حماقت

تقريبن از بعد از عيد امسال، صبحها كه از خونه بيرون ميومدم كه برم سر كار سر كوچه كه مي رسيدم مي ديدم كه يه تعدادي ماشين دور و بر يه خونه پارك شدن و يه عده هم توشون منتظرن. معلوم بود كه از صبح خيلي زود اومدن يا حتا از شب قبلش اونجا منتظرن. بعد از چند روز كه اين صحنه رو مي ديدم از مادرم پرسيدم و فهميدم كه اينا همشون مريض دارن و مي آن كه صاحب اون خونه اونا رو درمان كنه. برام جالب بود. از اين ور و اونور جويا شدم فهميدم طرف از اين هاست كه ملت رو با ماساژ و قولنج شكوندن و اين جور كارا مثلن درمان مي كنه. بعد از اين كه قضيه رو فهميدم ديد زدن اون آدما اون موقع صبح برام جالب بود. اين كه وقتي بهشون بگي لباستون رو بديد قصاب براتون بدوزه نگاه عاقل اندر صفيه بهت مي كنن اما بدنشون رو مي دن دست همون قصابه كه لت و پارش كنه 🙂 وقتي هم كه بهشون مي گي بهت مي گن «تو اين چيزا رو نمي فهمي» 🙂

مدتي بود كه شبا وقتي آخر شب مي رفتم بيرون اونايي كه از شب اومده بودن زنبيل بزارن رو مي ديدم. امشب وقتي با مادرم رفتيم بيرون كسي رو نديدم. احتمالن طرف خونش رو عوض كرده. چون بعيد مي دونم ملت عاقل شده باشن. حداقل تو اين چند روز نشانه اي از اين تغيير رو نديدم. ولي واقعن اين پرسش برام باقي مونده كه چطور يه عده اين قدر به سيستم آموزش آكادميك بي اعتماد هستن كه ترجيح مي دن خودشون رو براي درمان در اختيار يه آدم بي سواد قرار بدن اما پيش يه دكتر نرن.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: