Archive for سپتامبر 2009

ساده نويسي متن هاي پارسي

سپتامبر 20, 2009

امشب با پسرخالم صحبت مي كرديم. پيش نهاد جالبي رو مطرح كرد. پيش نهاد داد كه كتاب هاي قديمي نويسندگان فارسي رو به زبان فارسي ساده و امروزي ترجمه كنيم. بحث زيادي بينمون در گرفت در اين مورد كه آيا اين كار به اون اثرها صدمه اي وارد مي كنه يا نه. راستش بالاخره به هيچ جمع بندي نرسيديم. از طرف ديگه مسئله اين جا بود كه نه من وقت و دانش اين كار رو دارم كه به تنهايي اين كار رو انجام بدم نه اون. به همين خاطر پيش نهاد داد كه اين مسئله رو اين جا مطرح كنم و نظر بقيه رو هم در اين مورد بدونم و از طرف ديگه ببينم كه آيا ديگران هم حاظرن در صورت تصميم به انجام در اين كار هم كاري كنن يا نه. پيش نهاد داد كه اگه ديگران هم بتونن تو اين كار شركت كنن مي شه هر روز يا هر هفته چند صفحه از يك اثر رو انتخاب كرد و به شكل مشترك روي اون كار كرد و بعد از اتمام اون بخش، كار رو با چند صفحه بعدي ادامه داد تا پايان اثر.
بحث ما هم از اون جا شروع شد كه خوندن آثار كلاسيك فارسي، مثل آثار مولوي، براي خاننده هاي امروزي خيلي سخته.
دوست دارم نظر ديگران رو هم در اين مورد بدونم كه آي اين كار درسته يا نه. اگه در نهايت به اين نتيجه رسيديم كه اين كار مفيده كار رو با يه اثر كوتاه و به نسبت ساده مي شه شروع كرد.

Advertisements

مردم نامريي

سپتامبر 18, 2009

يكي از خصوصيات جالب برخي از مسنجرها وضعيت نامريي شدن در اونهاست. اين خصوصيت زماني كاربرد خودش رو نشون مي ده كه شما بخايد در اون مسنجر on line باشيد و از برخي از ابزارهاي اون استفاده كنيد اما آمادگي گپ زدن با دوستاتون رو نداشته باشيد. اين يعني شما قصد گپ زدن نداريد.
اما اصولن از اون جايي كه ما آدما اهل افراط هستيم از اين خصوصيت هم به شكل افراطي استفاده مي كنيم بدون اين كه توجه داشته باشيم كه كاربرد اون در موارد ديگه مي تونه نه تنها مفيد نباشه كه حتي نشون دهنده عدم رعايت ادب از طرف ما باشه. به عبارتي استفاده نا به جا از اون نشون مي ده كه ما «بي ادب» هستيم. بي ادبي كه فقط فحش و بد و بي راه گفتن به ديگران نيست.
خوب مي ريم سر اصل مطلب.
فرض كنيد نشستيد پاي كامپيوتر و داريد كاري رو انجام مي ديد. به طور هم زمان تو يه مسنجر، مثلن ياهو هم هستيد و چراغتون هم روشنه. يه دفعه مي بينيد يه پيغام براتون مي آد از يه دوست. پنجره اون مسنجر رو نگاه مي كنيد و مي بينيد اون دوستتون چراغش خاموشه. متوجه مي شيد كه اون در وضعيت نامرييه. اولين چيزي كه به ذهنتون مي رسه اينه كه احتمالن كار واجبي داره و مي خاد پرسشي رو بپرسه يا نياز به يه كمك فوري تو اينترنت داره. اما وقتي پاسخش رو مي ديد متوجه مي شيد كه نه، مي خاد گپ بزنه. يه گپ ساده و معمولي. تو اين حالت چه حسي بهتون دست مي ده؟ آيا واقعن حس خوبي بهتون دست مي ده؟ حس نمي كنيد كه بهتون توهين شده؟ من كه دقيقن همين حس بهم دست ميده. من تو اون لحظه پيش خودم فكر مي كنم اين دوست چند وقته كه on line بوده؟ آيا الان از سر نياز و براي وقت گذروني براي من پيغام گذاشته؟ يعني من براي اون فقط اين قدر ارزش دارم كه هر وقت حوصلش سر رفت از سر تفنن بياد و وقتش رو با من بگذرونه؟ اين ها دقيقن همون پرسش هاييه كه تو ذهن من تو اون لحظه مي آد.
براي هر كسي زمان هايي پيش مي آد كه نياز داره با يكي حرف بزنه. حالا اين حرف مي تونه يه پرسش باشه، يه هم فكري باشه، يا نه، فقط يه گپ براي وقت گذروني. از اون جايي كه الان بخش زيادي از عمرمون در دنياي مجازي مي گذره بخشي از رفع اين نياز هم تو همين دنياي مجازي پاسخ داده مي شه. زماني كه من چنين نيازي دارم ميام و ليست مسنجر رو نگاه مي كنم ببينم كسي چراغش روشنه يا نه. وقتي چراغ كسي خاموشه فرض رو بر اين مي زارم كه يا اون شخص اصلن on line نيست يا اين كه نامرييه و نمي خاد كسي مزاحمش بشه. پس براي كسي پيام مي فرستم كه چراغش روشنه و جلوي اسمش هم چيزي در مورد مشغول بودن ننوشته باشه.
اما مدتيه كه به طور مكرر مي بينم كه پاي كامپيوتر نشستم و دارم كاري رو انجام مي دم يه دفعه يه پيغام برام مي آد. نگاه مي كنم مي بينم چراغش خاموشه. فرض رو بر اين مي زارم كه كار واجبي داره يا مي خاد چيزي بپرسه. پاسخش رو مي دم. مي بينم نه، مي خاد فقط گپ بزنه. بهم بر مي خوره. اما از اون جايي كه نمي خام چيزي بگم كه اونو برنجونم فقط يه توضيح كوچولو مي دم كه اين كار خلاف ادبه و به حرف زدن مي پردازم. اما از اون جايي كه اين كار تبديل به يه روال شده و اون دوستا هم اون توضيح من رو از يه گوش مي گيرن و از اون يكي در مي كنن يا اين كه مرتب مي پرسن كه اين كار چرا توهين آميزه لازم دونستم كه بيام اين جا و اين مطلب رو بنويسم.
دوست من زماني كه شما نامريي هستي به اين معنيه كه شما قصد گپ زدن نداري و مي خاي رو اون كاري كه داري تمركز كني و از وقتت حداكثر استفاده رو ببري. در عين حال ممكنه يه كار واجبي هم برات پيش بياد كه نياز به كمك يكي از دوستات داشته باشي و از طريق فرستادن پيام از اون دوست درخاست كمك كني يا بخاي در مورد اون كاري كه انجام مي دي باهات هم فكري كنه. اما زماني كه شما در حالت نامريي هستي و براي يه دوستي كه چراغش روشنه پيام مي فرستي و شروع مي كني به حال و احوال و گپ زدن معمولي معنيش اينه كه تو براي خودت اين حق رو قايلي كه هر وقت هوس كردي با هر كسي كه دلت خاست حرف بزني اما اين حق رو براي ديگران قايل نيستي. خوب اين هم يعني توهين آشكار. آيا خودت حاظري با چنين شخصي حرف بزني؟
از اون جا كه ديگه الان همه چيز رو توضيح دادم و لينك اين مطلب رو هم براي همه دوستام تو مسنجرهام مي فرستم لطفن ديگه وقتي نامريي هستيد براي من پيام نفرستيد مگر اين كه كار واجبي داشته باشيد. اگه اين كار رو انجام داديد و شما رو ignore كردم از دست من دلخور نشيد لطفن.

براي محمود طالقاني و احمد شاه مسعود

سپتامبر 9, 2009

امروز سالگرد مرگ احمد شاه مسعود (18 شهريور – 9 سپتامبر) و فردا سالگرد مرگ محمود طالقاني (19 شهريور – 10 سپتامبر) دو نفر از دوست داشتني ترين انسانهاييه كه مي شناسم.

 Ahmad_Shah_Massood_2

Ahmad_Shah_Massood_1

Mahmood_Taleghani

Mahmood_Taleghani_1

تو اين دوران و تو كشورهاي جهان سوم واقعن پيدا كردن انسان وطن پرست و مبارزي كه در عين سر سختي ها و خشونت هاي مبارزه هميشه يادش باشه كه در مرحله اول يه انسانه و انسان بودن و اصول انساني رو فراموش نكنه واقعن سخته. انسان مبارز زياد ديدم؛ كسايي كه براي آزادي بجنگن. چمران رو دوست دارم. چه گوارا رو زياد نمي شناسم (البته منظورم اونقدريه كه بتونم در موردش نظر بدم) اما تا همين حد كم هم مي دونم كه براي آزادي جنگيد و همين مبارزه ها قابل احترامه. اما تو اين همه مبارز اين دو نفر يه جايگاه ديگه رو براي من دارن. وقتي كه طالقاني رفت من بچه بودم (هر چند با اون سن كم هنوز چهرش و صداش تو تلويزيون يادمه). هنوز هم وقتي كه عكسش رو مي بينم ته دلم رو غم مي گيره. مسعود هم همينطور. البته زمان مسعود ديگه اون قدر سن داشتم كه حوادث رو به ياد داشته باشم. زماني كه زنده بود خيلي دوست داشتم مي شد رو در رو ببينمش و باهاش بشينم و حسابي حرف بزنم. حس مي كردم خيلي حرفا هست كه مي تونم باهاش بزنم و به قولي يه شكم سير باهاش چت كنم. به قول يكي از دوستان كه همين الان موقع نوشتن اين پست داشتم باهاش چت مي كردم چشمهاش واقعن بيانگر عمق وجودش بود. امروز تو ضميمه روزنامه اعتماد پرتره زير رو كه يه نقاشي از مسعوده ديدم كه از صد تا مقاله بيشتر حرف برا گفتن داشت. عكس طالقاني رو هم تو يه صفحه ديگش زده بود.