Archive for the ‘دوست داشتنها’ Category

نمي شه

اکتبر 3, 2011

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره … پا روی دنیا بذاره

مهر

مه 30, 2011

تو فيس بوك يه صفحه است به اسم «دلنوشته های دلنشین». جمله هاي لطيف، انساني و گاهي عاشقانه مي نويسه. تقريبن هر روز اين جمله ها رو مي نويسه و روزي چند تا از اين جمله ها.
اين صفحه رو دوست دارم. خيلي زياد.
هر بار كه جمله جديدي مي زاره و اون جمله رو مي خونم حس مي كنم كه هنوز هم انسانهايي هستن در ميان ايراني ها كه هنوز به انسانيت فكر مي كنن. هنوز براي انسان ارزش قايلند و به اين موضوع تا جايي اعتقاد دارن كه هر روز اون رو به همه گوش زد مي كنن.
جامعه ما جامعه ايه كه از انسانيت دور شده. با خودمون تعارف نداريم كه. جامعه اي كه اعضاي اون به جاي دوست، همسايه يا همشهري همه هم ديگه رو رقيب فرض مي كنن، اونم نه رقباي يه مسابقه عادلانه، كه يه سري گلادياتور كه يا بايد بكشن يا كشته بشن. جامعه ايه كه يه بچه سيزده ساله صندلي رو از زير پاي يه محكوم به اعدام مي كشه تا از همون سن كم قتل و آدم كشي رو ياد بگيره. جامعه اي كه هر روز به جاي صحبت از مجازات مجرمين صحبت از قصاصه. جامعه اي كه خشونت توش بيداد مي كنه.
تو همين جامعه انسانهايي ميان و از انسانيت حرف مي زنن. اين انسان ها واقعن با ارزشن. آدمايي كه هر رزو تلاش مي كنن به ما ياد آوري كنن كه هنوز هم ميشه از خشونت دست كشيد و انساني فكر كرد.

بعضيا

آوریل 5, 2011

بعضي وقتا تو زندگي يه آدمايي ميان و يه مدت مي مونن تو زندگيت و بعد هم خيلي زود مي رن اما حس مي كني هميشه كنارت هستن. يه جورايي يه بخشي از وجودشون رو كنارت جا مي زارن. هميشه حسشون مي كني. تو اينا بعضياشون برات مي شن الگو. يه جورايي سعي مي كني مثل اونا بشي. انگيزه بهت مي دن. وقتايي كه كم مي آري و خسته مي شي همين كه يادشون مي افتي انگار همه چي دوباره تازه مي شه. انرژي مي گيري.
بعضي وقتا حس مي كني اگه وجود اين آدما نبود دنيا ديگه واقعن غير قابل تحمل مي شد، الان هم هست ها، ولي با وجود اين آدما يه زره بهتر مي شه تحملش كرد. مي شه سختياشو كشيد اما به هيچ جات حساب نكني.
بعضي وقتا حس مي كني چقدر خوش شانس بودي كه اين آدما سر راهت قرار گرفتن يا تو سر راه اونا قرار گرفتي. تا بشناسيشون. تا از بودن با اونا لذت ببري. تا هر وقت كم آوردي يادشون بي افتي و بگي نه، زندگي هنوزم قشنگه. هنوز هم بايد تلاش كرد.
اينا رو نوشتم فقط براي اين كه يكي از عزيز ترين استاداي سابقم رو بعد 20 سال تو فيس بوك پيدا كردم. استادي كه يه سال شاگردش بوديم، من و يكي از پسرخاله هام. از همون موقع يه قهرمان بود برامون. هميشه الگوي تلاش و سختكوشي بود برامون. آدمي كه هميشه مي خنديد و هميشه يادمون مي داد كه به بهترين شكل ياد بگيريم و اين كه از زندگي لذت ببريم. يه جورايي دوست داشتيم مثل اون بشيم.
تو اين چند روز كه دوباره تو فيس بوك ديدمش يه جورايي دوباره انرژي گرفتم. يادم اومد كه چقدر كار انجام نداده دارم. يادم اومد كه چقدر اجازه داده بودم زندگي خستم كنه. يادم اومد كه سرعتم كم شده و بايد دوباره گاز بدم.
سرتونو درد نيارم يه جورايي دوباره شارژ شدم.
راستي يه چيزي هم براي ثبت در تاريخ بگم. شركتم رو قبل از عيد ثبت كردم اما دفتر كارم از امروز به طور رسمي شروع به كار كرد. اميد كه موفق بشم.

جام شکسته جهانی

ژوئیه 4, 2010

هی نشستن برام دلیل و منطق می آرن که برزیل مربیش فلان بود بازیکناش بهمان و به این دلایل منطقی اشتباه کردن و بردشون از نظر منطقی امکان پذیر نبود و من اگه نشستم بد و بی راه می گم به هلند کار غیر منطقی می کنم.

بابا جان من اگه می خاستم در این موارد منطقی عمل کنم که نمی رفتم اصن طرفداری یه تیم رو بکنم که.

چرا نمی فهمین؟ جام جهانی بدون برزیل یعنی هیچ. تنها تیمی هم که گرفتن جام تو دستش برازندشه برزیله. حالا هی برین بالا هی بیاین پایین که هلند مربیش فلان کار رو کرد دونگا فلان کار رو نکرد.

یه دنیا و یه برزیل. همین.

غدّیت

مه 9, 2010

امشب داشتیم با دوستم می رفتیم یه دوری بزنیم. تو یه خیابون دیدم یه گربه داره آروم از عرض خیابون رد می شه. ترمز گرفتم و یه بوق زدم که سریع بره. نه برگشت نگاه کنه. نه ما رو تحویل گرفت. با همون اخمی که کرده بود با همون سرعت آروم به راهش ادامه داد. انگار نه انگار. به قول دوستم اگه یه بوق دیگه زده بودم بر می گشت یه فحشم بهمون می داد.

خیلی از غدّیش خوشم اومد. حال کردم.

آبادان

فوریه 3, 2010

همين الان از ماموريتي يك روزه به آبادان برگشتم. صبح وقتي هواپيما تو فرودگاه آبادان نشست بعد از اين كه از هواپيما خارج شدم مثل هميشه اولين كاري كه كردم يه نفس عميق كشيدم و هوا رو بو كشيدم. بوي آبادان رو حس كردم. اصلن عوض نشده بود. منظورم واقعن بوي آبادانه نه هيچ معنا و مفهوم ديگه اي. بايد يه آبوداني باشي تا بفهمي منظور من چيه و اين بو چه حس دلپذيري داره.

الان حسابي خسته ام. تو پست بعدي حسابي در اين مورد مي نويسم.:)

دوستي از جنس احساس

نوامبر 24, 2009

تو نمايشگاه ايستادي و داري خيلي جدي در مورد يه سيستم براي يه بازديد كننده توضيح مي دي. يه دفعه يه چهره آشنا رو مي بيني كه داره با لبخند به طرفت مي آد. چهره اي كه چند ساله نديديش و آخرين بار مي دونستي كه رو يه نقطه دورتر از اون نمايشگاه رو اين كره خاكي داره زندگي مي كنه. چهره اي كه از جنس احساسه نه منطق. حس مي كني كه داري خودت رو تو آينه نگاه مي كني. آخه تو هم هميشه دوست داشتي از جنس احساس باشي اما بيشتر آدماي دور و برت از جنس منطق بودن و با ديدن اون دوست قديمي حس مي كني تو اين دنيا تنها نيستي. تو يه لحظه زمان و مكان رو فراموش مي كني. خيلي زود صحبتت با اون بازديد كننده رو جمع مي كني و پيش اون دوستت كه منتظر مونده مي ري. البته با نوع و لحن سلامي كه بين تو و اون دوستت رد و بدل مي شه  بازديد كننده هم متوجه مي شه كه از اون لحظه به بعد تو ديگه تو اون نمايشگاه نيستي پس با يه لبخند و تشكر كارتت رو مي گيره و ازت خداحافظي مي كنه. تو يه لحظه سال هاي گذشته تو ذهنت مرور مي شن و مثل يه فيلم از جلوي چشمات رد مي شن. بعد از اون دنيا رنگش عوض مي شه. ديگه همه چيز برات برق مي زنه، حتا چشمهاي اون دوستت. نيم ساعت مي شيني باهاش حرف مي زني. از سال هاي گذشته مي گين و زماني كه با هم همكار بودين، هر چند براي يه مدت كوتاه. بعد دوستت پا ميشه و خداحافظي مي كنه و مي ره. رفتنش رو دنبال مي كني تا اون جايي كه تو جمعيت گمش مي كني. تو اون لحظه حس مي كني يه بخشي از احساست داره ازت جدا مي شه. اما ديدن اون دوست اون هم به شكل كاملن غير منتظره همه روزت رو مي سازه. اون روز تا آخر شب واقعن يه روز ديگس. روزي كه با همه روزها فرق داره.

ديروز واقعن روز زيبايي بود.