آخرين نگاه

تو چشماش زل زد. نمي دونست كه اين آخرين باره كه مي تونه اين چشمها رو ببينه. ولي انگار حس مي كرد بايد تا مي تونه اون نگاه رو تو خاطرش نگه داره. اما نمي دونست كه خاطره اين نگاه قراره براي هميشه عذابش بده.
زمان طولاني از اولين ديدارشون مي گذشت. زماني كه همين نگاه اونو جادو كرده بود. تو اون نگاه چي بود؟ هيچوقت تو اين پنج سال نتونسته بود اون نگاه رو بخونه. عادت كرده بود كه هميشه به حسش اعتماد كنه اما در مورد اين نگاه … مثل اين كه حسش هم ظاهرن اشتباه كرده بود. شايد هم نتونسته بود اون حس رو درك كنه.
باهاش خداحافظي كرد و به راهش ادامه داد. وقتي رسيد خونه تازه متوجه شد اين خداحافظي با تمام خداحافظي هاي اين پنج سال فرق داشته. نمي تونست باور كنه. دعا مي كرد اين بار هم حسش اشتباه كرده باشه. يا حداقل اونو اشتباه تفسير كرده باشه.

Advertisements

5 پاسخ to “آخرين نگاه”

  1. dawn Says:

    به همه پیشنهاد می کنم کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی رو حتماً بخونین. به خصوص بوگی جان

  2. boogiwoogi Says:

    dawn عزيز، خاهر جان، اين يك داستان بود از نوع ميكرو. شخصيتش هم نامعلوم. حتا جنسيتها هم نامعلوم.

  3. dawn Says:

    منم اینو می دونم ولی خوندن این کتاب یک پیشنهاده. می تونین امتهان کنین برادر جان

  4. dawn Says:

    بابا این آخرین نگاه تموم نمیشه؟ فکر کنم آخرین نگاه تا آخر نقاشی خونه من همین جا بدون هیچ کامنتی بمونه.

  5. boogiwoogi Says:

    خوب شايد هنوز گير حسشه. ببينه آخرش چي مي شه :))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: