Archive for نوامبر 2009

دوستي از جنس احساس

نوامبر 24, 2009

تو نمايشگاه ايستادي و داري خيلي جدي در مورد يه سيستم براي يه بازديد كننده توضيح مي دي. يه دفعه يه چهره آشنا رو مي بيني كه داره با لبخند به طرفت مي آد. چهره اي كه چند ساله نديديش و آخرين بار مي دونستي كه رو يه نقطه دورتر از اون نمايشگاه رو اين كره خاكي داره زندگي مي كنه. چهره اي كه از جنس احساسه نه منطق. حس مي كني كه داري خودت رو تو آينه نگاه مي كني. آخه تو هم هميشه دوست داشتي از جنس احساس باشي اما بيشتر آدماي دور و برت از جنس منطق بودن و با ديدن اون دوست قديمي حس مي كني تو اين دنيا تنها نيستي. تو يه لحظه زمان و مكان رو فراموش مي كني. خيلي زود صحبتت با اون بازديد كننده رو جمع مي كني و پيش اون دوستت كه منتظر مونده مي ري. البته با نوع و لحن سلامي كه بين تو و اون دوستت رد و بدل مي شه  بازديد كننده هم متوجه مي شه كه از اون لحظه به بعد تو ديگه تو اون نمايشگاه نيستي پس با يه لبخند و تشكر كارتت رو مي گيره و ازت خداحافظي مي كنه. تو يه لحظه سال هاي گذشته تو ذهنت مرور مي شن و مثل يه فيلم از جلوي چشمات رد مي شن. بعد از اون دنيا رنگش عوض مي شه. ديگه همه چيز برات برق مي زنه، حتا چشمهاي اون دوستت. نيم ساعت مي شيني باهاش حرف مي زني. از سال هاي گذشته مي گين و زماني كه با هم همكار بودين، هر چند براي يه مدت كوتاه. بعد دوستت پا ميشه و خداحافظي مي كنه و مي ره. رفتنش رو دنبال مي كني تا اون جايي كه تو جمعيت گمش مي كني. تو اون لحظه حس مي كني يه بخشي از احساست داره ازت جدا مي شه. اما ديدن اون دوست اون هم به شكل كاملن غير منتظره همه روزت رو مي سازه. اون روز تا آخر شب واقعن يه روز ديگس. روزي كه با همه روزها فرق داره.

ديروز واقعن روز زيبايي بود.

Advertisements

بر سرمای درون

نوامبر 22, 2009

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست

 *** 

 و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره سرخت پیدا نیست.

 ***

 غبار تیره تسکینی
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
بر گریز حضور.

سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست

«احمد شاملو»

پرچم ايران

نوامبر 14, 2009

پرچم هر كشوري معمولن داراي احترامه؛ حداقل در بين مردم اون كشور. حالا ببينيم پرچم ايران در بين ايراني ها چقدر محترمه:

Flag

اتحاد

نوامبر 10, 2009

امروز سالگرد خراب كردن ديوار برلينه. ديوار برلين يه ديوار ساده نبود كه دو كشور رو از هم جدا كنه. اون سمبلي بود براي نصف كردن يك ملت. حدود 40 سال يك ملت رو به دو پاره تقسيم كردند. اما تجربه اين روز نشون داد كه نمي شه در مقابل اراده يه ملت ايستادگي كرد. هر چقدر كه ديكتاتور باشي، هر چقدر خشن باشي، هر چقدر كه آدم بكشي آخرش بايد تسليم اراده ملت بشي.

امشب جشن بيستمين سالگرد اين اتفاق برگزار شد. تعدادي از سياستمدارها بودن. حتا گورباچف (رهبر شوروي در زمان اتحاد دو آلمان) هم بود. مردم زيادي هم بودن. اما هيچ اثري از ديكتاتورها نبود. شايد هم در مراسم بودن اما كسي به اونها توجهي نكرد. كسايي كه زماني به زور اسلحه و خفقان و كشتار به زور مي خاستن حرف حرف خودشون باشه. اما آخرش حرف حرف اونا نشد. اين سرنوشت همه ديكتاتورهاست.

جالبه كه روسيه خيلي سعي كرد نقش يه ابر قدرت رو بازي كنه. از نظر نظامي هم خيلي قوي شد. اما هيچ وقت شعور و لياقت يه ابر قدرت رو نداشت. ابر قدرت بودن به زور بازو و گردن كلفتي نظامي نيست. اين رو روسيه هيچ وقت ياد نگرفت. هنوز هم ياد نگرفته. تجربه لشگر كشي هاي روسيه و اشغالگري هاش نشون مي ده كه هيچ وقت تو اين كار موفق نبوده. هميشه شكست خورده و هميشه با خفت بيرون شده. هميشه فحش خورده. هميشه مورد تنفر ملت ها بوده و جالبه كه هيچ وقت هم عبرت نگرفته. شايد دليلش اينه كه هميشه سياستمدارهاي روس در تقابل با انسان بودن و هيچ وقت انسان رو به عنوان انسان به رسميت نشناختن. ظاهرن هيچ وقت نمي خان قبول كنن كه انسان آزاد خلق شده و بايد آزاد زندگي كنه. همه دولت هاي دست نشوندشون هم همين منش رو انتخاب كردن و در نهايت با خفت كنار رفتن.

يكي از نكات جالب مراسم مصاحبه مجري برنامه با گورباچف (آخرين رهبر شوروي) و گنشر (وزير خارجه آلمان غربي در زمان اتحاد دو آلمان) بود. خبرنگار از گنشر پرسيد ظاهرن بالاخره با هم دوست شدين و گنشر هم جواب داد «بله. مدتهاست كه با هم دوستان خيلي صميمي هستيم». يكي نبود اونجا به اين دو تا بگه پس كثافتها چه مرگتون بود كه اون بساط رو به راه انداخته بودين؟ ظاهرن فقط قرار بود كلي انسان رو به كشتن بدن و اين همه ملت رو زجر بدن. مجري بايد مي پرسيد پس اون خونهايي كه ريخته شد چي؟

به هر حال بيست سال قبل ملت آلمان بعد از سالها مبارزه بالاخره يكپارچه شد و ثابت كرد كه ديكتاتور در مقابل اراده ملت مجبوره كه تسليم بشه. اما كو گوش شنوا؟ ديكتاتورها هم كه قرار نيست عبرت بگيرن. اما به هر حال اين شتريه كه در خونه همه ديكتاتورها و كسايي كه در مقابل اراده انسانها ايستادگي مي كنن مي شينه و بعضي وقتا هم به جاي در خونشون رو خودشون مي شينه. دير يا زود داره سوخت و سوز نداره.