بازگشت

وقتي بچه بودم دايي كوچيكم – كه البته از من 10 سال بزرگتر بود – يه سري نكات رو به من ياد داد كه فكر مي كرد رعايت اونا باعث مي شه با آرامش بيشتري زندگي كنيم. مي گفت هميشه يه آرزوي بزرگ داشته باش حتا اگه دست نيافتني باشه، تا دلت مي خاد هدف بزرگ و كوچيك داشته باش اما هميشه يه هدف پررنگ براي خودت انتخاب كن و مهمه كه همه اين هدفها و اون هدف پررنگ قابل دسترس باشند يا حداقل خودم حس كنم كه مي تونم بهشون برسم اما با وجود اين هدفها و آرزو هميشه در زمان حال زندگي كنم. هميشه مي گفت از تنفر دوري كنم چون روحم رو سياه مي كنه و به جاش به همه عشق بورزم – خيلي سخت بود ولي خودش هميشه اين اصل رو رعايت مي كرد. مي گفت رياضي ورزش مغزه و ادبيات ورزش روح – خودش هميشه و هر شب كتاب مي خوند فرقي هم نمي كرد كه يه رمان بزرگه يا يه داستان كوتاه – و خيلي از وقتها هم براي ما كتاب مي خوند. خلاصه نكات و اصولي رو به ما ياد داد كه هميشه با رعايت اونا هم موفق بودم و هم با آرامش زندگي مي كردم.

اما حدود 3 ساله كه:

متنفر شدن رو ياد گرفتم و به همين خاطر مي بينم كه روحم داره سياه مي شه.

كمتر از سابق عشق مي ورزم به همين خاطر واقعن از خودم بدم مياد كه چرا بعضي وقتا به انسانها با منطق نگاه مي كنم.

اهدافم رو يا بهشون رسيدم يا ديگه از نظر منطقي نمي تونم برسم يا ديگه رسيدن بهشون اون كارايي و ارزش سابقشون را نداره – البته به بيشتر اهدافي كه تو زندگي براي خودم ترسيم كرده بودم رسيدم. تو اين 3 سال هم اهداف بلند مدت و كوتاه مدت به درد بخوري ترسيم نكردم. اين باعث شده كه زندگيم از اون حالت هدفمند و فعال خارج بشه.

و اما آرزوي بزرگي كه داشتم.

تمام كارهايي رو كه بالا اسم بردم كه تو اين سه سال انجامشون ندادم باعث شده كه مثل بقيه آدمهاي هم سن و سال خودم به آرزوم بخندم همونطور كه اونا مي خندن و داشتن اون آرزو و فكر كردن به اون رو بچه گانه به حساب بيارم همونطور كه اون آدمها به حساب ميارن.

اما مگه نه اين كه من مي خاستم با همه فرق كنم. نه اين كه تافته جدا بافته ولي به هر حال نمي خاستم مثل بقيه باشم. تاوانش رو هم مي پرداختم اما هميشه شاد و موفق بودم. بعضي وقتا البته اشكم هم در ميومد ولي به هر حال هر چيزي هزينه خودش رو داره.

مشكل از اونجا شروع شد كه 3 سال قبل فكر كردم چرا مثل بقيه زندگي نكنم. حس مي كردم اونطوري راحت تره. اما الان متوجه شدم كه چه اشتباه بزرگي كردم. نتيجه اش هم اين شده كه الان از اين آدمي كه شدم به شدت بدم مياد.

به همين خاطر دوباره تصميم گرفتم كه همون آدم قبل از 3 سال قبل بشم.

من نمي خام مثل بقيه باشم.

Advertisements

11 پاسخ to “بازگشت”

  1. سولوژن Says:

    هورا! بازگشت به باورهای سه سال پیش -یا دستِ کم بعضی از باورهای اساسی‌اش- جز آن تغییرهایی است که ممکن است نمودش به شدت چشم‌گیر باشد! یا به زبان به‌تر: بنده از دور حمایت می‌کنم!

  2. dawn Says:

    khoobe adam bedoone eshkale kar kjast. dar in soorat eghdame sari jahate hale moshkel kheyli khoob amal mikone.vali be nazare man in ke be digaran eshgh bevarzi va nefrat nadashte bashi ba motafavet boodam az digaran kheyli fargh mikone

  3. نسرین Says:

    تبریک جناب بوگی، مبارکا باشه
    من که فکر می کنم از 3 سال پیش به اینور اتفاقا یه خورده قابل تحمل شدی. یادته اون اوایل (5-6 سال پیش) چه انسان غیر قابل تحملی بودی:) البته این نظر منه و معنیش این نیست که چیزی که راجع به خودت گفتی اشتباست. به هر حال فکر و احساس خودت از همه چیز مهمتره.
    امیدوارم نوشتنت دوام داشته باشه و مثل 3 بار قبل زود منصرف نشی

  4. boogiwoogi Says:

    ممنون جناب سولوژن از حمايت. مشكلي كه معمولن در اين باطگشت ها اتفاق مي افته نوع تجربه ايه كه تو اين مدت داشتي. يعني به هر حال مدتي رو در وضعيتي سپري كردي و حالا دوباره مي خاي به وضعيت سابق برگردي اما به هر حال اون دوره تاثيري رو گذاشته مخصوصن در ناخودآگاه. اما خوب از طرفي هم اين تجربه مي تونه در اون بازگشت مفيد باشه. به هر حال من اميدوارم دوباره همون بوگي پيش از اين سه سال بشم.

  5. boogiwoogi Says:

    dawn عزيز، ما آدما در بيشتر مواقع مي دونيم كه مشكلمون كجاست اما خودمون رو عادت داديم كه چشممون رو ببنديم. حل مشكل هم حتمن نبايد در كوتاه مدت انجام بشه مهم اينه كه در جهت مثبت انجام بشه. در ضمن درسته كه عشق ورزيدن و نفرت نداشتن با متفاوت بودن فرق مي كنه اما واقعيت اينه كه تو اين جامعه ما اين قدر عادت كرديم كه انسانها رو با خط كشها و ترازوهامون بسنجيم كه وقتي كسي اين كار رو نكنه خود به خود متفاوت مي شه.

  6. boogiwoogi Says:

    ممنون نسرين جان. يعني واقعن اون موقع اين قدر غير قابل تحمل بودم؟ واقعيت اينه كه شما بوگي قبل از اون رو اصلن نديدي. در ضمن اون تقصير اون پرينتر كذايي بود خوب من پرينتر نداشتم و شما يكيشو احتكار كرده بودي منم با اقتدار از حقم دفاع كردم 🙂 اگه اون پرينتر نبود فكر مي كنم الان با نظر من موافق بودي 🙂
    به هر حال ممنون كه اومدي و كامنت گذاشتي. اميدوارم هميشه اينجا سر بزني.
    در ضمن قبلن دو دفعه وبلاگ داشتم نه سه دفعه.

  7. نسرین Says:

    ببین لطفا منفور بودنتو تقصیر پرینتر بیچاره نگذار. وای که چقدر ازت بدم می اومد. می اومدی طرف میزم می خواستم بزنم بکشمت. ولی الان تبدیل شدی به یکی از بهترین دوستان
    پاینده باشی و شاد

  8. dawn Says:

    boogi jan albate nasrin az aval khoob shenakhte ha. hala hatman tahte tasir gharar gerefte. tasire chi? nemidoonam.vali niyaz be tajdide nazar dare

  9. boogiwoogi Says:

    كاشكي زودتر اين وبلاگ رو راه انداخته بودم و چنين پستي رو مي فرستادم. كم كم داره خيلي از مسائل روشن مي شه. خوب باز هم بگيد. 🙂

  10. سولوژن Says:

    یک جورهایی مثل ترک از اعتیاد می‌ماند. به هر حال نشانه‌هایی از آن اعتیاد در وجودت باقی می‌ماند و مدت‌ها طول می‌کشد تا آن‌قدر از تو دور شوند که گویی هیچ‌گاه نداشته‌ای‌شان.
    به هر حال موفق باشید! (:

  11. قلب من در كوهستان هاست « Boogiwoogi’s Weblog Says:

    […] يادمه وقتي بچه بودم (حدود27 سال قبل) دايي كوچيكم كه تو يكي از پست هاي قبلي در موردش صحبت كردم شب ها ما رو جمع مي كرد و كتاب داستان […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: