شعری از لرمانتف

اين شعر رو همين الان تو وبلاگ سخن و تصوير خوندم. خيلي خوشم اومد:

بیرون می شوم به راه، تنها
از ورای مه راه سنگفرشین می درخشد
شب آرامی ست. صحرا به خداوند گوش می دهد
و ستاره با ستاره گفتگو دارد.
و در آسمان ها شکوه معجزه آمیزی حاکم.
زمین در پرتو آبیرنگ خوابیده…
اما چرا اینهمه برای من چنین دردآور و دشوار است؟
آیا در انتظار چیزی هستم؟ پشیمانم از کاری؟
من از زندگی چیزی نمی خواهم
و از گذشته ذره یی متأسف نیستم؛
من به دنبال آزادی و آرامشم!
کاش می شد از یاد ببرم و به خوابی فرو روم
اما نه چنان خواب سردی که در گور…
کاش می شد جاودانه چنان بخوابم
که در سینه ام نیروی زندگی رویا می دید،
تا با هر نفس سینه ام بالا می آمد؛
تا تمام شب، تمام روز، برای گوشهایم نوازشگرانه
صدای شیرینی از عشق ترانه می سرود
تا جاوانه بر فراز سرم، بلوط جاوادنه سبز
می خمید و زمزمه می کرد

Advertisements

4 پاسخ to “شعری از لرمانتف”

  1. pegah Says:

    کامنت داری.ولی واسه این پستت:Making heaven of hell, hell of heaven

  2. boogiwoogi Says:

    پگاه عزيز، لطفن پاسختون رو تو همون پست بخونيد.

  3. صنم Says:

    آیا در ژرفای قلب تو مسرتی نیست؟؟؟؟؟؟؟
    به زیر هر گام تو نغمه ی چنگ خاک را نمیشنوی که با آهنگ دردآلود نواخوانی میکند!
    من از زندگی خیلی چیزها می خواهم اوهوم….
    قشنگ بود.

  4. boogiwoogi Says:

    صنم عزيز، ممنون. همه ما از زندگي خيلي چيزا مي خايم. به قول سياوش كسرايي:

    آري آري
    زندگي زيباست
    زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست
    گر بيفروزيش
    رقص شعله اش در هر كران پيداست
    ور نه
    خاموش است و خاموشي گناه ماست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: