Archive for نوامبر 2008

اسارت و آرزو

نوامبر 28, 2008

حدود 10 سال قبل يكي از دوستان همكارم در جمعي به طنز گفت اين بوگي (البته اون موقع اسم من رو به كار برد) آخرش فكر كنم ازدواجش هم از طريق اينترنت باشه. اون زمان براي همه خنده دار بود و كلي من رو دست انداختن كه بابا ول كن اين كامپيوتر و زندگي و دنياي مجازي رو ولي كجا بود گوش بدهكار.
بعضي وقتا كه مي شينم و فكر مي كنم مي بينم براي من يادگيري كامپيوتر و همه چيزهايي كه با اون مطرح شد مثل يادگيري زبان مادري بود. 20 سال قبل زماني كه اولين بار اولين كامپيوتر (البته منظورم نسل كامپيوترهاي IBM Compatible يا همون PC هست) كه يه IBM PC-Junior بود رو ديدم و باهاش كار كردم تعداد افراد و همچنين منابع فارسي (چون اون موقع زبان انگليسي بلد نبودم و تازه شروع به يادگيري اون كرده بودم) كه بتونم از اون ها استفاده كنم بي نهايت كم بود. اما منابع انگليسي خوبي در اختيارم بود. با همون سواد انگليسي ناقصي كه داشتم شروع به يادگيري كردم. خيلي جالب بود. درست مثل بچه اي كه تازه داره دنياي دور و برش رو تجربه مي كنه و همه چيز براش هيجان انگيزه دنياي كامپيوتر رو كشف مي كردم. خيلي از مواقع مجبور بودم به دليل كمبود منابع مفاهيمي رو با آناليز منابع مختلف خودم استنتاج كنم. همين يادگيري به شكل خود آموز باعث شد كه ارتباط عاطفي خاصي با اون برقرار كنم. اين امر تا حالا هم ادامه پيدا كرده. و متاسفانه تبديل به عادت بدي برام شده كه ديگه در اين زمينه خاص از زندگيم بايد هر چيزي رو خودم ياد بگيرم. كه خوب اين اصلن خوب نيست. البته اين حرفها به اين معنا نيست كه دانشم در اين زمينه زياده برعكس خيلي هم كمه. همونطور كه هر كدام از ما زبان مادريش رو مي فهمه و استفاده مي كنه شعر هم مي خونه و ممكنه ذوقي هم در شعر گفتن داشته باشه اما اين به اين معني نيست كه اون شخص استاد ادبياته. اما مدتيه كه حس كردم اين وابستگي باعث شده كه همه زندگيم به شكلي با اون آميخته بشه درست مثل زبان مادري. اين امر البته در مورد اينترنت هم صادقه و هم شديدتر.
اما الان حس مي كنم ديگه واقعن خسته ام. از اين كه همه زندگيم به تكنولوژي پيوند خورده خوشم نمياد. البته اشتباه نكنيد مخالف تكنولوژي نيستم كه برعكس طرفدارش هم هستم. چون با وجود همين تكنولوژيه كه زندگيم راحت شده. چيزهايي كه در گذشته واقعن برام كابوس بودن و هميشه آرزو داشتم كه حل بشن و تكنولوژي هم واقعن خيلي هاشون رو حل كرد. مثلن هميشه از عينك متنفر بودم و بالاخره بعد از 26 سال كه مجبور بودم از اون استفاده كنم تونستم با استفاده از همين تكنولوژي و با يه عمل لازك براي هميشه از شر عينك خلاص بشم. اما نكته اين جاست كه براي به دست آوردن اينها چه چيزي رو از دست دادم و مهمتر اين كه آيا بايد واقعن اونها رو از دست مي دادم؟ آيا نمي شد تكنولوژي رو به همراه اونها مي داشتم؟
هميشه زندگي تو طبيعت رو دوست داشتم. آرزوم بود كه وسط يه جنگل تنها و فقط با كسي كه دوستش دارم باشم لخت درست مثل زماني كه آدم و حوا رو تبعيد كردن به كره زمين و لباسشون فقط از برگ بود و براي اين كه اون كسي رو كه دوست دارم خوشحال كنم كلبه اي درست مي كردم با همون درختاي جنگل و براي غذا هم خودم حيووني رو شكار مي كردم. البته ناگفته نمونه كه تو اين آرزوم دوست داشتم يه ديش ماهواره هم همونجا تو همون جنگل داشتم با يه كامپيوتر نوت بوك و يه اكانت اينترنت ماهواره اي. خيلي عجيبه. نه؟ شايد به همين دليله كه وقتي پاي كامپيوترم تو خونه هستم و فقط يه شلوارك كوتاه پامه و يه زير پيراهني (كه البته وقتايي كه تو خونه تنها هستم ممكنه همون زير پراهني هم تنم نباشه و لباسم فقط همون شلوارك كوتاه باشه) بيشتر احساس آرامش مي كنم تا زمان هاي ديگه (مثلن تو محل كار).
حس مي كنم كه بدجور اسير اين دنياي مجازي شدم. اسارتي كه البته متاسفانه لذت بخش هم هست.
زماني كه دوستم اون نكته طنز رو گفت بهش خنديدم ولي فكر نمي كردم كه ممكنه روزي واقعن حرفش درست از آب در بياد. البته نه اونطوري كه اون گفت و با كمي تغيير. هيچ وقت فكر نمي كردم مجبور بشم اون كسي كه دوستش دارم رو فقط تو دنياي مجازي باهاش چت كنم و تو همين دنياي مجازي براي هم پپسي باز كنيم و قربون صدقه هم بريم ولي اين قدر از دنياي واقعي دور شده باشم كه نتونه من رو تو دنياي واقعي تحمل كنه.

دليل نوشتن يه پست

نوامبر 26, 2008

بعضي وقتا يه پست رو مي نويسي و دوست داري تمام مردم دنيا بيان و اون پست رو بخونن و براش يادداشت بزارن، كه البته نميان و نمي خونن و يادداشت هم نمي زارن.

اما بعضي وقتا يه پست رو مي نويسي براي اين كه فقط يه نفر و تنها همون يه نفر بياد و اونو بخونه. حالا يادداشت بزاره يا نزاره هم مهم نيست كه اگه بزاره تو رو به اندازه يه دنيا خوشحال مي كنه.

درست مثل همين پست.

Two Gentlemen of Verona, Act 3. Scene I

نوامبر 24, 2008

VALENTINE:
And why not death rather than living torment?
To die is to be banish’d from myself;
And Silvia is myself: banish’d from her
Is self from self: a deadly banishment!
What light is light, if Silvia be not seen?
What joy is joy, if Silvia be not by?
Unless it be to think that she is by
And feed upon the shadow of perfection
Except I be by Silvia in the night,
There is no music in the nightingale;
Unless I look on Silvia in the day,
There is no day for me to look upon;
She is my essence, and I leave to be,
If I be not by her fair influence
Foster’d, illumined, cherish’d, kept alive.
I fly not death, to fly his deadly doom:
Tarry I here, I but attend on death:
But, fly I hence, I fly away from life.

آرايش

نوامبر 22, 2008

امروز مي خام پام رو تو كفش دخترها كنم.

در شروع مي خام اين رو مطرح كنم كه آرايش هم مثل همه چيزهاي ديگه كه مربوط به حوزه شخصي افراده تابع سليقه هاي اشخاصه و فقط اون شخص حق داره در مورد اون تصميم بگيره. با در نظر گرفتن اين اصل واضحه كه اين پست نظر شخصيه نويسنده اين پسته و بس.

مدتيه كه آرايشي در بين زن هاي ايراني عرضه شده به نام «آرايش خليجي». اين آرايش هم مثل خيلي مدها و تب هاي ديگه بدون اين كه در نظر گرفته بشه كه آيا اصلن مناسب هر شخصي هست يا نه داره به شدت تو جامعه عرضه مي شه. اما از اون جايي كه ما پسرها هم تو خيابون هستيم و دخترها هم خوشبختانه برعكس ممالك خليجي از رو بنده استفاده نمي كنن اين حق رو داريم كه در مورد آرايش اونها نظر بديم.

بابا هر روز كه تو خيابون مي رم كلي دختر مي بينم كه رو لب هاشون روژ لب برجسته كننده زدن اون هم به رنگ قهوه اي، دور چشمهاشون رو به طرز فجيعي سياه كردن و سايه زدن، ابروها تبديل به يه نخ شده، گونه هاشون رو هم به طرز غريبي رژ گونه مي زنن و برجسته نشون مي دن و خلاصه وقتي بهشون نگاه مي كني حس مي كني دختره مشكل غدد پيدا كرده و صورتش ورم كرده. من كه وقتي اين نوع آرايش رو مي بينم كف مي كنم.

ما پسرها چه گناهي كرديم؟ چرا بايد وقتي تو خيابون راه مي ريم همه دخترها رو يه شكل ببينيم؟ ها؟ بابا درست، دوست دارين هر طور كه دوست دارين آرايش كنين و به ما پسرها هم هيچ ربطي نداره. ولي خوب مايي كه دوست نداريم اين نوع آرايش رو ببينيم چه گناهي كرديم كه اون نوعي كه دوست داريم رو اصلن نمي بينيم؟

مصلن من خودم اين نوع آرايش رو مي پسندم كه دور چشمها رو خط چشم پر رنگ سياه مي كشن ولي نازك (نه پت و پهن). رژ لب رنگ قرمز يا تو مايه هاي قرمز ولي جيغ، رژ گونه ملايم، سايه دور چشم (پلك بالايي) آبي البته به طرز كاملن محو. ابروها نبايد پت و پهن باشن ولي خوب نه اين كه از روي صورت محو بشن. اما دريغ از يكي كه اين طوري آرايش كرده باشه.

به خدا ما هم حق داريم. ما چه گناهي كرديم كه تو خيابون درگير آلودگي بصري باشيم؟ ها؟ يه كمي هم به فكر پسرها باشيد. يه كمي در نوع آرايشتون تجديد نظر كنين. به خدا خوب نيست.

نفس هاي عمو

نوامبر 18, 2008

دوتا برادر زاده دارم كه دو قلو هستند. البته دو قلوي ناهمسان. هر دوتا هم دختر هستند. اوايل خيلي دوست داشتم كه اي كاش همسان بودند ولي الان نه. ناهمسان خيلي قشنگتره. الان دو سال و 27 روز اين دنيا رو تجربه كردن.

واقعن هيچ چيز لذت بخش تر از كلنجار رفتن با يه بچه نيست. عجب دنيايي دارن. در عين حال كه دنياي ساده اي دارن از طرف ديگه خيلي از مواقع رفتارهاي پيچيده از خودشون بروز مي دن. قشنگ ترين لحظه وقتيه كه مي رم خونشون و ميان دم در و تلخ ترين لحظه وقتيه كه بايد سرشون كلاه بزارم (كه البته هيچوقت كلاه سرشون نمي ره) كه بتونم از خونشون بيام بيرون. آي گريه مي كنن. كوچيكتره (روژان كه فقط 5 دقيقه از روژين كوچيكتره) وقتي كه دارم مي پيچونمشون كه بيام همچي نگام مي كنه كه با نگاهش مي گه «خر خودتي» البته بعد از اون نگاه گريه ها شروع مي شه.

احساساتشون رو هم كه ديگه نگو. همچي رك احساساتشون رو بروز مي دن كه من حسوديم مي شه. كاملن درك مي كنن كه كي بيشتر دوستشون داره. جالب تر از همه وقتيه كه آدم رو مي خان خر كنن. در حالت عادي عمو هستم اما وقتي كه قراره خر بشم تبديل به عمو جون مي شم.

با اين كه هر دو در يه شرايط محيطي و تقريبن يكسان دارن بزرگ مي شن اما دو تا شخصيت كاملن متفاوت هستن. قشنگيه ناهمسان بودنشون هم تو همينه.

واقعن اگه مي خاين به آرامش برسين حداقل روزي پنج دقيقه يه بچه زير سه سال رو بغل كنين و باهاش كلنجار برين. بعد ببينين نتيجه اش چي مي شه.

چهره

نوامبر 15, 2008

مدتيه با پسر خاله ام بر سر چهره بحث مي كنيم. اين كه در پس ظاهر فيزيكي چهره چه چيزهايي نهفته و منشا اين چيزها كجاست. نكاتي كه ما معمولن در موردشون بيشتر بحث مي كنيم به طور عمده اين هاست:

1- روشي كه مغز هر شخص براي كد كردن چهره جهت بازيابي اون از حافظه به كار مي بره چيه؟ منظور ما پيدا كردن روش رياضي براي شبيه سازي مغز نيست بلكه بيشتر به دنبال نوع الگوريتمي هستيم كه مغز انسان براي اين كار به كار مي بره. اين روش ظاهرن در هر شخص منحصر به فرده چون خيلي از مواقع يك شخص دو چهره متفاوت رو شبيه هم مي دونه اما شخص ديگه ممكنه هيچ تشابهي تو اون دو چهره نبينه.

2- المان هاي كليدي چهره چه چيز هايي هستند؟ اين پرسش البته تا حدودي به پرسش قبلي وابسته است. يعني باز هم به روش كد شدن چهره جهت بازيابي در مغز بر مي گرديم. پرسش اصلي ما در اين جا اينه كه تعريف فرم چيه. چرا وقتي حتا يه چهره از نظر نسبت هاي عناصر و حتا شكل ظاهري به هم مي ريزه (مثلن كاري كه يه كاريكاتوريست مي كنه) باز هم مغز مي تونه اون چهره رو شناسايي كنه. البته در اين مورد با يه نقاش حرفه اي هم بحث كردم. اون مي گفت ما فرم رو حفظ مي كنيم اما باز هم نتونست تعريفي از فرم رو ارائه بده. ظاهرن يه نقاش به طور حسي از چهره دركي رو داره كه قادر به بيان اون نيست.

3- زيبايي چيه؟ چرا ما بعضي از چهره ها رو زيبا در نظر مي گيريم، بعضي ها رو معمولي و بعضي رو هم زشت؟ چرا مثلن به نظر من نيكول كيدمن (نفس) يا مگ رايان زيبا هستن اما آنجلينا جولي (اه اه اه من واقعن نمي دونم اونايي كه اون رو الهه زيبايي مي دونن تو چهره اش چي مي بينن) به اندازه اون ها زيبا نيست؟ باز هم ظاهرن روش تخصيص اين صفت ها در افراد منحصر به فرده. مثلن به نظر من اون دو تا زيبا هستن و آنجلينا جولي نه اما ممكنه يه شخص ديگه به من بگه «بد سليقه». يا اين كه ممكنه من با شخصي در مورد زيبايي يك يا تعدادي چهره اتفاق نظر داشته باشم اما در مورد بعضي ديگه نه. منشا اين «سليقه» كجاست؟

4- چه چيزي در پس چهره هست كه باعث مي شه با ديدن يه چهره احساس هايي به ما منتقل بشه. يا اين كه بعضي از چهره ها حتا با سكوت با آدم حرف مي زنن يا به عبارتي اطلاعاتي رو منتقل مي كنن (كه البته باز هم بر مي گرديم به تفسير فرم).

البته بحثهاي جانبي ديگه اي هم مي كنيم. مثلن تفاوت هايي كه در دو چهره مردانه و زنانه وجود داره. تفاوت اين دو فرم در چيه؟ يا اين كه مدتي اسلام رو در خطر انداخته بوديم و مثلن در مورد المان هايي در چهره كه باعث تحريك جنسي انسان مي شه بحث مي كرديم. اين كه چرا بعضي از چهره ها (بحث ما در مورد پرتره بود به عبارتي زماني كه فقط چهره شخص ديده مي شه) سكسي هستن و بعضي ديگه نيستن و اين كه كدام المان ها باعث القاي اين حس مي شن يا اين كه فرمي كه اين حس رو منتقل مي كنه چيه؟

واقعن چهره چيه؟ چه چيزي در پشت اون پنهان مونده كه ما اون رو حس مي كنيم اما نمي تونيم تعريفش كنيم؟

شبانه

نوامبر 13, 2008

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو

پي نوشت 1: لطفن اين شعر را كسي به خودش يا شخص ديگري نگيرد. البته اگه يه نفر هم گرفت خوب گرفته ديگه.
پي نوشت 2: امشب يه فيلم از مگ رايان ديدم. چقدر اين زن زيباست. من كه دوست دارم روزي يه فيلم ازش ببينم. البته نياز به گفتن نداره كه به نيكول كيدمن نمي رسه. من مگ رايان ميخام 😦

باب راس و لذتي كه از نقاشي كشيدنش مي برم

نوامبر 12, 2008

چند سال قبل برنامه اي از تلويزيون پخش مي شد به اسم «لذت نقاشي«. اون زمان واقعن اون برنامه رو دوست داشتم. الان دوباره كانال 4 تلويزيون داره همون برنامه ها رو پخش مي كنه. اين بار هم هر بار كه فرصتي پيش بياد با مادرم مي شينيم و از لذتي كه باب راس از نقاشي كشيدنهاش مي بره لذت مي بريم. واقعن لذت بخشه.
باب راس از اون آدمهاست (تا اونجايي كه من از اين برنامه ها حس كردم) كه آدم باهاش خيلي راحته. وقتي كه كارش رو شروع مي كنه جوري با آدم حرف مي زنه كه آدم حس مي كنه با يه بچه اي طرفه كه داره از بازي كه مي كنه فوق العاده لذت مي بره (و واقعن هم همينطوره) و اون لذت رو با هم سن و سال هاي خودش هم شريك مي شه. شايد هم يه جورايي بعضي وقتها دل بيننده ها رو آب مي كنه.
در طول چند دقيقه اي كه نقاشي مي كشه با نوع كلام و ادبياتي كه به كار مي بره آدم رو به روياهاش مي بره. حداقل براي چند دقيقه از تمام هياهوها و زشتي هاي دنيا دور مي شي و حس مي كني كه دنيا مي تونه چقدر زيبا باشه. من و مادرم كه واقعن از اون برنامه ها لذت مي بريم. تو اون چند دقيقه چنان آرامشي رو به ما القا مي كنه كه حتا تا ساعت ها بعدش هم اون آرامش با ما باقي مي مونه.
واقعن چقدر زيباست نوع احساسي كه بعضي از انسان ها دارن و چقدر زيباست سادگي كه در انتقال اون به ديگران به كار مي برن. باب راس از اون نوع انسان هاست كه احساسات بچگيش رو فراموش نكرده و اونا رو در كنار تجربه هاي سال هاي عمرش براي خودش و هديه دادن به ديگران حفظ كرده. بچگيي كه خيلي از ماها با بزرگ شدنمون فراموشش كرديم يا اين كه از بروز اون مي ترسيم.
البته بماند كه در كنار همه چيزها من از نوع آرايشي كه به موهاش هم مي ده خيلي خوشم مياد.
اگه مي خايد بيشتر از باب راس بدونين مي تونين به وب سايتش يه سري بزنين.

فقط و فقط براي خاتمي

نوامبر 8, 2008

به تازگي كمپيني جهت درخاست از خاتمي براي كانديد شدن در انتخابات رياست جمهوري آينده به راه افتاده. اين كمپين در اصل دعوتي عام از همه ايرانيان جهت تلاش براي متقاعد كردن خاتمي براي كانديد شدن شكل گرفته.

همانطور كه در يادداشتها و نظراتم در وبلاگهاي ديگر بارها گفتم، حادثه دوم خرداد داراي اشتباهات استراتژيك بزرگي بود كه باعث به انحراف كشيده شدن آن حركت مردمي شد. يك بار در e-mail كه از طريق سايت رسمي خاتمي به او فرستادم گفتم كه اي كاش در حادثه دوم خرداد راي نمي آورد و فرصتي براي تئوريزه كردن مباني اصلاحات پيش مي آمد تا در فرصتي ديگر با تكيه بر آن مباني و سرفصلها با قدرت بيشتر و اشتباهات كمتر اصلاحات نهادينه مي شد.

به هر حال اين اتفاق نيفتاد و خاتمي پيروز انتخابات شد و اصلاحات به مسيري رفت كه همه مي دانيم. اما اعتقاد دارم در شرايط كنوني و پس از يك دوره چند ساله افت و خيزها و فرصتي كه براي تئوريزه كردن اصلاحات و تعيين سرفصل هاي حركتي براي خاتمي به وجود آمد، اكنون همان زماني است كه 10 سال قبل آرزو مي كردم.

همونطور كه مي دانيد من آدمي سياسي نيستم، اين وبلاگ هم سياسي نيست. اما از آن جا كه به خاتمي علاقه خاصي دارم از امروز در وبلاگم در بخش لينك ها دسته اي را به نام «براي خاتمي» ايجاد كردم تا لينك ها و موضوعات مربوط به اين كمپين و همچنين خاتمي و انتخابات رياست جمهوري آينده را براي استفاده ديگران قرار دهم.

در پست هاي بعدي هم البته دوباره به موضوع كانديداتوري خاتمي خاهم پرداخت.

بوگي، زنان و انتخابات آمريكا

نوامبر 4, 2008

امروز انتخابات آمريكاست و بالاخره بعد از اون همه تو سر و كله هم زدن ها و تهمت زدن كانديداها به هم ديگه و وعده و وعيد دادن ها و حذف ضعيف ترها (كه البته به نظر من همچي ضعيف هم نبودن شايد بهتره بگيم كم اقبال ترها) بالاخره معلوم مي شه كه كي مي ره تو كاخ سفيد. شواهد و قراين نشون مي ده كه اوباما برنده اين دور انتخابات رياست جمهوري آمريكاست. خوب به نظر من هم حداقل اوباما از اون مك كين كه خوش تيپ تره. نيست؟ البته در ظاهر هم آدم باهوشي به نظر مياد. البته اين يه حس شخصيه و معلومه كه آدمها رو نمي شه از روي ظاهر يا تبليغات هاي انتخاباتي آناليز كرد.

درسته كه الان در بين اين دو نفر من هم دوست دارم اوباما برنده بشه. اما خيلي دوست داشتم كه در مراحل مياني كلينتون حذف نمي شد و نامزد نهايي دموكرات ها اون بود. رياست جمهوري كلينتون مي تونست به چند دليل جالب باشه. اول اين كه براي اولين بار يه زن رييس جمهور آمريكا مي شد. سابقه كلينتون نشون مي ده كه زن قدرتمنديه از طرف ديگه سياستمدار كهنه كاري هم هست از طرفي تجربه سال هاي اخير در دنيا نشون داده كه زنان قدرتمند و سياستمدار وقتي در جايگاه رياست كشورها و يا وزرا قرار گرفتند خيلي خوب عمل كردن و تونستن تاثيرات عميقي رو از خودشون به جا بزارن. دوم اين كه شايع بود كه در زمان رياست جمهوري همسرش يكي از مهمترين مشاوران و خط دهنده هاي اصلي به همسرش بوده (اصولن بيل كلينتون آدم زن زليلي بود) و خوب اين بار اون بدون اين كه سياستمدار در سايه باشه به طور مستقيم عمل مي كرد. از طرف ديگه تجربه بودن در كنار رييس جمهور آمريكا براي 8 سال باعث مي شد كه ما الان با يه رييس جمهور صفر كيلومتر روبرو نباشيم. خوب خوش بر و رو هم كه هست ميشد تو در و همسايه هم درش آورد (البته از اين نظر اوباما هم خداييش بد نيست). نه مثل ماها كه 3 ساله شرمنده 7 ميليارد انسانيم با اين رييس جمهور انتخاب كردنمون. خلاصه مي شد يه رييس جمهور نفس. ولي خوب متاسفانه تو مبارزات مياني حذف شد.

اما اميدوارم حداقل اوباما برنده بشه. چون اون مك كين اگه بشه يه مدت ايراني ها مي تونن جاشون رو به آمريكايي ها بدن و اين دفعه اونا از داشتن مك كين شرمنده اون 7 ميليارد باشن. واقعن كه دلقكيه براي خودش. اون معاونش هم كه ديگه نگو. آبرو هرچي زن سياستمدار آمريكاييه برده. واقعن سياستمداراي زن آمريكا بايد براي اين معضل يه فكري بكنن. منظورم اون پيلين ابله.