Archive for اکتبر 2010

تو به من خنديدي

اکتبر 31, 2010

امروز يه اي ميل برام اومد كه خيلي جالب بود. در مورد يه شعر معروف از حميد مصدق و پاسخي منتصب به فروغ فرخزاد و در پايان پاسخ يه شاعر ديگه به هر دوي اونها. حميد مصدق از زبان پسر نوشته، فروغ از زبان دختر پاسخ گفته و آن شاعر سوم هم از زبان سيب.

من هم به اين نتيجه رسيدم كه هر چي كاسه كوزه است سر يه باغبون بدبخت شكسته شده. اين بود كه من هم از زبان اون باغبون اين جواب رو نوشتم:

من نگاهي غضب آلود

به لبخند تو و

بغض پسر مي كردم

چون نمي دانستيد

آن درخت سيب در باغچه ما

يادگار پدر پير پسر بود

يادگاري زجواني دو دوست

 

پسر از خنده تو بغض نمود

من به لبخند تو اما غضب آلود شدم

كه چرا پاسخ آن ترس پسر را دادي

تو به لبخندي و يك سيب به خاك افتاده

تو نمي دانستي

از پس خش خش آن رفتن و آن بغض نگاه

عشق دندان زده اي مي ماند

عشق قرباني مظلوم غرور

 

سالها رفت و هنوز

آن درخت سيب در باغچه خانه ما

مي دهد آزارم

كه چه مي شد آن سيب

اندر آن روز پر از دلهره و گريه تلخ

به زباني به شما مي فهماند

قاصدي بود زدوران قديم

قاصدي بود زدوران جواني دو دوست

Advertisements

بازگشت

اکتبر 21, 2010

بله بالاخره ( من هيچ وقت توجيه نشدم كه چرا اين كلمه رو اين طوري مي نويسن. بچه كه بودم مي خوندمش بالا-خره) بعد از سه ماه و نيم يه پست جديد داره تو اين وبلاگ نوشته مي شه. واقعن خجالت آوره. نه؟

من كه مي گم نه:) خجالت چيه؟

بگذريم. تو اين سه ماه و خورده اي اتفاقات زيادي افتاد (برا خودمو مي گم) كه اگه حوصلم مي شد مي تونستم روزي يه پست بنويسم ولي حيف كه حوصلم نشد.

تو اين مدت سيگار فلان فلان شده (مي تونيد به جاي اين كلمه بدترين فحشي كه بلديد بزاريد. من خودم يه فحش نشسته مي گم كه اين جا نمي تونم بنويسم) رو كنار گذاشتم. درست يه روز قبل از سالگرد تولدم يعني روز 29 تير تصميم گرفتم كه ديگه نكشم و از اون روز به بعد ديگه نكشيدم و نخاهم كشيد. به همين راحتي! از حدود يه ماه قبل هم دوباره ورزش رو شروع كردم (البته نه به شكل يه رشته ورزشي. فقط براي حفظ سلامتي و تناسب اندام). خاهرم سحر بچه دار شد و كلي كيف كردم كه يه اسباب بازي جديد گيرم اومد:). من كه هر چقدر با بچه ها سرو كله بزنم خسته نمي شم. يكي از خاله هام سكته مغزي كرد و بعد از دو هفته كه تو كما بود فوت شد. از محل كارم هم اومدم بيرون. اين ها تيتر مهم ترين خبرها بود.

تو اين مدت تولد خاهر زادم و مرگ خالم از مهم ترين اتفاقات بودن و باعث شدن كه دوباره درگير پرسش هاي هميشگي در مورد مفهوم زندگي بشم. چه پرسش هاي فلسفي و چه پرسش هاي علمي. پرسش هايي كه هنوز هم درگيرشون هستم و شايد پست بعدي رو به اونا اختصاص بدم. از پرسشهاي به ظاهر پيش پا افتاده (مثلن آيا نوزاد هم خاب مي بينه؟) تا پرسش هاي مهم تر (مثلن مفهوم مرگ).

تو اين مدت هر روز دلم براي نوشتن اين جا تنگ مي شد. هر روز تصميم مي گرفتم كه بيام و دوباره شروع به نوشتن كنم. اما دست و دلم به نوشتن نمي رفت. خيلي عجيب بود. اما اميدوارم طلسم شكسته شده باشه و اين پست شروع فعاليت دوباره اين جا باشه.