نفرت

مارس 14, 2015

چند روز پيش با كسي برخورد كردم كه از همون اول حس مي كردم كه احساس خوبي نسبت بهش ندارم. با اين كه مي دونستم آدم بدي نيست اما يه موج منفي شديد رو از سمتش حس مي كردم. وقتي يك كم با هم صحبت كرديم متوجه نفرت شديدي كه نسبت به شخصي ديگه داشت شدم. وقتي در باره اون شخص حرف مي زد با چنان نفرت و كينه اي حرف مي زد كه باور كردني نبود. حتا اون كينه رو در مورد افراد مشابه اون شخص هم داشت جوري كه يكي دوبار كه در مورد اونا نفرتش رو بروز داد چندشم شد.

امشب بي خابي زده به سرم و يهو ياد اون آدم و اون همه نفرتش افتادم. اين كه نفرت و كينه چه بروز روحش آورده بود. زماني كه بچه بودم دايي كوچيكم بهم مي گفت و بعدها هم مادرم هميشه بهم مي گه سعي كنم اجازه ندم كينه كسي رو به دل بگيرم چون روحم سياه مي شه. حرفشون رو هميشه باور كردم و تا حدودي هم قبول داشتم و دارم اما با اين تجربه اي كه چند روز پيش داشتم با همه وجودم درك كردم كه وقتي روح آدم سياه مي شه چه بلايي به سرش مي آد. خيلي وقتا حتا ممكنه خودش هم از اين موضوع آگاهي نداشته باشه اما به هر حال واقعيت همينه.

متوجه شدم كه بايد هميشه بخشيد. كار سختيه اما براي پاكيزه و سالم موندن روحمون لازمه. لازم نيست فراموش كنيم. مي تونيم فراموش نكنيم كه دوباره اشتباه نكنيم اما خيلي مهمه كه ببخشيم.

اختيار

آوریل 13, 2013

قبل از شروع بايد بگم كه اين نوشته با پيش فرض باور به زندگي بعد از مرگ و باور به وجود خدا نوشته شده. كساني كه به اين دو پيش فرض اعتقادي ندارن مي تونن اون رو اصلن نخونن.

اختيار و حق انتخاب هديه بزرگيه كه به انسان داده شده. هديه اي كه به هيچ يك از مخلوقات ديگه (البته تا اونجايي كه من اطلاع دارم) داده نشده. به نظر من اي كاش خدا اين حق انتخاب رو در مورد انسان قايل نبود و مثل بقيه مخلوقات با انسان رفتار مي كرد. حداقل در مورد من اي كاش اين طور نبود. زمين اصلن جاي خوبي براي آزمايش اين توانايي در مورد يه مخلوق نبوده و نيست. اختيار و انتخاب به دنبال خودش مسئوليت مي آره و تحمل اين مسئوليت از عهده انسان (يا حداقل در مورد من) خارجه. منظورم از مسئوليت، مكافات و يا محاكمه اي كه در يك روزي قراره باهاش روبه رو بشيم نيست بلكه عذاب وجدان يا بهتر بگم عذابيه كه در همين دنيا بعد از يه تصميم با اون رو به رو مي شيم. ما در مورد قوانين جهان اطلاعي نداريم. انتخاب هاي ما ورودي هايي هستن براي تابعي كه ما از ساختار اون تابع هيچ اطلاعي نداريم. ما نمي دونيم كه اين تابع از چه الگوريتمي تبعيت مي كنه و انتخاب هاي ما به عنوان ورودي هايي براي اين تابع منجر به چه خروجي مي تونه بشه. ما در مورد تبعات انتخاب هامون هيچ شناختي نداريم و به نظر من داشتن انتخاب در شرايطي كه عواقب اون براي ما ناشناخته است اصلن عادلانه يا بهتر بگم منصفانه نيست.
اي كاش انسان داراي اختيار نبود. حداقل اي كاش در مورد اين طور نبود.

تعطيلات سال نو

مارس 30, 2013

چند سال پيش يه بار با يكي از دوستام در مورد تفاوت تعطيلات سال نو مسيحي و ايراني صحبت مي كرديم. حرف قشنگي زد. مي گفت «خارجيا» سالشون رو با تعطيلات تموم مي كنن. ما سالمون رو با تعطيلات شروع مي كنيم🙂 همين ايده رو تو همه چيزمون هم داريم. اصلن هميشه انگار كلي وقت زياد داريم. شايد دليل همين كه بيشترمون آدماي شب امتحان هستيم هم همين باشه🙂 كلن از نظر ما هميشه بخش اول هر فرصتي رو براي تلف كردن اختصاص دادن.
كلن ملت جالبي هستيم. اون از ضرب المثل هامون، اين از تعطيلات سال نومون. ادعامون هم كه ديگه لازم به توضيح نيست.

جانگو

مارس 2, 2013

ديروز فيلم «جانگو رها شده» رو ديدم. فيلم قشنگي بود. امضاي تارانتينو رو مي شد تو جاهاي مختلف فيلم ديد. عجيب دوست داره كه صحنه‌هاي خون ريزي رو به خشن ترين شكل نشون بده. نمي دونم آيا روح لطيفي داره يا نه اما من كه از ديدن اين خشونت تو اون صحنه ها چندشم مي شه. البته اين حرفا معنيش اين نيست كه از فيلم خوشم نيومد. برعكس خيلي هم فيلم زيبايي بود. اما سوالي برام پيش اومد. آيا سربازهايي كه مي جنگن و مستقيمن اين حد از خشونت رو تجربه مي كنن لحظه‌اي كه دارن يه انسان ديگه رو مي كشن ته دلشون نمي لرزه؟ آيا به طور ذاتي پتانسيل خشونت رو درونشون دارن؟ چي مي شه كه يه انسان به جايي مي رسه كه به راحتي يه انسان ديگه رو سلاخي مي كنه؟ كشتن هر موجود زنده‌اي كار سختيه. كشتن يه انسان كه ديگه جاي خود داره.

شلخته ها

ژانویه 16, 2012

به خاطر نوع شغلي كه دارم اين شانس رو داشتم كه سايت هاي صنعتي مختلفي رو از نزديك ببينم و با جزييات اجرايي سيستم هاي مختلفي كه معمولن تو اين محل ها وجود دارن آشنا بشم. تو تمام اين سال ها و اين تجربه ها يه چيز هميشه بين همه اين محيط ها (به جز موارد كاملن استثنايي) مشترك بوده؛ شلختگي تو كار. اين شلختگي تقريبن شامل همه چيز مي شده. از طرز لباس پوشيدن تو محيط كار و نظم در چيدمان وسايل گرفته تا نحوه اجراي سيستمها. البته سطح اين شلختگي تو سايت هاي مختلف و اجزاي مختلف با هم متفاوت بوده اما هيچ وقت به شكل محسوس حذف نشده.
اين وسط نوع اجراي سيستم ها هميشه بيشتر از هر چيزي تو ذوق مي زده. معمولن مثلن براي اجراي يه مسير لوله يا اجراي يه تابلوي برق يا كنترل يا اجراي ساختماني يه مكان صنعتي استانداردها و عرف هايي وجود داره كه با توجه به موارد ايمني، زيبايي شناسي محيط كار يا موارد مرتبط با تعميرات و نگهداري بايد اونها رو رعايت كرد. رعايت خيلي از اين موارد معمولن حتا هزينه بالاسري خيلي محسوسي هم تو اجراي پروژه نداره اما متاسفانه انگار همه پرسنل فني ما عادت كردن كه از سر و ته كار بزن. خيلي از مواقع واقعن تعجب مي كنم كه اون سيستم چطوري داره كار مي كنه. يا اگه يه روز خراب شد چطوري مي خان تعميرش كنن. عكسي از يه تابلو برق گرفتم كه حتا اگه برق كل ايران هم قطع بشه باز هم جرات نكنم دستمو داخلش كنم.
شايد دليل اين شلختگي آموزش نديدن پرسنل اجرا باشه. تقريبن سالهاست كه ديگه آموزش فني و حرفه اي تو اين مملكت جايگاهي نداره. اما مهمتر از آموزش حس مي كنم كه پرسنل فني از نوع كاري كه مي كنن لذت نمي برن. در اين كه معمولن به اندازه ارزش كاري اين پرسنل به اونها حقوق پرداخت نمي شه هيچ شكي نيست اما خيلي از مواقع حس مي كنم كه اين مربوط به راضي نبودن پرسنل نمي شه و بيشتر جنبه فرهنگي داره و شلختگي ايه كه نهادينه شده.

Last Night

دسامبر 3, 2011

Last night I was walking through the harbour,

Where the fishing boats are lying on the shore,

The news had travelled fast and everyone went to be,

Where the mayor was making a speech,

And the crowd started cheering,

When he talked about the glory of it all,

And the boys coming home from the war;

Last night, they were dancing in the streets,

And making music in the alleyways and bars,

From a house down in the old town came the sound of guitars,

Margarita was waiting inside,

With her long black hair hanging down beneath the red light,

And she smiled, for the boys coming home from the war,

The boys coming home from the war;

And they said we were heroes, they said we were fine,

We were kings in command, we had God on our side,

And we said «nothing will make us change in any way,

Since yesterday – we’re just the same,

Since yesterday – nothing has changed,

Since yesterday – we’re just the same,»

But I can feel there’s a new kind of hunger inside,

To be satisfied, I saw it there last night;

Last night I was walking through the shadows,

Far away from all the music and the girls,

When I saw a soldier waiting with a woman in black,

And they stood without any word,

Just staring at a photograph of someone, and she began to cry,

For a boy left behind in the war,

Some boys left behind in the war;

And they said we were heroes, they said we were fine,

We were kings in command, we had God on our side,

And we said «nothing will make us change in any way,

Since yesterday – we’re just the same,

Since yesterday – nothing has changed,

Since yesterday – we’re just the same,»

But I can feel there’s this new kind of hunger inside,

To be satisfied, I saw it there last night…

By: Chris De Burgh

حذف يك ملت

نوامبر 6, 2011

مدت ها بود مي خاستم اين پست رو بنويسم اما تنبلي نمي زاشت.

مدتيه كه سايت هاي اينترنتي اسم «ايران» رو از فهرست  كشورهاشون حذف كردن. وقتي وارد يه سايت مي شي كه ازت موقعيت جغرافيايي رو مي خاد وقتي فهرست كشورها رو باز مي كني مي بيني كه نام ايران حذف شده.  البته اين سايت ها بر اساس مالكيت خصوصي اين حق رو دارن كه اسم هر كشوري رو كه مي خان در اون فهرست بزارن و هر كشوري رو كه بخان از اون حذف كنن (يا شايد اين حق رو ندارن و در اين مورد حقوقداناي بين المللي بهتر مي دونن) اما در اين كه اين كار كثيفيه هيچ شكي نيست.

خيلي جالبه كه از روزي كه بحث تحريم هاي جديد مطرح شد هميشه شعار هوشمند بودن اين تحريم ها براي كمترين تاثير جنبي روي مردم ايران تو رسانه ها داده مي شد. اما جالبتر از اون اين بود كه درست بعد از آغاز تحريم ها اولين چيزهايي كه مورد تحريم قرار گرفت داروهاي تخصصي بود. انگار اين تحريم ها به شكلي هوشمند براي تحريم مردم ايران بود. جالبتر اين بود كه هيچ وقت ورود بي ام و و خودروهاي ديگه متوقف نشد.

مردم ايران واقعن مظلوم واقع شدن. شدن جريان مثل «چوب دو سر فلان».

نمي شه

اکتبر 3, 2011

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره … پا روی دنیا بذاره

عكاسي

سپتامبر 3, 2011

دلم عجيب براي دوربينم و عكاسي تنگ شده. خيلي وقتا سعي مي كردم اون رو همراه خودم داشته باشم با اين كه دردسر زيادي مي كشيدم. چه عكسهايي هم كه مي گرفتم اما نمي دونم چرا ديگه هيچوقت همراهم نيست. شايد به خاطر نصب دوربين روي تلفن هاي همراهه كه ديگه آدم نيازي به همراه داشتن دوربين عكاسي رو حس نمي كنه. اما موضوع اينه كه دوربين تلفن همراه اصلن مثل يه دوربين حتا نيمه حرفه اي هم نمي شه. يه جورايي دوربين اين تلفن ها آدم رو تو برزخ مي زاره. نه مي توني بگي دوربين داري چون واقعن كار يه دوربين عكاسي رو نمي كنه. نه مي توني بگي نداري چون به هر حال در مواقع لازم كارت رو راه مي اندازه. اما لذت يه عكاسي خوب رو ازت مي گيره.

دريا همون دريا بود

اوت 20, 2011

هفته گذشته يه مسافرت كوتاه داشتم به بوشهر. آخرين باري كه به اون جا رفته بودم 4 سال قبل بود كه براي مراسم خاكسپاري عمه‌ام اونجا رفتم و هيچ جاي شهر رو نگشتم. در اصل آخرين باري كه به بوشهر رفتم و مثل هميشه حسابي تو شهر گشتم حدود 10 سال قبل بود. اما قبل از اون تقريبن به طور مرتب به اون شهر سفر مي كردم و بخش زيادي از خاطرات تلخ و شيرينم مربوط به همين شهره.

هميشه زماني كه به بوشهر مي رفتم حس مي كردم كه اين شهر مثل شهرهاي ديگه نيست. نمادهايي داشت كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز مي كرد. كمتر شهري رو داريم تو ايران كه داراي نمادهايي باشه كه اون رو از شهرهاي ديگه متمايز كنه. اما اين بار كه بعد از 10 سال دوباره به اونجا مي رفتم از همون ابتداي ورود متوجه شدم كه ديگه اين شهر بوشهر سابق نيست و شده چيزي مثل شهرهاي ديگه. به شكلي خودم رو با شهر بيگانه حس مي كردم. هيچكدوم از اون نمادها ديگه اونجا نبودن. بوشهر شده بود يه شهري مثل بقيه شهرهاي ايران. قبلن در ابتداي ورود به شهر پايگاههاي نظامي وجود داشتن با تاسيسات و دكل هاي آنتن فرستنده هاي موج كوتاه و بلند. دكل هاي زيبا و خاصي كه از دور پرچم شهر بودن. در بيشتر نقاط حاشيه اي شهر وجود پايگاه هاي مختلف هوايي و دريايي رو حس مي كردي. بخشي از نوار ساحلي كه به مركز شهر نزديك بود يه خيابان ساحلي داشت با يه پياده رو ساده كه وقتي به نرده هاي كنار پياده رو تكيه مي دادي خودت رو وسط دريا و موجهاي دريا مي ديدي. اون پياده رو جوري ساخته شده بود كه مثل يه اسكله آدم رو درون دريا قرار مي داد. من هميشه زمان هايي كه در بوشهر بودم حتمن حداقل يك ساعت صبح و يك ساعت شب جام كنار اين نرده ها بود. در سمت راست همين جا اسكله هاي بارگيري رو مي تونستي ببيني با اون كشتي هاي بزرگ و كوچيك. يادمه 30 سال قبل زماني كه بچه بودم كشتي رافائل رو درست كنار همين اسكله ديدم چند ماه قبل از غرق شدنش. سمت چپ همين نوار ساحلي در فاصله چند كيلومتري فانوس دريايي قديمي بود كه چراغش شبها روشن مي شد. بقيه نقاط شهر هم به شكلي بود كه هميشه حس مي كردي در يك بندر هستي. بندري كه با بندرهاي ديگه متفاوته.

اما اين بار با نزديك شدن به شهر متوجه شدم كه ديگه اون نمادها وجود ندارن. از هيچكدوم از اون آنتن ها و پايگاه هاي نظامي ورودي شهر خبري نبود. وقتي به اون نوار ساحلي كه هميشه دوستش داشتم رفتم ديدم اون فرم پياده رو تغيير كرده و جاش رو به يه پلاژ شنا داده. قبلن در فاصله دو سه كيلومتري سمت چپ اونجا يه پلاژ بود كه اون رو از بين برده بودن و به جاش اون جا رو تبديل به پلاژ كرده بودن. بقيه پياده رو هم ديگه مثل سابق نبود كه تو رو ببره وسط آب. از اسكله ها هم خبري نبود. اون ها رو هم از شهر دور كرده بودن. فانوس دريايي رو هم خراب كرده بودن و به جاش رستوران درست كرده بودن. بقيه شهر هم به همين ترتيب دستخوش تغييرات بدتركيبي شده بود كه با ديدنشون گريه ام گرفت. بوشهر از يه شهر بندري تبديل شده بود به يه شهر ساحلي. همين و بس.

واقعن به اون تيم مهندسي و شهر سازي كه اين تصميمات رو گرفته بودن و اون طراحي ها رو انجام داده بودن لعنت فرستادم. آخه چطور ممكنه يه نفر يا يه تيم اين قدر بي سليقه باشه كه يه شهر زيبا رو به اين راحتي از بين ببره. نمادهاي متفاوت يه شهر هستن كه اون شهر رو از شهرهاي ديگه جدا مي كنن. وگر نه خيابان و بلوار و خونه كه از بديهيات يه شهر به حساب مي آن. درسته كه وجود اسكله بارگيري در بندر عامل شلوغيه اما مي شه با طراحي هاي صحيح هم اسكله رو در شهر حفظ كرد هم مسيرهاي ترانزيتي و دسترسي رو از شلوغي شهر دور كرد. درسته فانوس دريايي ديگه الان با رشد تكنولوژي و همينطور حجم زياد آلودگي نوري در حاشيه ساحل عملن كاربرد خودش رو از دست داده اما ساختمان يك فانوس دريايي هميشه يكي از نمادهاي زيباي بنادر در جهان بوده و هست. درسته كه ديگه به اون دكل ها و آنتن هاي نظامي نيازي نيست و رشد تكنولوژي نياز به بسياري از اون ها رو رفع كرده اما باقي موندن حداقل يكي از اونها جاي كسي رو در شهر تنگ نمي كنه.

اما حيف كه اون تيم مهندسي بي سواد با ندانم كاري و يا شايد هم از روي عمد همه اون نمادها رو از بين برد.

در آخر اين آهنگ هوشمند عقيلي رو هم كه خيلي دوست دارم و اين چند روز مرتب گوش مي كردم رو هم مي زارم كه حالشو ببرين:


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.