Archive for ژانویه 2009

لعنت به Vista

ژانویه 30, 2009

من نمي دونم يعني مايكروسافت اين قدر در پيت و ولنگ و واز شده كه چنين ويندوزي از توش در بياد؟ از نظر جنگولك بازي كه آخرشه. يه كار كوچيك كه مي خاي بكني بايد صد جا بري، به صد تا پيغام جواب بدي، اين وسط دو سه تا فحش شسته و نشسته از دهنت در بياد و نثار اون بيل گيتس بكني آخرش هم اون كاري كه مي خاستي بكني يا يادت مي ره اصلن چي مي خاستي يا مي گه نمي تونه انجامش بده. از نظر قرتي بازي هم كه آخرشه. چند تا رقص نور كم داره و چند تا كولي كه شليته به پا بيان وسطش برقصن.

ولي بدتر و فجيع تر از همه اينه كه اصل مهم توليد نرم افزار يعني «Up-Down Compatibility» اصلن انگار توش فراموش شده. انگار نه انگار كه ويندوزهاي نسخه هاي قبلي هم وجود خارجي داشتن. انگار نه انگار كه ملت اين همه نرم افزار دارن كه قبلن رو نسخه هاي قبلي اجرا مي شده و حالا بايد اونا رو رو اين يكي هم اجرا كنن.

بدتر از همه هم اين كه ملت رو مجبور كردن كه حتمن اون رو استفاده كنن. مي ري كامپيوتر بخري مي گن يا ويستا يا هيچي. مي گي خوب «هيچي». مي گن خوب «نداريم».

نوشتن

ژانویه 26, 2009

نوشتن. نوشتن. نوشتن و نوشتن. واقعن كه عجب قدرتي در پشت همين كلمه پنهان شده.

زمان هايي وقتي كم سن تر بودم به اين فكر مي كردم كه چه چيزي تو كله نويسنده ها بوده كه اون آثار ادبي، چه كوچيك و چه بزرگ، رو خلق كردن. چه تجربه هايي باعث شده كه اون ها بيان و افكارشون رو رو كاغذ بيارن؟ تجربه هاشون رو مي نوشتن يا تفكراتشون رو؟ يا شايدم هر دو يه چيز هستن؟

منظورم بقيه هنرها نيست. براي خلق يه نقاشي، مجسمه، قطعه موسيقي يا هر اثر هنري ديگه علاوه بر تجربه يه حس يا بيان يه تفكر نياز به ذوقي هم در اون هنر هست اما نوشتن نه. هر كسي مي تونه بنويسه. اين تفاوت نوشتن با بقيه هنرهاست. قوي و ضعيف بودن نوشته هم مقدار زيادي بستگي به رو راستي ما با خودمون و البته كمي شجاعت در بيان تفكر و احساساتمون داره.

تو دانشگاه به ما ياد دادن كه چطور به دنبال رد پاي تفكرات و نشانه ها براي آناليز شخصيت خالق اون ها باشيم. اما گذر سال ها و تجربه هاي نوشتن به من ياد داد كه دنبال اين نباشم كه اون نويسنده به چي فكر مي كرده، چه شخصيتي داشته يا تجربه اون از زندگي چي بوده.

الان ديگه نوشته ها رو فقط مي خونم. به صداي نويسنده اون ها لابه لاي نوشته ها گوش مي دم و اجازه مي دم كه احساسم با احساس اون نويسنده همراهي كنه. شايد فغاني بوده، شايد التماسي و شايد هم عاشقانه اي با معشوقي. يا شايد هم درد دلي بوده.

ياد گرفتم گوشي باشم براي سخني يا شانه اي براي اشكي و درد دلي.

I am high on emotion

ژانویه 22, 2009

High again,

وبلاگ من، پاره اي از ذهن من

ژانویه 18, 2009

عزيزي امروز مي گفت چرا همه چيز را در وبلاگم بيان مي كنم. منظورش اين بود كه هر كسي يه چيزايي رو به عنوان راز تو زندگيش داره و نبايد اون ها رو به همه بگه. خوب از يه طرف حق با اون بود كه هر كسي رازهاش رو نبايد به همه بگه اما از يه طرف هم اين پرسش مطرح مي شه كه محدوده راز چيه؟ چه چيزهايي تو زندگي راز حساب مي شن؟ براي بعضي ها اين دايره خيلي بزرگه تا حدي كه حتا تعداد و اسم دوستها هم يه رازه يا براي بعضي ها حتا دونستن اسم همسرشون (البته بعضي از آقايون) يعني نفوذ به حريم خصوصي و براي بعضي ها اين دايره اين قدر كوچيكه كه حتا روابط احساسيشون با بقيه آدم ها، حتا عزيزترين هاشون، هم تو اين دايره كوچيك جا نمي شه.
اما وقتي وارد محيط وبلاگ مي شيم وضعيت يه مقداري عوض مي شه. اين جا ما با دنيايي سر و كار داريم كه ما بين فضاي مجازي و واقعيته. دنياييه كه افكارمون رو از يه طرف به دوست هاي دنياي واقعيمون هديه مي كنيم و از طرف ديگه هم اين امكان رو براي انسان هاي ديگه ايجاد مي كنيم كه با لحظه هايي از افكار يه اسم مستعار آشنا بشن و يا با اسم مستعاري يادداشتي بر اون افكار بزارن.
زماني در كلاس زبان شناسي، خانم دكتر اميني، استاد نازنيني كه واقعن دلم براش تنگ شده و بايد حتمن يه بار برم دانشگاه، ببينمش و بهش بگم چقدر دلم براش تنگ شده بوده، بحثي رو در مورد برد زبان هاي مختلف از نظر بيان و انتقال مفاهيم مطرح نمود. اين كه مثلن زبان انگليسي براي بيان يه سري از مسائل از زبان فارسي يا زبان هاي ديگه قدرتمندتره يا برعكس. همون موقع اين مطلب برام شكل گرفت كه استفاده از زباني غير از زبان مادري هم مي تونه در نوع ارتباط تاثير بزاره. مثلن ما ممكنه تو يه جمع مختلط نتونيم به راحتي كلمه «روسپي» رو به كار ببريم اما به راحتي مي تونيم تو همون جمع معادل انگليسي اون رو به كار ببريم و حتا در مورد اون افراد بحث هم داشته باشيم همونطور كه بارها در كلاس اين اتفاق مي افتاد.
در مورد وبلاگ هم من فكر مي كنم تا حدودي با اين مسئله روبرو هستيم كه از اون جا كه نوع رسانه ارتباطي از كلام و سخن به نوشتار اون هم در يه دنياي مجازي تغيير كرده پس محتواي ارتباط هم مي تونه دستخوش تغيير بشه. به طور مثال من ممكنه نتونم با دوستي بشينم و در مورد تصوراتم از عشق به راحتي حرف بزنم اما از اين كه تفكراتم توسط اون دوست خونده بشن هيچ ابايي نداشته باشم.
در اين مورد شما چي فكر مي كنين؟

اي سياستمدارهاي بي حيا شرم بر شما

ژانویه 16, 2009

قبلن هم نوشتم. اما انگار هر لحظه هم كه بگم باز هم كم گفتم. خجالت بكشيد. هر چند شما قرن هاست كه شرم و خجالت رو كنار گذاشتين. اصلن چرا دارم اين حرفها رو مي زنم؟ شما از اول حيا نداشتين كه حالا بخاين كنارش بزارين يا نزارين.
بيش از بيست روزه كه مردم عادي دارن تو غزه كشته مي شن. قبلش هم تو جاهاي ديگه كشته شدن و همين الان هم مي شن. مقصر هم شمايين. به طور مستقيم. خون همه اين آدم هاي بي گناه غير نظامي گردن همه اتونه. خوب و بد هم ندارين. بيش تر از بيست روزه كه آدم هاي غير نظامي دارن كشته مي شن. اونوخ شما هر روز بحثتون سر اينه كه جلسه رو امروز برگزار كنيم يا فردا؟ محكوم كنيم يا نكنيم؟ انگار حالا محكوم كردن يا نكردنتونم مثلن چه چيزي رو عوض مي كنه؟ اگه اين بمب و راكتها سر خونواده خودتون داشت ميومد باز هم اينقدر بي خيال به دنبال جلسه و قطعنامه بودين؟ البته اينقدر بي شرف هستين كه فكر كنم اون موقع هم بي خيال دنبال مسخره بازي هاي خودتون بودين.
بابا به خدا همه مردم از همتون خسته شدن. بيشتر از اوني كه فكر كنيد منفوريد.

پي نوشت: ديروز مي خاستم در مورد موضوع ديگه اي بنويسم اما درست همون موقع كه مي خاستم شروع به نوشتن كنم متوجه گريه مادرم شدم كه داشت آهنگي رو كه براي مردم غزه خونده شده بود نگاه مي كرد و از اون جا كه تا حدودي عربي بلده مي فهميد كه اون خاننده زن (كه فلسطيني هم نبود) به شكل دلخراش و كاملن مستاصل از همه مي خاست كه كاري كنن و صحنه هايي رو از كشتار مردم در ميان آهنگ نشون مي داد. مادرم نزديك به نيم ساعت گريه مي كرد. اين موضوع باعث شد دوباره اين جا در مورد اين كثافتها بنويسم. از اين كه اين پست كمي به دور از ادب بود واقعن معضرت مي خام. اصلن تو حال خودم نبودم.

چه خبر؟

ژانویه 14, 2009

خانم سولماز، همكار قديمي من، كه به دليل خونگرمي خاص و روح لطيفي كه دارن (كه شايد اين خونگرمي از همسر آبودانيشون به ايشون منتقل شده باشه 🙂 – اميدوارم با اين جمله دوباره خون من رو حلال اعلام نكنند) در همون مدت كوتاهي كه با هم همكار بوديم مثل يه خاهر به من لطف داشتن و هنوز هم دارن در وبلاگشون من رو به بازي «چه خبر» دعوت كردن. ممنون.

بله، چه خبر؟

يادمه اون قديما كه كلاس سوم يا چهارم ابتدايي بودم نامه هاي مادرم رو كه براي عمه ام مي خاست بفرسته براش مي نوشتم. هميشه بعد از سلام و احوالپرسي اين طور ادامه مي داد «ملالي نيست جز دوري شما كه انشاالله زودتر رفع شود …». البته اون عمه ام پارسال درست همين موقعها از دنيا رفتن و دوريشون ديگه هيچ وقت رفع نمي شه 😦

بله، در پاسخ اين چه خبر هم بهتره من هم اين طور شروع كنم كه ملالي نيست جز دوري دوستاني كه روزهايي رو باهاشون بودم و الان به دليل مشكلات زندگي و روزمرگي ها، ارتباط ها به تلفني هر از چند گاهي، پيامكي، ايميلي و يا كامنتي در وبلاگي خلاصه شده.

اما از اين مقدمه كه بگذريم، بعد از سلامتي (كه جناب احسان به كار بردن اون رو به عنوان جواب اين پرسش به شدت مذمت كردند – در حد فحش) اخبار زيادي نيست و بقيه همه روزمرگي ها.

اول از همه همونطور كه تو چهار پنج تا پست پايين تر گفتم برنامه چهار سال آينده ام رو بعد از كلي فكر و كلنجار رفتن با خودم تنظيم كردم و رو كاغذ آوردم. اولين قدم رو هم شروع كردم كه انشاالله تا 2 ماه آينده كامل مي شه و راه رو براي قدم هاي بعدي باز مي كنه.

دوم اين كه درگير خريد يه نوت بوك هستم ولي هنوز موفق نشدم اون چيزي رو كه مي خام پيدا كنم. به شدت هم ذهنم رو مشغول كرده. چون مي دونيد كه انتخاب نوت بوك براي من از انتخاب همسر هم سخت تره.

سوم اين كه براي كنكور فوق ليسانس امسال درس مي خوندم ولي از اونجايي كه مي دونستم به دليل زمان كوتاهي كه براي آماده شدن دارم امسال قبول نمي شم به جاي وقت تلف كردن و درگيري بيهوده ذهني درس خوندن رو متوقف كردم و به جاش روي اولين قدم برنامه ام كه برام اولويت اول رو داره و از طرفي از نظر منطقي انجام پذيره متمركز شدم. اگه كارها طبق برنامه پيش بره انشاالله كنكور سال ديگه.

چهارم اين كه به شدت عاشق شيريني هستم و هر بار كه مي خام بخورم با توصيه مادرم و در بيشتر مواقع با تشر اطرافيان (مخصوصن خاهر بزرگم) از زياده روي منع مي شم. هر چي هم بهشون مي گم بابا من عزب موندم كه كسي بهم امر و نهي نكنه اصلن به گوششون فرو نمي ره. فكر كنم اگه ازدواج مي كردم فقط يكي امر و نهي مي كرد ولي حالا صد نفر. اما جاتون خالي امروز عصر كه مادرم رو برده بودم خونه مادر بزرگم تو راه برگشتن رفتم قنادي و دو جعبه شيريني، يه جعبه از اين شيريني هاي ويفري كه به شدت دوست دارم و يه جعبه هم نون خامه اي كه به نظرم هيچ شيريني ديگه اي نمي تونه به پاش برسه خريدم. رسيدم خونه تو يه ليوان بزرگ، كه بيشتر به درد آبجو خوري مي خوره، نسكافه درست كردم و دو جعبه شيريني رو باز كردم و گذاشتم جلوم و در تنهايي دلي از عزا در آوردم. نتيجه اش اين كه شام كه نتونستم بخورم. از عصر تا حالا هم به هر چيز شيرين كه فكر مي كنم گلاب به روتون 😦 حالم بد مي شه.

پنجم اين كه بالاخره برف اومد و دل ما شاد شد.

ششم هم اين كه پريروز با اون دوست عزيزي (نفس من كه البته بعد از اون به ترتيب نيكول كيدمن و مگ رايان و جديدن Jennifer Love Hewitt قرار مي گيرن) كه يه بار تو يه پست نوشتم كه دوستيمون در حد چت اينترنتي افت كرده و كلي حرف و حديث برام درست شد تو چت هم دعوامون شد. ديگه هم متاسفانه اميدي به رفع كدورت نيست 😦

ديگه هم خبري نيست جز روزمرگي و شب بيدار موندن تا بوق سگ پاي كامپيوتر.

همين

آخر داستان

ژانویه 11, 2009

يه موقعي عادت داشتم وقتي رماني رو مي خاستم شروع كنم به خوندن، اول صفحه آخرش رو مي آوردم مي خوندم بعد شروع مي كردم به خوندن كتاب از اول. خيلي حال مي داد. هر وقت هم كه يه رمان جديد تو يه كتاب فروشي دست مي گرفتم يه راست مي رفتم سراغ صفحه آخر. دوستام ايراد مي گرفتن كه بابا تو اينطوري مي فهمي آخر داستان چيه ديگه خوندن اون كتاب چه لذتي داره. اما خوب مگه همه پايان داستان تو صفحه آخره؟ اما نحوه تموم كردن داستان تو صفحه آخره و اين خيلي برام جالب بود كه همون اول ببينم نويسنده داستان رو چطوري تموم كرده. نوع جمله ها و سبك نوشتن آخر داستان برام خيلي مهم بود. يه مدت اين عادت رو ترك كردم ببينم كتاب خوندن از صفحه اول چطوريه. چند تا كتاب هم اينطوري خوندم. بد نبود. يه جورايي يه تجربه تازه بود. براي تنوع بد نبود. اما اين رمان آخري كه خوندم رو طبق عادت قديم دوباره اول از صفحه آخر شروع كردم. عجب حالي داد.

جرقه هاي ذهني

ژانویه 9, 2009

سال ها قبل مطلبي رو خوندم در مورد تاثير ضمير ناخودآگاه و نقش اون در يادگيري. مطلب در مورد جرقه هاي ذهني بود. اين كه چطور اين جرقه هاي ذهني به وجود ميان و اين كه بايد عادت كنيم هر بار كه جرقه اي در ذهنمون شكل گرفت حتمن اون رو در جايي بر روي كاغذ بياريم. همينطور در اين مورد كه چطور ناخودآگاه خودمون رو براي حل مسائل عادت بديم. به عبارتي جرقه هاي ذهني رو هوشمندانه تر به كار بگيريم. بر اساس اون نوشته وقتي ما بر روي يه مسئله و حل اون تمركز مي كنيم اگه فرضيات ما براي حل اون كافي باشه اما خودآگاه ما به راه حلي نرسه ناخودآگاه ما اون مسئله رو دنبال مي كنه حتا اگه خودآگاه اون رو كنار بزاره.البته اين نكته اهميت داره كه ما مدتي رو به شكل آگاهانه براي حل اون مسئله تلاش كنيم. در اين حال ممكنه بعد از مدتي، حتا گاهن طولاني، ناخودآگاه راه حل رو پيدا كنه و اون رو در اختيار ما بزاره. جرقه هاي ذهني در اصل راه حل هايي براي مسائلي هستن كه ممكنه زمان زيادي از طرح اونا گذشته باشه به شكلي كه خود مسئله فراموش شده باشه. به همين دليل خيلي مهمه كه ما اون ها رو ثبت كنيم.

اما اين روش يه عارضه جانبي داره كه گاهن مي تونه دردسر ساز بشه. زماني كه مسئله اينقدر مهم باشه كه خودآگاه ما به طور مرتب درگير اون باشه و از طرفي اينقدر پيچيده باشه كه ناخودآگاه نتونه راه حلي براي اون پيدا كنه ذهن دچار يه نوع پريشاني مي شه. درست مثل زماني كه حس مي كنين كامپيوترتون لخت شده و كند كار مي كنه. مي ريد و Task Manager رو باز مي كنيد مي بينيد بله CPU Usage رفته بالا و وقتي خوب نگاه مي كنيد مي بينيد يه برنامه حسابي CPU رو مشغول كرده. در مورد كامپيوتر مشكل راحت حل مي شه. در بيشتر موارد خيلي راحت مي تونيد اون برنامه رو پايان بديد و شرايط رو به حالت نرمال برگردونيد. اما در مورد ضمير ناخودآگاه حل اين مشكل به اين راحتيها نيست.

مشكل اين جاست كه ما به Task Manager ذهنمون دسترسي نداريم كه هر مسئله اي رو كه اراده كرديم به اون پايان بديم بعد هم با خيال راحت به زندگي ادامه بديم.

قدرت و تباهي انسان

ژانویه 7, 2009

در تاييد اين كه قدرت بدون پاسخگويي مي تونه باعث فساد و تباهي انسان بشه به اين دو لينك مراجعه كنيد. جالبن و وحشتناك:

http://1pezeshk.com/archives/2008/12/milgram-experiment.html

http://shahirblog.com/detail.asp?id=607

خستگي

ژانویه 7, 2009

پيش خودت مي گي «چه فايده؟ اين بار هم مثل دفعه هاي قبلي.» اما يادت مياد كه «آره ولي دفعه هاي قبلي بالاخره به سر انجام رسيدن به هر سختي كه بود.» با خودت مي گي «به سر انجام رسيدن ولي زماني كه ديگه لذتشون رو از دست داده بودن.» دوباره مي گي «خوب آره اما ارزشش رو داشتن. اگه تموم نمي شدن و خستگيش تو تنت مي موند چي؟» بعدش مي گي «خوب مي موند. به جهنم. چه فرقي مي كرد؟» دوباره مي گي «بابا از خر شيطون پياده شو. زندگي همش همينه.» يه كم فكر مي كني مي بيني «راست مي گه. زندگي همش همينه.» بعد سرتو مي اندازي پايين و ادامه مي دي.