Archive for سپتامبر 2008

آخرين نگاه

سپتامبر 27, 2008

تو چشماش زل زد. نمي دونست كه اين آخرين باره كه مي تونه اين چشمها رو ببينه. ولي انگار حس مي كرد بايد تا مي تونه اون نگاه رو تو خاطرش نگه داره. اما نمي دونست كه خاطره اين نگاه قراره براي هميشه عذابش بده.
زمان طولاني از اولين ديدارشون مي گذشت. زماني كه همين نگاه اونو جادو كرده بود. تو اون نگاه چي بود؟ هيچوقت تو اين پنج سال نتونسته بود اون نگاه رو بخونه. عادت كرده بود كه هميشه به حسش اعتماد كنه اما در مورد اين نگاه … مثل اين كه حسش هم ظاهرن اشتباه كرده بود. شايد هم نتونسته بود اون حس رو درك كنه.
باهاش خداحافظي كرد و به راهش ادامه داد. وقتي رسيد خونه تازه متوجه شد اين خداحافظي با تمام خداحافظي هاي اين پنج سال فرق داشته. نمي تونست باور كنه. دعا مي كرد اين بار هم حسش اشتباه كرده باشه. يا حداقل اونو اشتباه تفسير كرده باشه.

مهر

سپتامبر 24, 2008

تا اونجايي كه يادم مياد روز اول مهر رو دوست نداشتم. آخه اين چه وضعي بود كه بايد 9 ماه سال (درست به اندازه يه بارداري) رو مي رفتيم تو مدرسه. همه چيز رو دربست قبول مي كرديم – يعني مجبورمون مي كردن قبول كنيم. نه اين كه با ياد گرفتن مخالف باشم ها كه برعكس انسان بايد در لحظه لحظه زندگيش در حال يادگيري باشه. ولي با اين سيستم آموزشي و آكادميك مخالفم دربست. فقط تا گرفتن ديپلم بايد 12 شكم بزاييم (اونم سالي يه شكم). زن هاي قديم رو در نظر بگيرين. بعد از اون همه زايمان چه به روزشون ميومد. حالا ببينيد سر اين بچه هاي بيچاره چي مياد. از اون ور 12 سال تا ديپلم. بعدشم دانشگاه.

تا اونجايي كه يادم مياد هر سال روز اول مهر رو مي پيچونم و نمي رم سر كار. اينم از عوارض همون سال هاست.

اما از طرف ديگه از مهر از اين كه هوا سرد مي شه خيلي خوشم مياد. واقعن پاييز فصل قشنگيه.

محسن نامجو

سپتامبر 23, 2008

اين روزها ترانه هاي محسن نامجو گل كرده. من خودم هنوز نتونستم با اونا ارتباط برقرار كنم و فقط زماني كه با پسر خاله ام مي ريم بيرون آهنگهاش رو تو ماشين مي زاره و گوش مي كنيم.

حدود 30 ساله كه خاننده هايي مثل شجريان عرصه موسيقي سنتي ايراني رو در انحصار خودشون گرفتن و جوري برخورد مي كنن كه انگار اين نوع موسيقي ارث پدرشونه كه بهشون رسيده. بعدشم جوري رفتار كردن كه برداشت خودشون از اين موسيقي رو به حد تقدس هم رسوندن. انگار هر چي اونا از اين موسيقي فهميدن همه موسيقي سنتي ايرانه. واين موسيقي هم چنان مقدسه كه هيچكس حق نداره غير از تعريفي كه اونا ازش كردن تعريف ديگه اي رو ارائه كنه. كار رو به جايي رسوندن كه خودشون رو نماينده هاي انحصاري هزاران سال موسيقي اين مرز و بوم مي دونن كه انگار هر كي مي خاد موسيقي سنتي كار كنه بايد از جرگه اونا باشه. جالبه كه اين آدما چنان اين موسيقي رو از نوآوري تخليه كردن كه كافيه يه بار يه كاست از يكي از اينا گوش بدي. ديگه مثل فيلم هندي لازم نيست بقيه كاست ها رو گوش بدي چون بقيه هم مثل همون هستن. به نظر من كه ضربه اي كه اين آدما به اين موسيقي زدن از ضربه اي كه اعراب 1400 سال قبل به فرهنگ ايران زدن كاري تر بوده. اين وسط كاري كه نامجو كرده از اين جهت قابل ارزشه كه اومده و اين انحصار رو شكسته و تعريف نوي از موسيقي سنتي رو ارائه كرده.

از طرف ديگه روحيه آنارشيستي و مبارزه طلبي اين مرده. من كه خيلي از اين روحيه خوشم اومد. بابا بعضي وقتا لازمه كه جلوي جامعه ايستاد. آقا كي گفته كه هميشه جامعه حرف درست رو مي زنه و تصميم درست رو مي گيره.

خيلي از مواقع براي احياي يه چيز بايد ساختار اون رو شكست و «طرحي نو در انداخت». اين چيزيه كه واقعن موسيقي ما به اون نياز داره.

من خودم هيچ اعتقادي به سنت ندارم. به موسيقي سنتي هم همچنين. اما با وجود اين از نوع كاري كه نامجو كرده خوشم اومده. دمش گرم.

البته ناگفته نمونه كه از ترانه «مرغ سخن دان» خيلي خوشم اومد.

چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد

تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم

نقاشي ساختمان مي كنيم

سپتامبر 22, 2008

چند روزه درگير نقاشي خونه خاهرم هستم. اين سومين باره كه اين كار رو انجام مي دم. اولين بار 15 سال قبل بود كه خونه قبليمون رو با كمك پسر خاله ام نقاشي كرديم. دومين بار همون خونه رو چند سال بعدش رنگش رو بازسازي كرديم. و الان براي بار سوم اين كار رو انجام مي دم. آماده كردن رنگ، زدن برس تو سطل رنگ و كشيدن برس رو ديوار واقعن كار لذت بخشيه. لذتش براي من كه دقيقن مثل نوشتنه، مثل حل تمرين رياضيه (كه البته سال هاست ديگه انجامش ندادم و اينم از صدقه سري ادبيات بوده)، مثل فهميدن يه مفهوم جديد فيزيكه. اما مثل لذت برنامه نويسي و عكاسي نيست. چون اين دو تا لذت ناب هستن. از اول تا آخر همش لذت هستن.

مشكلي كه وجود داره اينه كه از لحظه شروع كار تا وقتي كه بتوني برس رو به ديوار بكشي يه مدت طولاني كار نفس گير – از گچ كاري ديوار و بتونه كشيدن تا سنباده زدن ديوار –  رو بايد انجام بدي. اين كارها باعث مي شن كه وقتي نوبت به برس كشيدن به ديوار برسه ديگه هيچ لذتي از اون نبري.

به همين خاطر پيشنهاد اكيد مي كنم كه خودتون رو درگير اين كار نكنين. يا اگه روزي هوس كردين كه اين كار رو انجام بدين حتمن يكي مراحل آماده سازي ديوار رو براتون انجام بده.

ناسازگاري WordPress

سپتامبر 19, 2008

كلي حرف داري. مي آي پاي كامپيوتر. مي ري تو اينترنت. مي ري تو وبلاگت. مي آي Log in كني كه مطلب بنويسي مي بيني وردپرس Log in نمي كنه. چند روز همين اتفاق مي افته. آخرش مي شه اين. وقتي كه موفق مي شي و مي آي تو وبلاگت تنها حرفي كه مي مونه اين پسته.

رزمان

سپتامبر 9, 2008

امروز صبح رزمان، هم كلاسي سابق دانشگاهم، بالاخره و بعد از تلاشي يك ساله موفق شد به آرزوش برسه و بعد از گرفتن پذيرش از يكي از دانشگاه هاي سوئد براي ادامه تحصيل راهي اون كشور شد. سال هاي قشنگي رو با هم داشتيم. انشا الله يكي از جامعه شناسان بزرگ مي شه.

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

پارالمپيك

سپتامبر 7, 2008

ديروز بازيهاي پارالمپيك يا همون المپيك معلولين افتتاح شد. مراسم زيبايي بود. اي كاش پارالمپيك و المپيك از هم جدا نبودن و اين بازي ها هم با بازيهاي المپيك تركيب مي شد. به نظر من اين جوري خيلي زيبا تر بود.

بوگي، نوستالژي و موسيقي اسپانيايي

سپتامبر 7, 2008

امشب پيش پسر خاله ام رفته بودم. يه ويدئو از آهنگ هاي اسپانيايي كه سال ها قبل كانال Fiesta روي ماهواره هات برد پخش كرده بود رو با هم ديديم. خيلي لذت برديم. واقعن كه عجب موسيقي زيبايي دارن اين ملت و عجب كانال زيبايي بود اين Fiesta. جدا از موسيقي اسپانيايي خود زبان اسپانيايي هم واقعن زيبايي منحصر به فردي داره. كلامشون خود موسيقيه. من نمي دونم كدوم آدم بي سليقه اي با وجود اين زبان در اروپا گفت زبان فرانسه قشنگه كه بعد هم اين امر به خود فرانسوي ها هم مشتبه شد كه انگار زبونشون واقعن قشنگه. در كنار موسيقي زيباي اين ملت چيزي كه هميشه برام جالب بوده شخصيت اوناست. با نگاه به اونا ما صلابت، زيبايي، احساس، ظرافت و شادي رو يك جا مي بينيم. واقعن جمع شدن اين خصوصيات يك جا در يك انسان و يك ملت خيلي جالبه مخصوصن صلابت و ظرافت كه كمتر در كنار هم قرار مي گيرن. البته صفت صلابت نزديكترين معادليه كه من تونستم به كار ببرم. منظورم چيزي بين خشونت (نه به معناي منفي)، قدرت و عظمته كه هيچ معادل ديگه اي براش پيدا نكردم و صلابت هم نمي تونه به طور كامل اون مفهوم رو تداعي كنه. يك جا جمع شدن اين صفات رو من كمتر ديدم. اولين بار در رمان «عشق هرگز نمي ميرد» يا همون «بلندي هاي بادگير» (Wuthering Heights) شاهكار اميلي برونته بود كه بعد از خوندنش برام خيلي جالب بود كه چي تو سر اميلي برونته مي گذشته كه چنين رماني رو خلق كرده كه البته بعد از آشنايي با زندگيش ديدم كه واقعن خودش هم چنين شخصيتي رو داشته. بعدها در موسيقي اسپانيايي و فرهنگ اسپانيايي اون رو ديدم. و سال ها بعد هم با شكيبا آشنا شدم كه همه اين صفت ها رو يك جا در كنار هم داشت. اي كاش قدر خودش رو مي دونست حتي براي يه لحظه و باور مي كرد كه چقدر دوست داشتني و منحصر به فرده.

امشب واقعن دلم تنگ شد. بدجور. دلم براي مردي ها و مردانگي ها (البته نه از نوع فرديني) و زني ها و زنانگي ها كه مدت هاست از جامعه ايران رخت بربسته تنگ شد. دلم براي كانال Fiesta كه از روي هات برد رفت و نمي دونم كجا رفت و هممون رو يتيم كرد هم تنگ شد. دلم براي شكيبا و روزهايي كه با هم بوديم هم تنگ شد. دلم براي موسيقي شاد كه هيچ بويي از ابتذال هم توش نبود تنگ شد. دلم براي مردمي كه واقعن به هم عشق مي ورزيدن تنگ شد. براي عشق هاي ساده دوران دبيرستان هم تنگ شد. عشق هايي كه پاسخش گشت هاي ثار الله بود و كميته بود ولي باز هم خيلي ساده و قشنگ بودن و وجود داشتن.

نظم و دنياي مردان

سپتامبر 5, 2008

ديروز برامون مهمون اومد. طبق معمول هميشه از اول صبح به من گير دادن كه بايد اتاقم رو مرتب كنم. منم طبق معمول هميشه مرتب نكردم.
من نمي دونم اين چه كاريه كه هميشه به من اعتراض مي كنن كه اتاقم نا مرتبه. آخه اگه قرار بود نظم و ترتيب اولويت اول كارهاي روزمره ام باشه كه مي رفتم نظامي مي شدم. البته اگه اينطور بود بازم نمي رفتم نظامي بشم. آخه اگه قراره آدم كش بشم ترجيح مي دم يه آدم كش حرفه اي باشم.
بعد هم كه مهمونا اومدن با آقايون رفتيم تو اتاق و كلي كامپيوتر بازي كرديم. جالبه كه اصلن هم نامرتب بودن اتاق به چشم نيومد.
اين خانمها اگه مي دونستن چه لذتي داره بي نظمي. آخه آدم عاقل مياد و يه بخشي از وقتشو (كه از طلا هم گرونتره) رو براي كار بيهوده اي مثل مرتب كردن وسايلي كه قراره دوباره به هم بريزن تلف كنه؟
ولي يه نكته جالبتر هم اين كه خانمها معمولن اعتقاد دارن كه آقايون هيچ وقت بزرگ نمي شن (اين مطلب ديروز چند بار به ما گوشزد شد). البته بايد اين جمله رو به اين شكل اصلاح كنيم كه: آقايون هميشه بچه باقي ميمونن فقط اسباب بازي هاشون گرون تر مي شه. ما كه ديروز كلي اولش پز كامپيوترهامون رو به هم داديم. بعدش هم نشستيم كلي دانشمون رو به رخ هم كشيديم. البته ناگفته نمونه كه اين وسط يه چيزايي هم از هم ديگه يادگرفتيم. خلاصه كلي حال داد.

عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف/چون هنرهاي دگر موجب هرمان نشود

سپتامبر 4, 2008

همين!