Archive for the ‘درد دل’ Category

اختيار

آوریل 13, 2013

قبل از شروع بايد بگم كه اين نوشته با پيش فرض باور به زندگي بعد از مرگ و باور به وجود خدا نوشته شده. كساني كه به اين دو پيش فرض اعتقادي ندارن مي تونن اون رو اصلن نخونن.

اختيار و حق انتخاب هديه بزرگيه كه به انسان داده شده. هديه اي كه به هيچ يك از مخلوقات ديگه (البته تا اونجايي كه من اطلاع دارم) داده نشده. به نظر من اي كاش خدا اين حق انتخاب رو در مورد انسان قايل نبود و مثل بقيه مخلوقات با انسان رفتار مي كرد. حداقل در مورد من اي كاش اين طور نبود. زمين اصلن جاي خوبي براي آزمايش اين توانايي در مورد يه مخلوق نبوده و نيست. اختيار و انتخاب به دنبال خودش مسئوليت مي آره و تحمل اين مسئوليت از عهده انسان (يا حداقل در مورد من) خارجه. منظورم از مسئوليت، مكافات و يا محاكمه اي كه در يك روزي قراره باهاش روبه رو بشيم نيست بلكه عذاب وجدان يا بهتر بگم عذابيه كه در همين دنيا بعد از يه تصميم با اون رو به رو مي شيم. ما در مورد قوانين جهان اطلاعي نداريم. انتخاب هاي ما ورودي هايي هستن براي تابعي كه ما از ساختار اون تابع هيچ اطلاعي نداريم. ما نمي دونيم كه اين تابع از چه الگوريتمي تبعيت مي كنه و انتخاب هاي ما به عنوان ورودي هايي براي اين تابع منجر به چه خروجي مي تونه بشه. ما در مورد تبعات انتخاب هامون هيچ شناختي نداريم و به نظر من داشتن انتخاب در شرايطي كه عواقب اون براي ما ناشناخته است اصلن عادلانه يا بهتر بگم منصفانه نيست.
اي كاش انسان داراي اختيار نبود. حداقل اي كاش در مورد اين طور نبود.

Advertisements

عكاسي

سپتامبر 3, 2011

دلم عجيب براي دوربينم و عكاسي تنگ شده. خيلي وقتا سعي مي كردم اون رو همراه خودم داشته باشم با اين كه دردسر زيادي مي كشيدم. چه عكسهايي هم كه مي گرفتم اما نمي دونم چرا ديگه هيچوقت همراهم نيست. شايد به خاطر نصب دوربين روي تلفن هاي همراهه كه ديگه آدم نيازي به همراه داشتن دوربين عكاسي رو حس نمي كنه. اما موضوع اينه كه دوربين تلفن همراه اصلن مثل يه دوربين حتا نيمه حرفه اي هم نمي شه. يه جورايي دوربين اين تلفن ها آدم رو تو برزخ مي زاره. نه مي توني بگي دوربين داري چون واقعن كار يه دوربين عكاسي رو نمي كنه. نه مي توني بگي نداري چون به هر حال در مواقع لازم كارت رو راه مي اندازه. اما لذت يه عكاسي خوب رو ازت مي گيره.

دوستي

ژوئیه 28, 2011

پيدا كردن يه دوست كار ساده اي نيست اما سخت تر از اون از دست دادن اون دوسته و سخت تر از از دست دادن دور شدن از اونه.

براي ما ايرانيا اين دور شدنا ديگه شده يه امر عادي. ايرانياي جهان وطن. اما در اصل اين مهاجرتا شده يه خوره كه داره  روحمون رو مي خوره. بد تر از اون اينه كه به اين وضع عادت كرديم. شده جزئي از زندگيمون. تو فيس بوك وقتي يه دوست رو پيدا مي كنم اولين چيزي كه مي رم مي بينم اينه كه الان داره تو كدوم كشور زندگي مي كنه. شماره تلفن هر دوست قديمي رو كه پيدا ميكنم و بهش زنگ مي زنم يا اون زنگ مي زنه اولين چيزي كه مي پرسه اينه كه الان كجايي؟ ايراني؟ همين پريروز بعد از مدت ها به يكي از دوستاي قديميم زنگ زدم و اولين چيزي كه پرسيد همين بود. اين اصلن خوب نيست.

قديما وقتي دوستي دور مي شد گذشت زمان و فاصله اين سختي رو قابل تحمل تر مي كرد اما اين روزا با وجود اين دنياي مجازي زمان و فاصله ديگه بي معني شده. هر روز دوستات رو تو اين دنياي مجازي مي بيني، باهاشون چت مي كني، وبلاگشون رو مي خوني و رو پستاشون يادداشت مي زاري، رو ديوارشون تو فيس بوك چيز مي نويسي، ميان رو ديوارت چيز مي نويسن، عكساشون رو مي بيني، عكسات رو مي بينن و خلاصه روحشون هميشه كنارت مي مونه.  اين خيلي سخت تره. هر روز دوري برات تازه مي شه. هر روز يادت مي آد كه چه آدمايي رو از دست دادي. يادت مي آد كه چه خاطراتي با هم داشتين. همين خاطرات پوستت رو مي كنه، اونم زنده زنده.

روزي صد بار تصميم مي گيرم وبلاگم رو رسمن تعطيل كنم، پروفايلم تو فيس بوك رو پاك كنم، مسنجرهام رو از رو كامپيوترم حذف كنم و كلن از اين دنياي مجازي برم. بعدش به خودم نهيب مي زنم كه يه روزي همه چي درست مي شه. اميدوارم بشه. 😦

مهر

مه 30, 2011

تو فيس بوك يه صفحه است به اسم «دلنوشته های دلنشین». جمله هاي لطيف، انساني و گاهي عاشقانه مي نويسه. تقريبن هر روز اين جمله ها رو مي نويسه و روزي چند تا از اين جمله ها.
اين صفحه رو دوست دارم. خيلي زياد.
هر بار كه جمله جديدي مي زاره و اون جمله رو مي خونم حس مي كنم كه هنوز هم انسانهايي هستن در ميان ايراني ها كه هنوز به انسانيت فكر مي كنن. هنوز براي انسان ارزش قايلند و به اين موضوع تا جايي اعتقاد دارن كه هر روز اون رو به همه گوش زد مي كنن.
جامعه ما جامعه ايه كه از انسانيت دور شده. با خودمون تعارف نداريم كه. جامعه اي كه اعضاي اون به جاي دوست، همسايه يا همشهري همه هم ديگه رو رقيب فرض مي كنن، اونم نه رقباي يه مسابقه عادلانه، كه يه سري گلادياتور كه يا بايد بكشن يا كشته بشن. جامعه ايه كه يه بچه سيزده ساله صندلي رو از زير پاي يه محكوم به اعدام مي كشه تا از همون سن كم قتل و آدم كشي رو ياد بگيره. جامعه اي كه هر روز به جاي صحبت از مجازات مجرمين صحبت از قصاصه. جامعه اي كه خشونت توش بيداد مي كنه.
تو همين جامعه انسانهايي ميان و از انسانيت حرف مي زنن. اين انسان ها واقعن با ارزشن. آدمايي كه هر رزو تلاش مي كنن به ما ياد آوري كنن كه هنوز هم ميشه از خشونت دست كشيد و انساني فكر كرد.

مي ني مال

مه 27, 2011

سال ها پيش خوندن رمان هاي طولاني كاري عادي بود. بعضي وقتا يه كتاب چند صد صفحه اي رو شروع مي كردم و يهو متوجه مي شدم كه همه زندگيم شده خوندن اون كتاب و تا تمومش نمي كردم انگار خيالم راحت نمي شد. چند روز درگيرش مي شدم. بعضي وقتا اينقدر مي رفتم تو حس داستان كه مي شدم يكي از شخصيتهاش. كتاب «بلندي هاي بادگير» از اون كتاب هايي بود كه سر شب شروع كردم به خوندنش ساعت سه نصف شب داستان به نيمه هاش رسيده بود دلم نميومد ولش كنم برم بخابم ولي بالاخره كتاب رو بستم و رفتم خابيدم. يادمه تا صبح ادامه داستان رو (البته اون طوري كه دوست داشتم) خاب ديدم و صبح هم زود صبحونه رو خوردم و كتاب رو ادامه دادم تا ظهر كه تموم شد. روزنامه و مجله و كتاب ها و مقاله هاي فني هم به همين منوال بود.
نوشتن هم برام همينطور بود. شبا دفتر رو باز مي كردم و مي نوشتم و هي مي نوشتم. الان كه مي شينم و يه موقعهايي نوشته هاي اون موقع هام (البته اونايي كه سر از سطل آشغال در نياوردن) رو مي خونم تعجب مي كنم از خودم.
الان ولي انگار سگ افتاده دنبالم. يه مطلب اگه از چند خط طولاني تر باشه فقط پاراگراف اول و آخرش رو مي خونم (البته اول پاراگراف آخرش) تازه اگه پاراگراف ها هم طولاني باشه يه خط در ميون مي خونمشون.
شايد دليلش حجم مطالب متنوعي باشه كه اين روزها براي خوندن وجود داره. شايدم دليلش انواع رسانه هاي ديگه ايه كه اين روزا وجود دارن و در يه زمان خيلي كوتاه تر اطلاعات رو منتقل مي كنن. شايدم زندگي كلن عمقش رو از دست داده و تبديل به يه سري هجويات شده. حتا نوشتن هم سخت تر شده.
كلن يه جورايي همه چي داره به سمت خلاصه شدن ميره.
شايد همين درسته.
ولي من كه اصلن دوست ندارم.

Pray for Japan :(

مارس 13, 2011

بازم خدا بد مستي كرد 😦 هي مي گن يه خدايي هست كه هم عادله هم مهربونه. ما كه نه عدالتشو ديديم نه مهربونيشو. صد بار گفتم باز هم مي گم. صد رحمت به اون بت پرستها. حداقل اون مجسمه هاي سنگي اگه كاري از دستشون بر نميومد آزارشون هم به كسي نمي رسيد. بازم به معرفت اون خداهاي سنگي.

چشم‏اندازي در مه

ژانویه 18, 2011

الان تو وبلاگ گردي‏هام به اين پست رسيدم. در مورد فيلمي صحبت مي‏كرد كه سال‏ها قبل تو يكي از سينماهاي تهران ديده بودم. سال‏هايي كه فيلم‏هاي خارجي تو سينماهاي تهران نمايش داده مي‏شد. سال‏هاست كه دلم براي ديدن اين طور فيلم‏ها تو سينما تنگ شده. واقعن ديدن فيلم تو سينما يه لذت ديگه داره. بارها خاستم برم و دي وي دي اون‏ها رو گير بيارم و دوباره ببينم ولي بعدش پشيمون شدم و ترجيح دادم همون حس زيباي قديم درونم باقي بمونه. واقعن چه سال‏هاي زيبايي بود. سال‏هايي كه هر هفته حداقل يه فيلم خوب رو تو سينما مي‏ديدم.

دوران بدي رو مي‏گذرونيم. واقعن عجب نسل بدبختي هستيم ما :(. من نمي‏دونم كدوم احمقي اين قانون رو وضع كرد كه فيلم خارجي تو سينما نمايش داده نشه. مثل همه بخشهاي ديگه مملكت مثلن مي‏خان از فيلم ايراني و كارگردان ايراني حمايت كنن. من چه گناهي كردم كه كارگردان ايراني يا دنبال گيشه است يا دنبال جايزه جشنواره؟ و اين وسط تنها چيزي كه داره قرباني مي‏شه هنر و زائقه هنري ماست.

دروغ

دسامبر 18, 2010

تو چشمام نگاه مي كنه و دروغ مي گه. بدجور حس كردم بهم توهين مي كنه. آخه از كجا اين قدر مطمئنه كه من اين قدر ابلهم و ضريب هوشيم پايينه كه نتونم دروغ رو تشخيص بدم؟ اون هم در موردي كه مي دونه اگه راستش رو هم بگه باز هم چيزي عوض نمي شه. بدتر از همه اينه كه من رو كامل مي شناسه باز هم اين كارو مي كنه.

واقعن پر رويي هم حد و حساب داره.

تحمل

آوریل 17, 2010

مدتهاست مرتب می بینم اطرافیام سر مسائل واقعن الکی با هم درگیر می شن. خیلی از این درگیری ها به شکلی بوده که یه جورایی من هم پام وسط کشیده شده. مدتها دندون رو جیگر گذاشتم ولی واقعن دیگه خسته شدم. اینه که اومدم و اینجا شروع به نوشتن کردم.

بابا، زندگی اینقدر مشکلات داره که دیگه نیاز نیست خودمون هم به این مشکلات اضافه کنیم. سر مسائل الکی به پر و پای هم می پیچیم. بی دلیل به هم گیر می دیم و هم دیگرو تخریب می کنیم. نمی شینیم یه ذره فکر کنیم که چقدر انرژیمون رو داریم سر این مسائل الکی هدر می دیم. به جای این که درگیر کارهای اساسی بشیم نشستیم ببینیم کی چی کار کرد که یا حالشو بگیریم یا تلافی کنیم.

چیزی که مشخصه اینه که وقتی حس می کنیم یه نفر یه مشکلی رو برامون ایجاد کرده، از دو حالت خارج نیست. یا واقعن اون طرف اون مشکل رو ایجاد کرده یا ما دچار سوء تفاهم شدیم.

بابا جون آخه چرا به جای این که بشینیم با هم حرف بزنیم و اگه مشکلی هست اونو حل کنیم اگه هم سوء تفاهم بوده اون رو رفع کنیم شروع می کنیم به درگیر شدن و تخریب هم دیگه؟ آخه چه نفعی تو این همه جنگ و دعوای الکیه؟

دیگه خسته شدم از بس به این گفتم کوتاه بیا به اون یکی گفتم بی خیال شو. به خدا صبر و تحمل هم بد نیست. تا حالا هم ندیدم به خاطر تحمل از کسی ایراد بگیرن.

به خدا این کارها زشته.

كتاب

مارس 21, 2010

يادتون باشه هر وقت كتابي رو مي خونيد توي صفحه هاش چيزي يادداشت نكنيد چون وقتي كه يه روزي اون كتاب رو لازم نداشته باشيد و بخايد دور بندازينش يا بدينش به يكي ديگه انگار يه بحشي از وجودتون رو داريد از دست مي دين. اين بلاييه كه سر من اومده. الان كلي كتاب دارم كه ديگه لازم ندارم ولي كاريشونم نمي تونم بكنم.