اسارت و آرزو

حدود 10 سال قبل يكي از دوستان همكارم در جمعي به طنز گفت اين بوگي (البته اون موقع اسم من رو به كار برد) آخرش فكر كنم ازدواجش هم از طريق اينترنت باشه. اون زمان براي همه خنده دار بود و كلي من رو دست انداختن كه بابا ول كن اين كامپيوتر و زندگي و دنياي مجازي رو ولي كجا بود گوش بدهكار.
بعضي وقتا كه مي شينم و فكر مي كنم مي بينم براي من يادگيري كامپيوتر و همه چيزهايي كه با اون مطرح شد مثل يادگيري زبان مادري بود. 20 سال قبل زماني كه اولين بار اولين كامپيوتر (البته منظورم نسل كامپيوترهاي IBM Compatible يا همون PC هست) كه يه IBM PC-Junior بود رو ديدم و باهاش كار كردم تعداد افراد و همچنين منابع فارسي (چون اون موقع زبان انگليسي بلد نبودم و تازه شروع به يادگيري اون كرده بودم) كه بتونم از اون ها استفاده كنم بي نهايت كم بود. اما منابع انگليسي خوبي در اختيارم بود. با همون سواد انگليسي ناقصي كه داشتم شروع به يادگيري كردم. خيلي جالب بود. درست مثل بچه اي كه تازه داره دنياي دور و برش رو تجربه مي كنه و همه چيز براش هيجان انگيزه دنياي كامپيوتر رو كشف مي كردم. خيلي از مواقع مجبور بودم به دليل كمبود منابع مفاهيمي رو با آناليز منابع مختلف خودم استنتاج كنم. همين يادگيري به شكل خود آموز باعث شد كه ارتباط عاطفي خاصي با اون برقرار كنم. اين امر تا حالا هم ادامه پيدا كرده. و متاسفانه تبديل به عادت بدي برام شده كه ديگه در اين زمينه خاص از زندگيم بايد هر چيزي رو خودم ياد بگيرم. كه خوب اين اصلن خوب نيست. البته اين حرفها به اين معنا نيست كه دانشم در اين زمينه زياده برعكس خيلي هم كمه. همونطور كه هر كدام از ما زبان مادريش رو مي فهمه و استفاده مي كنه شعر هم مي خونه و ممكنه ذوقي هم در شعر گفتن داشته باشه اما اين به اين معني نيست كه اون شخص استاد ادبياته. اما مدتيه كه حس كردم اين وابستگي باعث شده كه همه زندگيم به شكلي با اون آميخته بشه درست مثل زبان مادري. اين امر البته در مورد اينترنت هم صادقه و هم شديدتر.
اما الان حس مي كنم ديگه واقعن خسته ام. از اين كه همه زندگيم به تكنولوژي پيوند خورده خوشم نمياد. البته اشتباه نكنيد مخالف تكنولوژي نيستم كه برعكس طرفدارش هم هستم. چون با وجود همين تكنولوژيه كه زندگيم راحت شده. چيزهايي كه در گذشته واقعن برام كابوس بودن و هميشه آرزو داشتم كه حل بشن و تكنولوژي هم واقعن خيلي هاشون رو حل كرد. مثلن هميشه از عينك متنفر بودم و بالاخره بعد از 26 سال كه مجبور بودم از اون استفاده كنم تونستم با استفاده از همين تكنولوژي و با يه عمل لازك براي هميشه از شر عينك خلاص بشم. اما نكته اين جاست كه براي به دست آوردن اينها چه چيزي رو از دست دادم و مهمتر اين كه آيا بايد واقعن اونها رو از دست مي دادم؟ آيا نمي شد تكنولوژي رو به همراه اونها مي داشتم؟
هميشه زندگي تو طبيعت رو دوست داشتم. آرزوم بود كه وسط يه جنگل تنها و فقط با كسي كه دوستش دارم باشم لخت درست مثل زماني كه آدم و حوا رو تبعيد كردن به كره زمين و لباسشون فقط از برگ بود و براي اين كه اون كسي رو كه دوست دارم خوشحال كنم كلبه اي درست مي كردم با همون درختاي جنگل و براي غذا هم خودم حيووني رو شكار مي كردم. البته ناگفته نمونه كه تو اين آرزوم دوست داشتم يه ديش ماهواره هم همونجا تو همون جنگل داشتم با يه كامپيوتر نوت بوك و يه اكانت اينترنت ماهواره اي. خيلي عجيبه. نه؟ شايد به همين دليله كه وقتي پاي كامپيوترم تو خونه هستم و فقط يه شلوارك كوتاه پامه و يه زير پيراهني (كه البته وقتايي كه تو خونه تنها هستم ممكنه همون زير پراهني هم تنم نباشه و لباسم فقط همون شلوارك كوتاه باشه) بيشتر احساس آرامش مي كنم تا زمان هاي ديگه (مثلن تو محل كار).
حس مي كنم كه بدجور اسير اين دنياي مجازي شدم. اسارتي كه البته متاسفانه لذت بخش هم هست.
زماني كه دوستم اون نكته طنز رو گفت بهش خنديدم ولي فكر نمي كردم كه ممكنه روزي واقعن حرفش درست از آب در بياد. البته نه اونطوري كه اون گفت و با كمي تغيير. هيچ وقت فكر نمي كردم مجبور بشم اون كسي كه دوستش دارم رو فقط تو دنياي مجازي باهاش چت كنم و تو همين دنياي مجازي براي هم پپسي باز كنيم و قربون صدقه هم بريم ولي اين قدر از دنياي واقعي دور شده باشم كه نتونه من رو تو دنياي واقعي تحمل كنه.

Advertisements

15 پاسخ to “اسارت و آرزو”

  1. علی رمضانی Says:

    خوشم آمد آقا…
    همپا با پیشرفت فناوری گام برمی دارید.
    در موقعیت مشورت دادن نیستم. اما چند تا از دوستانم این طوری همدیگر را یافته اند و حالا زندگی می کنند. باهم. نمی توانم بگویم چیزی از دیگران که سنتی آشنا شده اند و عروسی کرده اند، کم دارند یا زیاد.

  2. nothiN_noeR Says:

    بوگی ،یه بوهایی داره از پستات میاد ولی چون سیر طبیعی رو طی می کنه، خوشاینده..

  3. boogiwoogi Says:

    جناب علي رمضاني گرامي، ممنون. بابت پيشنهاد هم البته موضوع آنطورها نيست و كمي فرق دارد.

    nothiN_noeR جان، چه بوهايي؟ من كه هيچ بويي حس نمي كنم.

  4. dawn Says:

    نه بابا بو نمی یاد. من این بوگی رو کاملاً می شناسم. ولی باید جای من باشین تا بفهمین چه آهی کشیدم و چه قدر قصه خوردم از خوندن این پست.
    تکنولوژی در خدمت بشره ولی نه اینکه بشر در خدمت تکنولوژی. امیدوارم منظورمو درک کنی بوگی. بعضی وقتا اگه آدم ساده زندگی کنه خیلی آرامشش بیشتره . الان اینو درک می کنم . the more u think the more u sink

  5. نیلوفر Says:

    راست میگن دیگه یه بوهایی میاد . قلبش رو که گم کرده معلوم نیست کجاست !!!! اینجا هم که حرف اون زمان دوستش و تایید کرده . اخ جوووووووووون عروسی . boogi اگه راست میگی یه روز به جای ماشین سواری با یه خر ببخشید با یه الاغ تو گوهردشت یه دور بزن . البته قبل از 11 شب . اینم یه جورایی مثل راه رفتن رو جدول خیابون . زندگی کردن تو جنگل اونم اون جوری دور از ذهن ولی خر سواری نه . باور کن اینم مد میشه .

  6. boogiwoogi Says:

    dawn عزيز، چرا آه كشيدي؟ مگه بوگي چشه؟ مگه من ساده زندگي نمي كنم؟

    نيلوفر جان، هيچ بويي نمي آد. اين پيشنهاد هم خوبه ولي مشكل اين جاست كه من مردم تا ماشين سواري ياد گرفتم. حالا بايد كلي تلاش كنم تا الاغ سواري ياد بگيرم. فكر نكنم به عمر من قد بده 🙂 .

  7. dawn Says:

    اولاً خدا نکنه. حتماً یاد می گیری. بدشم منظور من این نیست که ساده زندگی نمی کنی . منظورم اینه که مسائل زندگی رو ساده نمیگیری. کمی هم باید همه چیزو ساده بگیری که بهت ساده بگذره.
    نیلوفر من گفتم ساده ولی نگفتم دیگه تا الاغ سواری پیش بریم.

  8. boogiwoogi Says:

    ببينم شما نمي خايد دست از خاله زنك بازي برداريد؟ بابا چه بوهايي مياد؟ بوگي حالا اومد و يه درد دلي كرد. شما چرا جدي گرفتيد؟ ها؟

  9. dawn Says:

    دیدید گفتم………………..

  10. nothiN_noeR Says:

    حالا که دیگه رفت رو اعصابت،مطمئن شدم که بد بو برنگی میاد.. ضمناً بوگی فکر کنم چاییدی دماغت گرفته چون تا اینور آبم بوش اومد!.
    چون این تکنولوژی و خستگی از زندگی فقط یه درمان داره ولی به نظر من مرد تا زمانی که تنهاست هیبت خداوندگاری داره. کوشش کن خدا بمونی.

  11. صنم Says:

    (اوایل کوچک بودیعنی من اینطور فکر می کردم اما بعد بزرگ وبزرگ تر شد آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصهای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگ تر از دل شد ومن همیشه از چیزهایی که برای نگاه کردنشان_بس که بزرگ اند_فاصله بگیرم میترسم!از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم»خلاصه اش کنم به شدت ترسیدهام.از حقارت خود لجم گرفته است از ناتوانی وکوچکی روحم .. فکر میکردم همیشه از من کوچک تر می ماند..فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام وبرای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.اما نماند…به سرعت بزرگ شد از لای انگشتان من لغزیدوگریخت.آنقدر که من مقهور آن شدم.آنقدر که وسعتش از مرزهای دوس داشتن فراتر رفت.آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد.آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. ……..) (مصطفی مستور کتاب حکایت عشق بی عین بی شین بی قاف یا یه همچین چیزی)
    اینو که خوندم یاد اون افتادم حالا اونو که میبینم یاد این می افتم!فکر نمی کردم واقعی باشه !!!!

  12. boogiwoogi Says:

    صنم عزيز، اون كتاب رو نخوندم. بايد بخونمش. احتمالن بايد جالب باشه.

  13. minoo Says:

    چه جالب بوگي جنگليييييي 🙂 فقط خواهشا بجاي شكار كردن از ميوهاي جنگلي استفاده كنيد

  14. boogiwoogi Says:

    مينوي گرامي، 🙂 اما متاسفانه من همه چيز خارم 🙂

  15. چه خبر؟ « Boogiwoogi’s Weblog Says:

    […] مگ رايان و جديدن Jennifer Love Hewitt قرار مي گيرن) كه يه بار تو يه پست نوشتم كه دوستيمون در حد چت اينترنتي افت كرده و كلي حرف […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: