Archive for اکتبر 2008

راه رفتن رو جدول

اکتبر 29, 2008

طرف مي دونه من به هيچ كدوم از اين چيزايي كه به اسم عرف تو كله مردم چپوندن اعتقاد ندارم.

باز هم مي گه «ببين زشته! خوب نيست اين طوري تو خيابون راه مي ري.»

مي گم «آخه اين كجاش زشته كه من روي جدول راه مي رم؟ خوب الان هوس كردم اين كار رو انجام بدم. تو اين شهر هم كه جدول سالم كه آدم بتونه چند قدم روش راه بره به ندرت پيدا مي شه. كاري هم كه به كسي ندارم.»

مي گه «بابا مردم مي بينن! بده. اونوخ پيش خودشون فكر مي كنن اين پسره با اين سن و سال خل شده!»

مي گم «خوب، فكر كنن. مگه با فكر كردن اونا من خل مي شم يا مثلن اگه اين كارو انجام ندم و به ميل اونا رفتار كنم از خلي در ميام و آدم! مي شم؟»

مي گه «بابا اصلن ولش كن. تو هيچوقت درست نمي شي. هر كاري دلت مي خاد بكن»

مي گم «خوب اين كه مشخصه. اگه قرار بود درست! بشم تو اين 37 سال درست! شده بودم. من هر طور دوست داشته باشم تا اونجايي كه به كسي صدمه نخوره و باعث آزار كسي نشه رفتار مي كنم.»

مي گه «هيچ فكر كردي كه مردم با ديدن اين كار تو معذب مي شن. خوب تو با اين كارت داري اونا رو رنج مي دي»

مي گم «خوب آره اونا ممكنه معذب بشن. اما قرار نيست چون اونا ياد نگرفتن به آزادي من احترام بزارن من خودم رو از آزاديم محروم كنم. مگه كارايي كه اونا مي كنن و نوع مصنوعي كه زندگي مي كنن و تو جامعه رفتار مي كنن من رو عذاب نمي ده. مگه من تا حالا به اونا اعتراض كردم كه چرا اينقدر مصنوعي رفتار مي كنين؟»

مي گه «خوب دليل نداره اگه اونا كار اشتباهي مي كنن تو هم اون كار رو تكرار كني»

مي گم «خوب درست به همين دليله كه منم دارم اين كار رو انجام مي دم. من نمي خام مثل اونا زندگي كنم»

درست همين موقع مي رسيم به چند تا جدول سالم ديگه و من مي رم بالا و شروع مي كنم به راه رفتن روي اونا.

مي گه «من رو بگو كه كلي خودم رو خسته كردم. انگار ياسين به گوش خر مي خوندم.»

مي گم «كاملن درست مي گي. من همون خره ام. پس بزار با اين راه رفتن رو جدولا حال كنم.»

Advertisements

شعری از لرمانتف

اکتبر 26, 2008

اين شعر رو همين الان تو وبلاگ سخن و تصوير خوندم. خيلي خوشم اومد:

بیرون می شوم به راه، تنها
از ورای مه راه سنگفرشین می درخشد
شب آرامی ست. صحرا به خداوند گوش می دهد
و ستاره با ستاره گفتگو دارد.
و در آسمان ها شکوه معجزه آمیزی حاکم.
زمین در پرتو آبیرنگ خوابیده…
اما چرا اینهمه برای من چنین دردآور و دشوار است؟
آیا در انتظار چیزی هستم؟ پشیمانم از کاری؟
من از زندگی چیزی نمی خواهم
و از گذشته ذره یی متأسف نیستم؛
من به دنبال آزادی و آرامشم!
کاش می شد از یاد ببرم و به خوابی فرو روم
اما نه چنان خواب سردی که در گور…
کاش می شد جاودانه چنان بخوابم
که در سینه ام نیروی زندگی رویا می دید،
تا با هر نفس سینه ام بالا می آمد؛
تا تمام شب، تمام روز، برای گوشهایم نوازشگرانه
صدای شیرینی از عشق ترانه می سرود
تا جاوانه بر فراز سرم، بلوط جاوادنه سبز
می خمید و زمزمه می کرد

سحر

اکتبر 25, 2008

سحر هم عروس شد.
ديروز صبح رفت آرايشگاه و ظهر كه از آرايشگاه اومد بيرون لباس عروس تنش بود و همون شكلي شده بود كه هر دختري دوست داره براي يه روز تو عمرش اونجوري باشه. وقتي كه من (برادر عروس) به همراه داماد رفتيم كه سحر رو از آرايشگاه بياريم – من رفته بودم كه عكاس و فيلمبردار رو در كنار ماشين عروس جا به جا كنم – ديدم كه خيلي خوشحال بود. من هم خيلي خوشحال بودم. شايد هيچ وقت به اون اندازه تا حالا خوشحال نبودم. سحر خاهر كوچيكمه و از اين كه اون رو تو اون لباس مي ديدم و مهمتر از همه از اين كه مي ديدم خيلي خوشحاله خوشحاليم چندين برابر بود. البته از يه چيز ديگه هم خوشحال بودم. اين كه خسته شده بودم و خيلي بدم ميومد كه بعضي از آرايشگراي عروس اينقدر ناشيانه عمل مي كنن كه معمولن وقتي دختري رو به شكل عروس مي بيني اصلن نمي شناسيش ولي خوشبختانه اين يكي از اونايي بود كه كارش رو درست انجام داده بود. سحر درست شكل خودش بود ولي در قالب يه عروس. واقعن تو اون لباس و اون آرايش زيباييش صد برابر شده بود.
البته بماند كه خانم عكاس انگار از دماغ فيل افتاده بود و امر بهش مشتبه شده بود كه يكي از نوادگان قاجاره كه فقط خودش رفته فرنگ و حرفه عكاس باشي رو ياد گرفته و بقيه رو به شكل رعيتش مي ديد و در همون برخورد اول بي ادبانه با من برخورد كرد و باعث شد كه من كلي ازش بدم بياد. البته اين باعث شد كه منم يه جورايي رانندگي كنم كه تا رسيدن به گلفروشي صد دفعه مرگ رو جلوي چشماش ببينه و حسابي قلبش از تو دهنش اومد بيرون. ولي از اونجايي كه دلم خنك نشده بود جلوي گلفروشي هم كلي حرف بارش كردم (حسابي دلم خنك شد) كه ياد بگيره بوگي رعيت هيچ كسي نيست و قرار نيست كسي بهش بي احترامي كنه و همينطوري رد بشه و بره. البته در پستهاي بعدي به اين موضوع بي ادبي بعضي از عكاسان مجالس و آتليه ها هم خاهم پرداخت چون خيلي دلم از دستشون خونه. موضوع اين خانم عكاس باعث شد كه همچي يه كمي عصباني باشم ولي وقتي رسيديم آرايشگاه و سحر رو ديدم كه خوشحاله همه چيز فراموش شد.
اما جشن عروسي. يه مشت آبوداني در تبعيد 🙂 (در كرج) تونستند گوشه اي از يه عروسي آبوداني رو به نمايش بزارن البته تنها گوشه اي. هرچند من اصلن حركت موزون ازم سر نزد – چون معمولن اين كار رو انجام نمي دم – اما بقيه براي مدت 6 ساعت تا تونستن تنگيدن هوا (اين لغت يه اصطلاح آبودانيه 🙂 ) و قر دادن و رقصيدن. از اونجايي كه آبودانيا معمولن براي عروسياشون اين كار رو با نرخ حدود 2 تا 3 ساعت در روز و به مدت حداقل يه هفته قبل از عروسي در خانه هاي عروس يا داماد اجرا مي كنن و روز عروسي (روز فينال) ديگه آخرين رمقهاشون رو هزينه مي كنن و اين بار به دليل كمبود امكانات (زندگي آپارتمان نشيني) اين امر پيشواز ميسر نشد، بعد از پايان عروسي همه با اعتراض صحنه رو ترك كردن. كه اميدوارم ما رو ببخشند. ايشالله در فرصتي ديگر جبران خاهد شد.
خلاصه كه خيلي خوش گذشت. جاي شما خالي.
اميد كه سحر خوشبخت بشه و هميشه تو زندگيش همينطوري شاد باشه و اميد كه همه دخترا هم با شادي به اين آرزوي عروس شدنشون و رفتن تو لباس عروس برسن.

پرونده مختومه

اکتبر 22, 2008

يه پرونده ديگه رو هم تو زندگيم بستم. البته اين پرونده كاملن متفاوت از تمام پرونده هايي بود كه تا حالا بستمشون. هم از لحاظ جنس و هم از لحاظ محتوا. البته يه تفاوت ديگه هم داشت. پرونده هاي قبلي همه به نتيجه مي رسيدن اما اين يكي نا تمام ماند. به عبارتي مختومه اعلامش كردم. البته اصلن هم خوشحال نيستم. بهتره بگم كه با تلخي بستمش.
به قول حافظ:
پروانه سوخت، شمع فرو ريخت، شب گذشت
اي واي من كه قصه دل نا تمام ماند

هرچند كه شب نگذشته و تا سپيده صبح راه زيادي در پيشه.

Making heaven of hell, hell of heaven

اکتبر 21, 2008

ديشب تو وبلاگ سولوژن تو يكي از كامنتها به مطلبي برخوردم كه با خوندن اون تصميم گرفتم خود سانسوري رو كنار بزارم و اين پست رو بنويسم.
30 ساله كه مهاجرت مردم از ايران به بقيه كشورهاي دنيا زياد شده و تقريبن اكثريت افراد جامعه يا در حال برنامه ريزي و تدارك رفتنن يا در فكر مهاجرت هستن يا اين كه حداقل روياي اون رو در سر دارن. واضحه كه از اين همه فقط تعداد اندكي موفق مي شن به طور دائم يا حداقل براي مدت طولاني از ايران خارج بشن و تو يه كشور ديگه زندگي كنن. با اين كه آرزوي همه رسيدن به آمريكا و يا كاناداست، بقيه كشورها هم معمولن مد نظر قرار مي گيرن. به قول يكي از دوستان حتا «بوركينافاسو». اين وضعيت حتا باعث شده لقب «ايراني جهان وطن» رو هم به خودشون بدن.
واقعيت اينجاست كه هر كسي حق داره براي رسيدن به آرامش و آرزوهاش هر تلاشي رو انجام بده. حالا بعضيها اين آرامش رو در خارج از ايران مي بينن و بعضي ها فكر مي كنن تو همين جا مي تونن به اون آرامش برسن و آرزوهاشون محقق مي شه.
قضاوت اين كه كدوم يكي از اين دو گروه درست فكر مي كنن با هيچ كسي به جز خود اون آدمها نيست. اين كه آيا اونها واقعن به اون اهدافي كه دارن مي رسن يا نه هم باز به خود اونها بر مي گرده كه واقعن از اون تصميمي كه گرفتن چه هدفي رو دنبال مي كردن. اما چيزي كه مهمه اينه كه هيچ كدوم از دو گروه اين حق رو ندارن كه تصميم گروه ديگه رو اشتباه بدونن يا مسخره كنن يا به اون گروه توهين كنن.
چيزي كه واضحه خيلي از كساني كه تصميم رفتن رو دارن معمولن از خارج از ايران بهشتي رو تجسم مي كنن كه همه آرزوهاشون توش برآورده مي شه و البته با واقعيتهاي اون جامعه خيلي فرق داره. خوب خيلي از اونها وقتي با واقعيت روبرو مي شن به اشتباه بودن تصورشون پي مي برن و تسليم واقعيت مي شن. خيلي از افرادي هم كه موندن رو ترجيح مي دن فكر مي كنن اين توانايي رو دارن كه همين جا با تلاششون بتونن اون بهشتي رو كه مي خان محقق كنن. البته اين تعداد هم معمولن مثل گروه قبلي خيلي ايده آل فكر مي كنن و واقعيتهاي جامعه ايران رو در نظر نمي گيرن.
نكته اي كه وجود داره تصور انسان ها از بهشته. اين يه واقعيته كه هر كسي تصور منحصر به فردي از بهشت داره. به عبارتي هر كسي بهشتي ذهني براي خودش داره و سعي مي كنه اون رو به واقعيت تبديل كنه. مهم اينه كه اين تصور چقدر دست يافتني باشه و مهمتر از اون اينه كه اون شخص بعد از روبرو شدن با واقعيت ها بتونه چقدر از اون تصورش رو به واقعيت برسونه.
واقعيت اينه كه درصد كمي از افرادي كه فكر رفتن رو دارن موفق به رفتن مي شن. از طرف ديگه واقعيتهاي جامعه ايران باعث مي شه كه درصد كمي از آدمايي كه آرزوهاشون رو در موندن جستجو مي كنن بتونن به اون آرزوها برسن. اما در اين ميون خيلي از ماها اين نكته رو فراموش كرديم كه اگه واقع گرا باشيم مي تونيم هر جايي خيلي از جهنم ها رو به بهشت تبديل كنيم و يا در حالت برعكس خيلي از بهشتها رو به جهنم.
به قول جان ميلتون: «The mind is its own place, and in itself, can make heaven of Hell, and a hell of Heaven»

خود سانسوري

اکتبر 15, 2008

چند تا پست آخري كه نوشتم همه يا تلخ بودن يا منفي. خودم خوشم نيومد. به همين خاطر هم تا وقتي چند تا پست شيرين و مثبت ننويسم دست به خود سانسوري مي زنم.

غلط كردن

اکتبر 13, 2008

يك بار دوستي در موردي كه به غلط كردن افتاده بود مي گفت: «آقا گه خوردن و غلط كردن رو واسه همين روزها و همين مواقع گذاشتن ديگه»

اما بعضي وقت ها آدم كاري مي كنه، يعني اشتباهي رو مرتكب مي شه، كه بعدش هزار دفعه هم كه افسوس مي خوره و احساس پشيموني مي كنه و به خودش و به ديگران مي گه «گه خوردم» و»غلط كردم» هيچ فايده اي نداره كه نداره.

بهتون پيش نهاد مي كنم اگه در كاري مطمئن نبوديد اول ببينيد اگه مجبور شديد اون خوردن ها رو انجام بدين از پسش بر مي آين يا نه.

سياست زدگي

اکتبر 12, 2008

آقا با چه زبوني بگم كه از هر چي سياست و از هرچي سياست مداره خسته شدم؟ به خدا خسته شدم. به پير به پيغمبر خسته شدم.

تو قرن 21 ميلادي يا 26 شاهنشاهي يا 14 هجري شمسي، اصلن چه فرقي مي كنه؟ اصلن قرن nام پس از ظهور انسان بر روي زمين خيلي زشته كه سيستم سياسي دنيا درست مثل دو سه هزار سال قبله. يه مشت كشور تو دنيا درست كردن با مرزهايي كه هر چي عكس زمين از فضا رو زير و رو كردم پيداشون نكردم. عكس رو چپكي گرفتم، سر و ته گرفتم ولي بازم پيداشون نكردم. پس اين سياستمدارا از كجا اينا رو ميارن خدا عالمه.

ايده سازمان ملل ايده نو و جالبي بود ولي طبق معمول همين سياسيون كه فقط انگار خدا اينا رو ساخته براي گند زدن به هر چيز و هر موقعيتي اومدن و تو شوراي امنيتش اعضاي دائم و غير دائم درست كردن، حق وتو گذاشتن و از اين حرفها. هيچي گند زدن به ايده اوليه.

جالبه كه دادگاه جنايت جنگي درست مي كنن و اوني كه شكست خورده رو ميارن توش محاكمه مي كنن. جرمشون رو هم مي گن «جنايت عليه بشريت». بگذريم كه همونم دست چين مي كنن و هر چي له و لورده است رو ميارن براي محاكمه و بگذريم كه خود محاكمه كننده ها هم در اصل بايد اونور ميز قرار بگيرن و محاكمه بشن ولي چون پيروز نبرد هستن ظاهرن از معصومين هم معصوم تر.

سيستم مالي و اقتصادي دنيا كه ديگه خود لجنه. جالبه كه جنايتكارترين انسانها عليه بشريت از همين قماش اقتصادين ولي ظاهرن بايد حتمن اسلحه دست بگيري بري يه عده رو در ملا عام بكشي البته دشمن آمريكا و يكي دو تا كشور ديگه هم باشي و بهشون فحش بدي تا بشي جنايتكار عليه بشريت. تازه اون هم معلوم نيست. چون اين سياسمتدارا كه من مي شناسم همونم مي گردن يه منافعي از توش براي خودشون در ميارن و مي گن بابا عجب آدم باحاليه. خلاصه باهاش رفيق مي شن. حالا بگذريم كه آخرش محاكمه اش هم مي كنن.

خلاصه اش اينكه دنيايي درست كردن، توپ. هر جا هم كه گندي هست پاي يه سياستمداري هم اونجا هست. نمي دونم والا شايد همين سيستم درسته و ما زيادي نمي فهميم.

 
پي نوشت:
اين آهنگم ديروز از ماهواره شنيدم و خوشم اومد و داونلودش كردم.

كرامت انسان

اکتبر 8, 2008

امروز ظهر داشتم تو يه كوچه تو يكي از محله هاي كرج با ماشين مي رفتم ديدم يه بچه صورتش و لباسش پر خونه و چند تا بچه هم دورشن و يكيشون هم يه بطري پر از آب كرده و با لحني آمرانه بهش مي گه «خوب بشور صورتتو ديگه». ديدم وضع بچهه خيلي ناجوره و داره گريه مي كنه و همينجوري خون از دماغش سرازيره. ايستادم و جدي پرسيدم چي شده يه دفعه يكي از بچه ها گفت «اين افغانيه». گفتم «خوب باشه. حالا چي شده؟» يكي ديگشون گفت به خدا تقصير من نبود. خودش صورتشو به من زد و دماغش خورد به كتف من. ماشينو زدم بغل و پياده شدم ديدم همينجوري خون از دماغش مياد و اين بچه ها هم كه نمي دونستن چي كار كنن و مي خاستن با بطري آب بريزن رو كله اش كه خون دماغش بند بياد و اونم نمي زاشت. چند تا دستمال كاغذي برداشتم و خلاصه به هر مكافاتي بود خون دماغش رو بند آوردم و بعد هم كمكش كردم كه با آب بطري دست و صورتش رو بشوره و بعدشم راهش رو كشيد و رفت.
وقتي كه داشتم خون دماغش رو بند مي آوردم متوجه شدم يه گوني همراهشه. از بچه هايي بود كه تو زباله ها مي گردن تا يه چيزايي كه مي شه فروختشون رو جمع كنن. به عبارتي زباله گرد بود. وقتي كارم تموم شد بهش گفتم صبر كنه تا چند تا دستمال كاغذي ديگه براش بيارم كه همراهش باشه كه اگه لازم شد دوباره استفاده كنه ولي وقتي برگشتم ديدم بيچاره داره مي ره و پشت سرش رو هم نگاه نكرد.
بعد كه سوار ماشين شدم پاسخي كه اون بچه اولي داده بود ذهنم رو مشغول كرد. در پاسخ پرسشم كه «چي شده؟» گفته بود «اين افغانيه». ظاهرن افغاني بودن اون بچه به اين معني بود كه اتفاق مهمي نيافتاده بود. يا اين كه اگه كاري هم كرده بودند چون افغاني بود به هر حال اونا هيچ گناهي نكرده بودن. البته اونا بچه بودن و به همين خاطر هم با اين كه براي اون بچه ظاهرن افغاني هيچ حقي قائل نبودن باز هم ايستاده بودن كه كمكش كنن. اما مشخصه كه اون بچه ها از بزرگترها و از جامعه ياد گرفته بودن. اين تفكر بزرگترها بود كه در اون ها قرار گرفته بود.
همون موقع خاطره هاي تلخ ديگه اي هم اومد تو ذهنم. ياد روزي افتادم كه تو يه تاكسي خطي از آزادي مي رفتم ونك و يه ذره بالاتر از ميدان آزادي راننده وقتي ديد چند تا كارگر افغاني مي خان از اين ور خيابون برن اونور فرمون رو چرخوند سمتشون كه بترسوندشون و بعدش با ترسيدن اونا زد زير خنده و گفت «افغاني هاي ….» كه البته بعدشم كه با اعتراض من روبرو شد نزديك بود يه دعواي سيري كنيم كه چرا از يه «افغاني» طزفداري كردم. يا ياد اون شبي افتادم كه تو هواپيما داشتم از يكي از ماموريتها از دبي بر مي گشتم. چند تا كارگر هندي هم مسافر هواپيما بودن كه قرار بود از طريق ايران به يكي از شهرهاي هند برن. يكي از مهموندارها رو كرد به يكي از اونها و گفت «…. Sorry sir». همون موقع مرد بغل دستي من كه ميانسال بود و خيلي هم خودشو با كلاس مي دونست با لحن تمسخر آميزي گفت اين كي هست كه براش مي گي «sir». اون مرده حتا اينقدر نمي دونست كه اين يه اصطلاحه. وقتي هم كه با اعتراض من روبرو شد گفت «بابا سخت نگير اينا هندي يا پاكستانين». همونجا ياد «جونيد» و «عادل» افتادم كه چند روز تو اون ماموريت باهاشون تو اون پروژه كار كرده بودم. اونا برنامه نويس PLC بودن و البته پاكستاني. يه لحظه فكر كردم شايد اون مسافر هم يه «جونيد» يا «عادل» بود شايد هم نه يه كارگر ساده ساختماني بود ولي حداقل يه انسان كه بود. نبود؟
ما ايراني ها به كجا رسيديم؟ يعني واقعن اينقدر از انسانيت دور افتاديم؟
وقتي كه يه كارمند سفارت انگليس باهامون اون رفتار رو مي كنه شاكي مي شيم و دم از انسانيت مي زنيم بعد خودمون اين رفتارها رو مي كنيم. منظورم اين نيست كه اون كارمند يا سفير انگليس كار درستي كردن كه همين جا دوباره اعلام مي كنم دهن خودشون و هفت جد آباد زنده و مرده شون سرويس. حتا صد تا نفرين از نوع نفرين هاي بي بيم (مادر بزرگم) هم نثارشون. اما آيا واقعن خودمون به انسان هاي ديگه كه فكر مي كنيم (و اين تنها تصور باطل ماست) از ما پايين تر هستن به عنوان يه انسان نگاه مي كنيم؟

قلب من در كوهستان هاست

اکتبر 4, 2008

يادمه وقتي بچه بودم (حدود27 سال قبل) دايي كوچيكم كه تو يكي از پست هاي قبلي در موردش صحبت كردم شب ها ما رو جمع مي كرد و كتاب داستان هاي انگليسي رو برامون ترجمه مي كرد و مي خوند. خيلي از اون داستان ها قصه هاي كودكان بود ولي بعضي وقت ها هم داستان هاي كمي جدي تر رو برامون مي خوند. مثلا داستان «دور دنيا در 80 روز» رو اولين بار داييم برامون خوند كه البته كتابش رو هم بعد از اين كه تموم شد به من داد و هنوز هم دارمش.

تو يكي از داستان هايي كه برامون خوند تو يه بخش هاييش يه پيرمردي بود كه به قول خودش قلبش تو كوهستان ها بود. تو اون بخش براي چند تا بچه يه سري چيزها رو تعريف مي كرد و مي گفت كه قلبش تو كوهستان هاست. اون بچه ها نمي فهميدن كه منظور اون پيرمرد چيه. البته اون موقع ما هم نمي فهميديم كه يعني چي كه قلبش تو كوهستان هاست و وقتي كه از داييمون پرسيديم گفت كه دايي جان شما هم وقتي بزرگ شديد مي فهميد كه قلبتون هميشه باهاتون نمي مونه و بالاخره يه جايي مي ره و همون جا مي مونه.

ولي خوب ما كوچيك بوديم و هرچي فكر كرديم و فكر كرديم و فكر كرديم آخرش نفهميديم كه اين يعني چي. الان 27 سال از اون سال ها مي گذره. اون دايي متاسفانه در قيد حيات نيست و واقعن يكي از اون انسان هاي نيكي بود كه خيلي زود رفت و جاي خاليش رو هميشه تو قلب ما باقي گذاشت. من يكي كه هر لحظه دلم براش تنگ مي شه. اما در همون سال هاي كوتاهي كه با ما بود چيزهاي زيادي به ما ياد داد كه واقعن با ارزش بودن و مهم تر از همه به ما ياد داد كه چطور دوست بداريم و چطور دوست داشته بشيم. و ياد داد كه «عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود». يادمه كه يه بار اين شعر رو بالاي دفتر فارسي كلاس دوم راهنماييم برام نوشت.

بله داشتم مي گفتم الان 27 سال از اون سال ها مي گذره و تو اين مدت فهميدم كه اون پيرمرد چي مي گفت. وقتي كه ديدم قلب كوچيكم اونقدر زبله كه مي تونه تو سينه خودم تالاپ تولوپ كنه و من رو گول بزنه كه بله من اينجام ولي در اصل رفته باشه جاي ديگه اي. خلاصه الان مي فهمم كه قلبم ديگه اين جا نيست. حالا كجاست خدا مي دونه. شايدم گم شده و راه خونه اش رو پيدا نمي كنه.

باز هم خوش به حال اون پيرمرده كه مي دونست قلبش تو كوهستان هاست.