Archive for دسامبر 2008

زنگ بي موقع ساعت

دسامبر 29, 2008

تا حالا شده رويايي ببينيد و يهو از خاب بپريد بعد از اين كه بي موقع از خاب پريدين به زمين و زمان بد و بيراه بگيد؟

اين شده جريان امروز صبح ما. داشتم خاب عجيب، جالب و دوست داشتنيي مي ديدم. يه جايي بودم كه شايد حدود 15 سال بود كه اون جا رو ديگه نديده بودم. خيلي از آدمهاي دوست داشتني كه سال ها بود نديده بودمشون اونجا بودن. تو خاب حس كردم كه خيلي دلم براشون تنگ شده. جالبيش اين بود كه خيلي از اون آدم ها در واقعيت اصلن (يا حداقل تا اونجايي كه من مي دونم) همديگرو نمي شناسن. اما همشون اونجا بودن و يه جورايي بود كه انگار سال هاست با هم دوستن. خلاصه كلي داشتم حال مي كردم. زمان هم زمان حال بود. خلاصه گرم حرف بوديم كه يهو با زنگ ساعت بيدار شدم. تا نيم ساعت بد وبيراه مي گفتم كه چرا ساعت رو رو اون ساعت لعنتي تنظيم كرده بودم. چرا اون رو مثلن رو يه ربع بعدش تنظيم نكرده بودم. خلاصه بد ضد حالي بود. خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه از اين ضد حالا رو.

Advertisements

مجازات، تبعيد به زمين

دسامبر 21, 2008

اون زمونا كه بچه بودم داستان آدم و حوا رو كه مي شنيدم (تو تلويزيون يا تو كلاس هاي ديني) وقتي به اونجاش مي رسيد كه خدا به خاطر اون چيزي كه آدم و حوا خوردن كه حالا سيب بود يا گلابي يا هر ميوه ديگه اي (من فكر مي كنم پرتقال بود چون مگه خوشمزه تر از پرتقال هم داريم؟ من كه اگه بودم فقط در مقابل پرتقال نمي تونستم طاقت بيارم) اونا رو مجازات كرد و تبعيدشون كرد به زمين پيش خودم مي گفتم خدا هم چه باحاله ها. بابا اين چه مجازاتيه ديگه؟ اين جا كه گل و بلبله. تا باشه از اين مجازات ها. بچه بودم حاليم نبود.

اما به مرور كه بزرگتر شدم ديدم نه واقعن مثل اين كه مجازات بوده. هي كه بزرگتر شدم به عمق فاجعه بيشتر پي بردم. كم كم دارم مي فهمم كه خدا واقعن بد مجازاتي كرد اين آدم و حواي نفهمو. آخه نونتون نبود، آبتون نبود، خوشي زده بود زير دلتون؟ آخه تو اين همه ميوه حالا چرا بايد هموني رو كه بهتون گفتن نخورين مي خوردين كه ما اين طوري تاوان پس بديم رو اين كره لعنتي؟ ها؟

حالا بگذريم كه باعث باني اين بدبختي در اصل حوا بود كه آدم رو وسوسه كرد (اين رو مي نويسم كه خانم هاي عزيز غيرتي بشن از خودشون دفاع كنن) ولي خوب اگه آدم آدم بود كه نبايد وسوسه مي شد (اين رو هم مي گم كه خانم ها يه كمي دلشون خنك بشه). مگه نشنيدين مي گن «آدم بايد خودش عاقل باشه». خوب بابا اگه آدم عاقل بود كه الان حال و روزمون اين نبود. شيطون هم يه چيزي فهميده بود كه به اين سست عنصر سجده نكرد.

حالا ميوهه چي بود؟ مي گن سيب بود. ولي به نظر من ببخشيد ها كه مجبورم از الفاظ ركيك استفاده كنم. اما اگه به جاي اون (حالا هرچي كه بود) گه مي خوردن بهتر بود. نبود؟

بابا كوهي

دسامبر 15, 2008

امشب هم باز پيش پسر خاله ام بودم 🙂 كانال PDF ويدئو آهنگ «بابا كوهي» با صداي «درويش جاويدان» رو پخش كرد. كلي لذت برديم. همون موقع پسر خاله ام آهنگ رو رو ويدئو ضبط كرد و چند بار گوشش كرديم. چقدر اين آهنگ زيباست. در عين حال كه چقدر لطيف و ساده است. قشنگ تر از اون، نوع خوندن و استيل «درويش جاويدان» تو اين ترانه است كه محشره. پسر اين آدم چقدر ساده و لطيف و با احساس ترانه رو مي خوند. ترانه اي كه اگه رو كاغذ باشه به زور شايد در حد يه ترانه «بند تنباني» به حساب بياد. اما وقتي اين آدم با اون احساسش اون رو مي خونه و با سه تارش آهنگش رو مي زنه تبديل مي شه به يه آهنگ فوق العاده. از دل بر مي آد و به دل مي شينه. البته اين رو هم بگم كه كلي هم هم زاد پنداري كرديم با خاننده و يه شيكم اشك ريختيم (اين تيكه رو نوشتم تا دوباره كنجكاو بشين و شروع كنين صفحه گذاشتن پشت سر بوگي. هر چند مي دونم الان با نوشتن اين جمله خودتون رو كنترل مي كنين و چيزي نمي گين 🙂 ) ناگفته نمونه كه واحد شيكم براي زاييدنه. اما اشك ريختن هم كم از زاييدن نيست. هست؟

طبق معمول نوستالژي در ما غليان كرد و حسابي رفتيم به اون زمونا. كلي هم بحث كرديم. كه البته اون بحث ها رو نمي نويسم چون مزه اين پست از بين مي ره. شايد تو يه پست ديگه در اون مورد هم نوشتم.

اين هم لينك آهنگ. البته فيلتر شده بايد با فيلتر شكن بازش كنيد.

بي قراري

دسامبر 13, 2008

شنيدين به بعضيا مي گن ساعتشون رو فلان جا تنظيم شده؟ مثلن يكي از دوستام بود كه نمي دونست ساعتش رو كجا تنظيمه، فقط اينو مي دونست كه رو ساعت فرديس كرج تنظيم نيست 🙂 . خوب خدا رو شكر آخرش تونست بره يه جايي كه ساعتش با اونجا تنظيم باشه.

حالا شده جريان ما. ما نه تنها ساعتمون با اين جا تنظيم نيست (كه خدا قسمت كنه و يه جا ما رو بطلبه مثل اون دوستمون بالاخره بفهميم با كجا تنظيمه) كه ظاهرن تقويممون هم از اول تنظيم نبوده. اما مشكل اين جاست كه اصلن ساعتمون بدجور از تنظيم خارجه. شب كه همه مي خابن انگار نه انگار كه خورشيد رفته و بايد بخابيم. صبح هم كه بايد بيدار باشيم، يا دير بيدار مي شيم يا اگه هم مجبور بشيم زود بيدار شيم تا شب بايد دهنمون از خميازه گوش تا گوش باز باشه.

Playing for change

دسامبر 10, 2008

لينك اين ويدئو رو تو وبلاگ Forever Under Construction ديدم. خيلي قشنگه.

اين هم آدرس سايت رسمي Playing for change.

عيد قربان

دسامبر 9, 2008

sheep_021danger_01

صندوق بازنشستگي كاركنان وزارت جهاد كشاورزي

دسامبر 9, 2008

image_01

سرزمين بدون قهرمان

دسامبر 7, 2008

امروز عصر تو يه فيلم اين جمله رو شنيدم:

واي به حال سرزميني كه قهرمان ندارد

ياد بحث طولانيي افتادم كه مدتهاست با پسرخاله ام در همين مورد داريم. اين كه چقدر از روحيه قهرماني و قهرمان پروري دور شده ايم. ملت ما مدتهاست كه ديگه قهرمان نداره.

جشنواره خيريه

دسامبر 6, 2008

باران

دسامبر 2, 2008

بالاخره سرما هم از راه رسيد و دل ما رو شاد كرد. واقعن دلم لك زده بود براي بارون. البته اين كه امسال بهار بارون نداشتيم يكي طلب من موند. ولي خوب به هر حال همين الان هم خيلي خوبه.