Archive for مه 2011

مهر

مه 30, 2011

تو فيس بوك يه صفحه است به اسم «دلنوشته های دلنشین». جمله هاي لطيف، انساني و گاهي عاشقانه مي نويسه. تقريبن هر روز اين جمله ها رو مي نويسه و روزي چند تا از اين جمله ها.
اين صفحه رو دوست دارم. خيلي زياد.
هر بار كه جمله جديدي مي زاره و اون جمله رو مي خونم حس مي كنم كه هنوز هم انسانهايي هستن در ميان ايراني ها كه هنوز به انسانيت فكر مي كنن. هنوز براي انسان ارزش قايلند و به اين موضوع تا جايي اعتقاد دارن كه هر روز اون رو به همه گوش زد مي كنن.
جامعه ما جامعه ايه كه از انسانيت دور شده. با خودمون تعارف نداريم كه. جامعه اي كه اعضاي اون به جاي دوست، همسايه يا همشهري همه هم ديگه رو رقيب فرض مي كنن، اونم نه رقباي يه مسابقه عادلانه، كه يه سري گلادياتور كه يا بايد بكشن يا كشته بشن. جامعه ايه كه يه بچه سيزده ساله صندلي رو از زير پاي يه محكوم به اعدام مي كشه تا از همون سن كم قتل و آدم كشي رو ياد بگيره. جامعه اي كه هر روز به جاي صحبت از مجازات مجرمين صحبت از قصاصه. جامعه اي كه خشونت توش بيداد مي كنه.
تو همين جامعه انسانهايي ميان و از انسانيت حرف مي زنن. اين انسان ها واقعن با ارزشن. آدمايي كه هر رزو تلاش مي كنن به ما ياد آوري كنن كه هنوز هم ميشه از خشونت دست كشيد و انساني فكر كرد.

مي ني مال

مه 27, 2011

سال ها پيش خوندن رمان هاي طولاني كاري عادي بود. بعضي وقتا يه كتاب چند صد صفحه اي رو شروع مي كردم و يهو متوجه مي شدم كه همه زندگيم شده خوندن اون كتاب و تا تمومش نمي كردم انگار خيالم راحت نمي شد. چند روز درگيرش مي شدم. بعضي وقتا اينقدر مي رفتم تو حس داستان كه مي شدم يكي از شخصيتهاش. كتاب «بلندي هاي بادگير» از اون كتاب هايي بود كه سر شب شروع كردم به خوندنش ساعت سه نصف شب داستان به نيمه هاش رسيده بود دلم نميومد ولش كنم برم بخابم ولي بالاخره كتاب رو بستم و رفتم خابيدم. يادمه تا صبح ادامه داستان رو (البته اون طوري كه دوست داشتم) خاب ديدم و صبح هم زود صبحونه رو خوردم و كتاب رو ادامه دادم تا ظهر كه تموم شد. روزنامه و مجله و كتاب ها و مقاله هاي فني هم به همين منوال بود.
نوشتن هم برام همينطور بود. شبا دفتر رو باز مي كردم و مي نوشتم و هي مي نوشتم. الان كه مي شينم و يه موقعهايي نوشته هاي اون موقع هام (البته اونايي كه سر از سطل آشغال در نياوردن) رو مي خونم تعجب مي كنم از خودم.
الان ولي انگار سگ افتاده دنبالم. يه مطلب اگه از چند خط طولاني تر باشه فقط پاراگراف اول و آخرش رو مي خونم (البته اول پاراگراف آخرش) تازه اگه پاراگراف ها هم طولاني باشه يه خط در ميون مي خونمشون.
شايد دليلش حجم مطالب متنوعي باشه كه اين روزها براي خوندن وجود داره. شايدم دليلش انواع رسانه هاي ديگه ايه كه اين روزا وجود دارن و در يه زمان خيلي كوتاه تر اطلاعات رو منتقل مي كنن. شايدم زندگي كلن عمقش رو از دست داده و تبديل به يه سري هجويات شده. حتا نوشتن هم سخت تر شده.
كلن يه جورايي همه چي داره به سمت خلاصه شدن ميره.
شايد همين درسته.
ولي من كه اصلن دوست ندارم.