهايي نوشته هاي اون موقع هام (البته اونايي كه سر از سطل آشغال در نياوردن) رو مي خونم تعجب مي كنم از خودم.
الان ولي انگار سگ افتاده دنبالم. يه مطلب اگه از چند خط طولاني تر باشه فقط پاراگراف اول و آخرش رو مي خونم (البته اول پاراگراف آخرش) تازه اگه پاراگراف ها هم طولاني باشه يه خط در ميون مي خونمشون.
شايد دليلش حجم مطالب متنوعي باشه كه اين روزها براي خوندن وجود داره. شايدم دليلش انواع رسانه هاي ديگه ايه كه اين روزا وجود دارن و در يه زمان خيلي كوتاه تر اطلاعات رو منتقل مي كنن. شايدم زندگي كلن عمقش رو از دست داده و تبديل به يه سري هجويات شده. حتا نوشتن هم سخت تر شده.
كلن يه جورايي همه چي داره به سمت خلاصه شدن ميره.
شايد همين درسته.
ولي من كه اصلن دوست ندارم.

حماقت

ژانویه 1, 2011

تقريبن از بعد از عيد امسال، صبحها كه از خونه بيرون ميومدم كه برم سر كار سر كوچه كه مي رسيدم مي ديدم كه يه تعدادي ماشين دور و بر يه خونه پارك شدن و يه عده هم توشون منتظرن. معلوم بود كه از صبح خيلي زود اومدن يا حتا از شب قبلش اونجا منتظرن. بعد از چند روز كه اين صحنه رو مي ديدم از مادرم پرسيدم و فهميدم كه اينا همشون مريض دارن و مي آن كه صاحب اون خونه اونا رو درمان كنه. برام جالب بود. از اين ور و اونور جويا شدم فهميدم طرف از اين هاست كه ملت رو با ماساژ و قولنج شكوندن و اين جور كارا مثلن درمان مي كنه. بعد از اين كه قضيه رو فهميدم ديد زدن اون آدما اون موقع صبح برام جالب بود. اين كه وقتي بهشون بگي لباستون رو بديد قصاب براتون بدوزه نگاه عاقل اندر صفيه بهت مي كنن اما بدنشون رو مي دن دست همون قصابه كه لت و پارش كنه 🙂 وقتي هم كه بهشون مي گي بهت مي گن «تو اين چيزا رو نمي فهمي» 🙂

مدتي بود كه شبا وقتي آخر شب مي رفتم بيرون اونايي كه از شب اومده بودن زنبيل بزارن رو مي ديدم. امشب وقتي با مادرم رفتيم بيرون كسي رو نديدم. احتمالن طرف خونش رو عوض كرده. چون بعيد مي دونم ملت عاقل شده باشن. حداقل تو اين چند روز نشانه اي از اين تغيير رو نديدم. ولي واقعن اين پرسش برام باقي مونده كه چطور يه عده اين قدر به سيستم آموزش آكادميك بي اعتماد هستن كه ترجيح مي دن خودشون رو براي درمان در اختيار يه آدم بي سواد قرار بدن اما پيش يه دكتر نرن.

انتقام

دسامبر 3, 2010

باز يه انسان ديگه به انتقام قتل يه انسان ديگه اعدام شد. اسمش رو گذاشتن قصاص. فكر مي كنن مي تونن با تغيير واژه از «كشتن» به «قصاص» جنايت كارانه بودن عملشون رو توجيه كنن. با هم رودرواسي كه نداريم. يه انسان ديگه رو كشتن. به همين سادگي.

در اين كه مجرم بايد مجازات بشه هيچ شكي نيست. اما آيا يه انسان حق داره كه مجازاتي رو صادر كنه كه قابل بازگشت نيست؟ اگه معلوم شد اين حكم به اشتباه صادر شده چي؟

يه جاي كارمون داره مي لنگه.

يعني بخشيدن اين قدر سخته؟ يعني انتقام اين قدر شيرينه؟ يعني اينقدر خشن شديم؟

ظاهرن هممون يه جورايي پتانسيل قاتل شدن رو داريم. تا حالا چند بار شنيدين كه يه نفر از قصاص گذشته باشه؟

سيستم قانون گذاري و قضايي كه ترجيح داده گوشش رو كر كنه و راحت ترين راه رو انتخاب كنه: صورت مسئله رو پاك كنه و خلاص. جامعه هم كه هر بار تا چند روز موضوع رو دنبال مي كنه و بعد درگير روزمره گي مي شه.

واقعن بايد چي كار كرد؟

بازگشت

اکتبر 21, 2010

بله بالاخره ( من هيچ وقت توجيه نشدم كه چرا اين كلمه رو اين طوري مي نويسن. بچه كه بودم مي خوندمش بالا-خره) بعد از سه ماه و نيم يه پست جديد داره تو اين وبلاگ نوشته مي شه. واقعن خجالت آوره. نه؟

من كه مي گم نه:) خجالت چيه؟

بگذريم. تو اين سه ماه و خورده اي اتفاقات زيادي افتاد (برا خودمو مي گم) كه اگه حوصلم مي شد مي تونستم روزي يه پست بنويسم ولي حيف كه حوصلم نشد.

تو اين مدت سيگار فلان فلان شده (مي تونيد به جاي اين كلمه بدترين فحشي كه بلديد بزاريد. من خودم يه فحش نشسته مي گم كه اين جا نمي تونم بنويسم) رو كنار گذاشتم. درست يه روز قبل از سالگرد تولدم يعني روز 29 تير تصميم گرفتم كه ديگه نكشم و از اون روز به بعد ديگه نكشيدم و نخاهم كشيد. به همين راحتي! از حدود يه ماه قبل هم دوباره ورزش رو شروع كردم (البته نه به شكل يه رشته ورزشي. فقط براي حفظ سلامتي و تناسب اندام). خاهرم سحر بچه دار شد و كلي كيف كردم كه يه اسباب بازي جديد گيرم اومد:). من كه هر چقدر با بچه ها سرو كله بزنم خسته نمي شم. يكي از خاله هام سكته مغزي كرد و بعد از دو هفته كه تو كما بود فوت شد. از محل كارم هم اومدم بيرون. اين ها تيتر مهم ترين خبرها بود.

تو اين مدت تولد خاهر زادم و مرگ خالم از مهم ترين اتفاقات بودن و باعث شدن كه دوباره درگير پرسش هاي هميشگي در مورد مفهوم زندگي بشم. چه پرسش هاي فلسفي و چه پرسش هاي علمي. پرسش هايي كه هنوز هم درگيرشون هستم و شايد پست بعدي رو به اونا اختصاص بدم. از پرسشهاي به ظاهر پيش پا افتاده (مثلن آيا نوزاد هم خاب مي بينه؟) تا پرسش هاي مهم تر (مثلن مفهوم مرگ).

تو اين مدت هر روز دلم براي نوشتن اين جا تنگ مي شد. هر روز تصميم مي گرفتم كه بيام و دوباره شروع به نوشتن كنم. اما دست و دلم به نوشتن نمي رفت. خيلي عجيب بود. اما اميدوارم طلسم شكسته شده باشه و اين پست شروع فعاليت دوباره اين جا باشه.