مي ني مال

سال ها پيش خوندن رمان هاي طولاني كاري عادي بود. بعضي وقتا يه كتاب چند صد صفحه اي رو شروع مي كردم و يهو متوجه مي شدم كه همه زندگيم شده خوندن اون كتاب و تا تمومش نمي كردم انگار خيالم راحت نمي شد. چند روز درگيرش مي شدم. بعضي وقتا اينقدر مي رفتم تو حس داستان كه مي شدم يكي از شخصيتهاش. كتاب «بلندي هاي بادگير» از اون كتاب هايي بود كه سر شب شروع كردم به خوندنش ساعت سه نصف شب داستان به نيمه هاش رسيده بود دلم نميومد ولش كنم برم بخابم ولي بالاخره كتاب رو بستم و رفتم خابيدم. يادمه تا صبح ادامه داستان رو (البته اون طوري كه دوست داشتم) خاب ديدم و صبح هم زود صبحونه رو خوردم و كتاب رو ادامه دادم تا ظهر كه تموم شد. روزنامه و مجله و كتاب ها و مقاله هاي فني هم به همين منوال بود.
نوشتن هم برام همينطور بود. شبا دفتر رو باز مي كردم و مي نوشتم و هي مي نوشتم. الان كه مي شينم و يه موقعهايي نوشته هاي اون موقع هام (البته اونايي كه سر از سطل آشغال در نياوردن) رو مي خونم تعجب مي كنم از خودم.
الان ولي انگار سگ افتاده دنبالم. يه مطلب اگه از چند خط طولاني تر باشه فقط پاراگراف اول و آخرش رو مي خونم (البته اول پاراگراف آخرش) تازه اگه پاراگراف ها هم طولاني باشه يه خط در ميون مي خونمشون.
شايد دليلش حجم مطالب متنوعي باشه كه اين روزها براي خوندن وجود داره. شايدم دليلش انواع رسانه هاي ديگه ايه كه اين روزا وجود دارن و در يه زمان خيلي كوتاه تر اطلاعات رو منتقل مي كنن. شايدم زندگي كلن عمقش رو از دست داده و تبديل به يه سري هجويات شده. حتا نوشتن هم سخت تر شده.
كلن يه جورايي همه چي داره به سمت خلاصه شدن ميره.
شايد همين درسته.
ولي من كه اصلن دوست ندارم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: