نوستالژي

امروز بعد از يه مدت طولاني به فضاي مجازي سر زدم. تقريبن پارسال همين موقعها بود كه لازم بود زمانهام رو بهتر مديريت كنم و به همين خاطر تقريبن فعاليتهام تو دنياي مجازي رو به شدت كم كردم. اولين كاري كه كردم اين بود كه صفحه فيس بوكم رو غير فعال كردم و بعد از اون به ترتيب تقريبن بيشتر فعاليتهايي كه دوستشون داشتم يكي يكي از برنامه زندگيم حذف شدن. از اونجايي كه هميشه دوست داشتم فعاليتهاي دنياي مجازيم رو فقط از طريق نوت بوكم انجام بدم تا حدود يك سال پيش گوشيم رو فقط زماني به اينترنت وصل مي كردم كه بخام هواشناسيش و همينطور نرم افزارها رو به روز رساني كنم يا اين كه نياز به يه نرم افزار تخصصي پيدا مي كردم و مي گشتم دنبالش. اما پارسال بالاخره تلگرام رو نصب كردم و اين اولين و تنها نرم افزاري روي گوشيم بود كه ارتباطم رو با دنياي مجازي حفظ مي كرد و همينطور تنها جايي بود كه نمي زاشت ارتباطم به طور كامل قطع بشه.

امروز بعد از اين همه مدت براي اولين بار دوباره رفتم سراغ صفحه فيس بوكم. اون رو فعال كردم و يه مقداري توش گشتم. حس عجيبي بود. خيلي از دوستام صفحه هاشون رو بسته بودند. خيليهاشون هم ماهها از آخرين فعاليتشون مي گذشت. يه حس نوستالژي عجيبي داشتم. از يه طرف خوشحال بودم كه دوباره صفحمو مي ديدم و يادم اومد كه چه صفحه هايي رو دنبال مي كردم و از طرف ديگه مي ديدم كه ديگه اون حس سابق وجود نداره و از دوستام تقريبن خبري نيست. صفحه فيس بوكم شده بود مثل صفحه اخبار ياهو. رفتم توي صفحه بعضي از دوستام آخرين عكساشون رو كه بعضياشون مال چند ماه پيش بود رو لايك كردم و يكي دو تا پستي كه خوشم ميومد رو هم به اشتراك گذاشتم. بعدشم لاگ اوت كردم و اومدم بيرون.

همينطور كه داشتم با خودم فكر مي كردم و خاطراتم توي دنياي مجازي رو مرور مي كردم ياد يه جمله اي افتادم كه خيلي وقت بود تو همين جا خونده بودم كه قهوه‌اي كه سرد شد رو مي‌شه دوباره گرمش كرد اما هيج.قت اون قهوه قبلي نمي شه. دوباره رفتم تو فيس بوك اما اين بار دنبال اين بودم كه چطوري مي تونم صفحم رو براي هميشه پاكش كنم. اون رو پيدا كردم، دليت رو زدم و صفحه رو پاك كردم. تصميم داشتم كه همه كارهايي رو كه دوست داشتم و انجام مي دادم تا قبل از يك سال پيش رو دوباره شروع كنم اما فهميدم كه نمي شه. مي شه دوباره شروع كرد اما بايد از نو شروع كرد. قهوه اي كه سرد شد رو بايد تو ظرف شويي ريخت و يكي ديگه درست كرد.

مثل هنرپيشه هاي سينما كه كارشون رو از تئاتر شروع كردن و هر وقت كه تو سينما كم ميارن دوباره به تئاتر برمي گردن و خودشون رو احيا مي كنن  اومدم اينجا و وبلاگم رو چك كردم. ديدم همه چي سر جاي خودشه. مثل اين بود كه برگشتم به خونه بچگيام. خيلي دوست داشتم دوباره بنويسم. نمي دونستم كه مي تونم يا نه. خيلي وقت بود كه ننوشته بودم. كليد نوشتن رو زدم و شروع كردم به نوشتن و شد اين متني كه تا الان خونديد. البته نمي دونم كسي اين متن رو بخونه. احتمالن همه كسايي كه يه موقعي اين جا رو چك مي كردن ديگه اينجا رو فراموش كردن. بيشتر براي دل خودم نوشتم. خيلي دوست دارم دوباره مثل سابق بنويسم. بيام همينجا و هرچي دوست دارم بنويسم. از تو ليست وبلاگهام چك كردم ديدم تقريبن همشون متروكه شدن به جز يكي. وبلاگ سولوژن هنوز فعال بود و پست جديد گذاشته بود. خوشحال شدم. نمي دونم اون خواننده داره يا نه اما همين كه سنت نيك نوشتن رو ترك نكرده بود اميدوار كننده بود.

اميدوارم اين نوشتن رو ادامه بدم.

Advertisements

2 پاسخ to “نوستالژي”

  1. سولوژن Says:

    خوب کردید که نوشتید! این حرف‌ای که درباره‌ی مقایسه تئاتر و سینما و وبلاگ‌نویسی زدید برای‌ام جالب بود. شاید واقعا این‌طور باشد و وبلاگ نقش تئاتر را بازی کند که استخوان‌ها آن‌جا محکم می‌شود و جان‌ها دوباره احیا.
    راست‌اش نمی‌دانم وضعیت وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی چطور است. من خودم خیلی خیلی کم می‌نویسم و خیلی کم وبلاگ می‌خوانم. مطمئن نیستم ضدخاطرات دیگر چندان خواننده‌ای داشته باشد. وقتی فهمیدم که خوانده‌ایدش (ممنون!)، خوش‌حال شدم: دست‌کم یک نفر می‌خواندش. چیزی که مطمئن‌ام این است که دیگر کامنت چندانی نمی‌گیرم، و خب، کامنت‌ها هم نقش تشویق تماشاگر را بازی می‌کنند. حتی بازی‌گر تئاتر هم گه‌گاه به آن تشویق احتیاج دارد، ندارد؟
    (مگر این‌که فقط برای خودش بازی کند که آن ماجرای دیگری است!)

  2. boogiwoogi Says:

    ممنون كه پست رو خونديدن جناب سولوژن. راستش تا اونجايي كه مي دونم وبلاگ نويسي و همينطور وبلاگ خوني تا اونجايي كه مي دونم حداقل تو ايران (از كشورهاي ديگه خبر ندارم) به تاريخ پيوسته. دليلش رو نمي دونم دقيقن چيه. از يه طرف فيلترينگ باعث شده كه سر زدن به وبلاگها سختتر بشه و از طرف ديگه با وجود اپليكشينهاي گوشيهاي هوشمند و تبلتها نوع محتوا از متن به عكس و فيلم تغيير پيدا كرده. از طرف ديگه راحتي توليد و انتشار محتواي تصويري خيلي راحت تر از توليد متنه. با اين وجود واقعن نمي دونم كه آيا اصلن ادامه دادن وبلاگ كار درستيه يا نه. چون همونطور كه توي متن نوشتم ميشه وبلاگ رو به تئاتر تشبيه كرد كه در اين صورت بايد اون رو حفظ كرد. اما از طرف ديگه شايد چسبيدن به وبلاگ شبيه تعصب روي عكاسي با نگاتيو و رفتن توي اتاق تاريك باشه. اما چيزي كه براي من كاملن واضحه اينه كه هر جفتشون لذتي دارن كه نه توي سينما پيدا مي شه نه توي عكاسي ديجيتال 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: