Archive for مه 2009

دعاي نيمه شب

مه 31, 2009

خدايا همه انسان ها را بدون تبعيض به راه راست هدايت بفرما.

Advertisements

انتخابات جهان سومي

مه 27, 2009

تو يكي از قسمت هاي سريال «لبه تاريكي» جو دان بيكر، در حالي كه داشت اسلحه اش رو از كوله پشتيش در مي آورد، در جواب رفيقش كه ازش پرسيده بود «تو آمريكاي جنوبي چي كار مي كردي؟» گفت «دموكراسي پياده مي كرديم! تو جهان سوم كافيه نصفشون رو بكشي. دموكراسي خودش ايجاد مي شه.»

حالا شده جريان انتخابات ايران. يه عده دارن خودشون رو مي كشن كه تحريم نكنين. يه عده ديگه هم داد مي زنن كه بايد تحريم كرد. شانس هم آورديم كه اين جا مثل آمريكا حمل سلاح مجاز نيست. وگر نه تا حالا كلي كشتار شده بود. البته همين جوري هم كم به هم ديگه نمي پريم.

بابا چرا فكر نمي كنين دموكراسي يعني همين احترام به نظر هم ديگه؟ مگه نه اين كه راي گيري يعني انتخاب به راي اكثريت؟ خوب اگه اكثريت فكر مي كنه تحريم راه حله نبايد به نظرشون احترام گذاشت؟ يا اگه فكر مي كنه بايد راي داد اونم به يه كانديداي خاص بايد بهشون فحش داد؟

بابا يه رييس قوه مجريه تعيين كردن كه اين همه دعوا نداره.

مهاجران فضا

مه 16, 2009

فرض كنيد سفر به فضا امكان پذير شده و عده اي به سياره ديگه اي، مثلن مريخ، مهاجرت كردن. مطمئنن اين عده افراد عادي نخاهند بود. احتمالن افرادي با دانش ها و تخصص هاي مختلف تا بتونن اولين اجتماع رو اون جا پايه ريزي كنن. پايه ريزي اون اجتماع به احتمال زياد نياز به زمان بسيار طولاني، چيزي بيش از عمر يك يا دو نسل از اون انسان ها، خاهد داشت. از طرف ديگه مي دونيم كه حتا نزديك ترين سياره، كه مريخ باشه، هم خونه خاله نيست كه هر كي هر وقت دلش خاست بياد زمين دلش واشه و برگرده. از طرف ديگه مي دونيم كه نمي شه در زمان برنامه ريزي براي فرستادن اونا فكر همه چيز رو كرد و براي همه سال هاي آينده اون ها برنامه ريزي داشت و تكنولوژي هاي مورد نياز اونها رو براشون طراحي و ارسال كرد يا اين كه مثلن تا ابد يه عده رو زمين بشينن فكر كنن اونا الان چي لازم دارن براشون بسازن و بفرستن، تخم دو زرده كه نكردن رفتن يه سياره ديگه.

خوب، چيزي كه مشخصه اينه كه اين انسان ها با يه سري از ابزارها، تكنولوژي ها و لوازمي به اون جا مي رن كه براي دوام آوردن براي چند سال بر روي اون سياره و شروع زندگي اجتماعي نياز دارن. اونا بايد به محض رسيدن شروع كنن به آماده سازي محيط و ساخت و طراحي چيزهايي كه در دراز مدت به اونها نياز دارن به شكلي كه كم كم وابستگي خودشون رو به زمين كم كنن تا جايي كه ديگه عملن بي نياز بشن. چيزي كه مشخصه اينه كه در سال ها و يا شايد دهه هاي اول، از زمين كمك هايي براي اونها ارسال مي شه يا اين كه دانشمندان زميني با اون ها هم فكري مي كنن.

اگه همه چيز بر وفق مراد پيش بره نسل هاي آينده اونها ممكنه از اون پناه گاه هاي اوليه خارج شده باشن و تو خونه هايي كه با مصالحي از همون سياره و با توجه به شرايط اون جا ساخته شده زندگي كنن. مطمئنن روابط اجتماعيشون هم دستخوش تغيير مي شه و بر اساس نيازها و شرايط جديدشون شكل مي گيره.

حالا اين سناريو رو از يه زاويه ديگه نگاه مي كنيم.

فرض كنين بعد از مهاجرت اونا، مثلن بعد از 50 سال، حيات روي زمين از بين بره، مثلن با برخورد يه ستاره دنباله دار يا يه جنگ اتمي همه جانبه.

خوب چه اتفاقي ممكنه براي اون ها بي افته؟ يه احتمال اينه كه اون ها هنوز نتونسته باشن استقلال خودشون از زمين رو به دست آورده باشن و بدون كمك هاي زمين بعد از يه مدت همه اون ها از بين برن.

احتمال دوم اينه كه اونها تا اون موقع به حداقل استقلال براي ادامه حيات تو اون سياره رسيده باشن و به بقا ادامه بدن.

فرض كنيم احتمال دوم انجام بشه (ما كه همه چيزو اون طور كه مي خاستيم فرض كرديم اينم سر بقيه)

حالا زمان گذشته، مثلن چند هزار سال. اون ها به هر سختي كه بوده ديگه اون جا دوام آوردن و تو اين سال ها رو به پيش رفت (يا بهتره بگيم بهينه كردن شرايط) حركت كردن.

پرسشي كه اين جا مطرح مي شه اينه كه تصور اون ها از زميني، كه يه روزي محل اوليه زندگي اجداد اون ها بوده، چي مي تونه باشه؟ چيزي كه اون ها از زمين مي بينن يه سياره مرده و بي روحه كه هيچ اثري از حيات هم روي اون نيست. داستان هايي هم كه پدرها نسل به نسل براي بچه هاشون از زمين بگن كم كم تبديل به افسانه مي شه. اگه اون ها كتاب ها و دست نوشته هاي اجدادشون رو در مورد زمين بخونن آيا اون ها رو بيش از يه مشت خرافات و يا افسانه در نظر نخاهند گرفت؟

از طرف ديگه اون تجهيزات و تكنولوژي هايي كه به همراه انسان هاي اوليه از زمين به اون سياره برده شده به مرور زمان فرسوده مي شن و بعد از اون همه سال تبديل به آثار باستاني مي شن. احتمال اين كه مسير پيش رفت دانش تو اون سياره دقيقن در ادامه مسير و تكميل كننده دانش روي زمين باشه وجود داره اما اين احتمال هم وجود داره كه از يه طرف به دليل فرسوده شدن تجهيزات و از طرف ديگه به دليل قطع اتصال با دانش زميني، و يا هر دليل ديگه اي، اون ها هم در دوره هايي دچار افول بشن، نزديك به صفر بشن و دوباره خودشون رو به شكل ديگه اي احيا كنن. تو اين حالت آيا اين عجيبه كه اون ها دست نوشته هاي اجدادشون در مورد سفرهاي فضايي رو خيال پردازي بدونن؟ يا اين كه عجيبه وقتي ببينن كه اجدادشون از چيزهايي گفتن كه اون ها با دانش پيش رفتشون به اون نتايج رسيدن يا با ديدن اون آثار باستاني دچار تعجب بشن؟

اين همون تعجبيه كه من گاهي باهاش رو به رو هستم.

بحث شبانه و آش كندوان

مه 11, 2009

چه حالي مي ده آدم بعد از يه بحث حسابي با پسر خالش در مورد اتفاقاتي كه بعد از سفر و سكونت انسان در يك كره ديگه ممكنه بيافته (از بعد فلسفي و تصور نسل هاي آينده اونا از زمين كه تو پست بعدي در موردش توضيح مي دم) ساعت 3 نصف شب تو راه برگشت به خونه هوس جاده چالوس بكنه و تا بياد به خودش بجنبه كه بابا بي خيال، ببينه كنار تونل كندوان داره آش مي خوره بعدشم طلوع خورشيد رو كنار سد كرج ببينه و بعد هم كه رسيد خونه مستقيم بياد تو وبلاگش بعد مدت ها كه هيچي ننوشته شروع كنه به نوشتنش.

از بچگي وقتي شبا تو جاده مي ديدم دو تا ماشين از روبه رو مي آن و نور بالاشونو مي زنن پايين و بعد كه رد شدن دوباره مي زنن بالا، همچي انگار سلام و عليكي مي كنن با هم، خيلي حال مي كردم. ولي بعضيا واقعن بي شعورن نورو مي زني پايين براشون، عين گاو با اون نور بالاشون تو چشات نگاه مي كنن و رد مي شن مي رن. مثل اين كه به ديوار سلام كردي.

 

پي نوشت بي ربط: برنامه نويسي net. رو شروع كردم بدجور به كتاب آموزشي نياز دارم. مخصوصن visual C .net. اگه پيشنهادي دارين ممنون مي شم. اگه هم pdf باشه كه ديگه چه بهتر.