بازگشت

بله بالاخره ( من هيچ وقت توجيه نشدم كه چرا اين كلمه رو اين طوري مي نويسن. بچه كه بودم مي خوندمش بالا-خره) بعد از سه ماه و نيم يه پست جديد داره تو اين وبلاگ نوشته مي شه. واقعن خجالت آوره. نه؟

من كه مي گم نه:) خجالت چيه؟

بگذريم. تو اين سه ماه و خورده اي اتفاقات زيادي افتاد (برا خودمو مي گم) كه اگه حوصلم مي شد مي تونستم روزي يه پست بنويسم ولي حيف كه حوصلم نشد.

تو اين مدت سيگار فلان فلان شده (مي تونيد به جاي اين كلمه بدترين فحشي كه بلديد بزاريد. من خودم يه فحش نشسته مي گم كه اين جا نمي تونم بنويسم) رو كنار گذاشتم. درست يه روز قبل از سالگرد تولدم يعني روز 29 تير تصميم گرفتم كه ديگه نكشم و از اون روز به بعد ديگه نكشيدم و نخاهم كشيد. به همين راحتي! از حدود يه ماه قبل هم دوباره ورزش رو شروع كردم (البته نه به شكل يه رشته ورزشي. فقط براي حفظ سلامتي و تناسب اندام). خاهرم سحر بچه دار شد و كلي كيف كردم كه يه اسباب بازي جديد گيرم اومد:). من كه هر چقدر با بچه ها سرو كله بزنم خسته نمي شم. يكي از خاله هام سكته مغزي كرد و بعد از دو هفته كه تو كما بود فوت شد. از محل كارم هم اومدم بيرون. اين ها تيتر مهم ترين خبرها بود.

تو اين مدت تولد خاهر زادم و مرگ خالم از مهم ترين اتفاقات بودن و باعث شدن كه دوباره درگير پرسش هاي هميشگي در مورد مفهوم زندگي بشم. چه پرسش هاي فلسفي و چه پرسش هاي علمي. پرسش هايي كه هنوز هم درگيرشون هستم و شايد پست بعدي رو به اونا اختصاص بدم. از پرسشهاي به ظاهر پيش پا افتاده (مثلن آيا نوزاد هم خاب مي بينه؟) تا پرسش هاي مهم تر (مثلن مفهوم مرگ).

تو اين مدت هر روز دلم براي نوشتن اين جا تنگ مي شد. هر روز تصميم مي گرفتم كه بيام و دوباره شروع به نوشتن كنم. اما دست و دلم به نوشتن نمي رفت. خيلي عجيب بود. اما اميدوارم طلسم شكسته شده باشه و اين پست شروع فعاليت دوباره اين جا باشه.

Advertisements

8 پاسخ to “بازگشت”

  1. ساکی Says:

    یوهوو. بالا ـــ خره بله. برگشتید. (منم همین طور می خوندمش. از مضرات تنهایی خودنه. تو بچگی باید می نشستن کنارمون ببینن چی می خونیم و چطوری می خونیم.) امیدوارم دست و دلتون بعد از این مرخصی طولانی از نوشتن، پرانرژی تر بنویسه.

  2. boogiwoogi Says:

    جناب ساكي، ممنون. منم اميدوارم.

  3. سولوژن Says:

    خوش بازگشتید! (:
    چقدر خبر بوده. یکی‌اش متاسفانه ناراحت‌کننده است. بقیه‌اش یا خوب است یا به نظر جزو وقایع طبیعی -و شاید نه حتی بد- زندگی باشد.

    در مورد خواب نوزاد هم «حدس» می‌زنم که به شکل‌ای رخ دهد. این‌که چقدر شبیه خواب بزرگ‌سالان باشد را نمی‌دانم.

  4. boogiwoogi Says:

    ممنون جناب سولوژن.

  5. نیلوفر Says:

    سلام بوگی . نوزاد هم خواب میبینه حتی بیشتر از بزرگسال ها ولی خوابش هیچ شباهتی به بزرگسال ها نداره . نوزاد موقع خواب تمام چیز هایی که در طول روز دیده یا شنیده رو مرور می کنه و در مغزش طبقه بندی میشه برای مقایسه و حرکت های نوزاد در طول خواب هم به دلیل تکمیل شدن مغزش هست چون مغز موقع خواب فعالیتش افزایش پیدا میکنه . شروع خواب دیدین نوزاد هم از 17 هفتگیش تو شکم مادرشه . ولی در مورد بزرگسال ها من اینطور شنیدم که در ساعات مشخصی از روز به هر موضوع یا شخصی که فکر کنن شب در همون مورد خواب میبینن .

  6. boogiwoogi Says:

    نيلوفر جان،
    درسته ولي عكس العمل هاي نوزاد موقع خاب خيلي جالبه.

  7. AKARCHE Says:

    سلام BOO
    خبر نداشتم خلاه عزیزت فوت کرده خدا رحمتش کنه.
    تولد کوچولوتنم مبارکه.
    خودت چطوری .چه خبرا؟
    کجا رفتی از اون پت پت.
    دلم تنگ شده برات .یه شعر مینویسم برات خودت با لهجه بخون.
    مو بچه شطم ما مار هف خطم اهیش کس نمیترسم.

  8. boogiwoogi Says:

    جناب آكارچه، ممنون. از پت پت هم جاي دوري نرفتم. من هم دلم تنگ شده. 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: