نوستالژي

ژانویه 28, 2017

امروز بعد از يه مدت طولاني به فضاي مجازي سر زدم. تقريبن پارسال همين موقعها بود كه لازم بود زمانهام رو بهتر مديريت كنم و به همين خاطر تقريبن فعاليتهام تو دنياي مجازي رو به شدت كم كردم. اولين كاري كه كردم اين بود كه صفحه فيس بوكم رو غير فعال كردم و بعد از اون به ترتيب تقريبن بيشتر فعاليتهايي كه دوستشون داشتم يكي يكي از برنامه زندگيم حذف شدن. از اونجايي كه هميشه دوست داشتم فعاليتهاي دنياي مجازيم رو فقط از طريق نوت بوكم انجام بدم تا حدود يك سال پيش گوشيم رو فقط زماني به اينترنت وصل مي كردم كه بخام هواشناسيش و همينطور نرم افزارها رو به روز رساني كنم يا اين كه نياز به يه نرم افزار تخصصي پيدا مي كردم و مي گشتم دنبالش. اما پارسال بالاخره تلگرام رو نصب كردم و اين اولين و تنها نرم افزاري روي گوشيم بود كه ارتباطم رو با دنياي مجازي حفظ مي كرد و همينطور تنها جايي بود كه نمي زاشت ارتباطم به طور كامل قطع بشه.

امروز بعد از اين همه مدت براي اولين بار دوباره رفتم سراغ صفحه فيس بوكم. اون رو فعال كردم و يه مقداري توش گشتم. حس عجيبي بود. خيلي از دوستام صفحه هاشون رو بسته بودند. خيليهاشون هم ماهها از آخرين فعاليتشون مي گذشت. يه حس نوستالژي عجيبي داشتم. از يه طرف خوشحال بودم كه دوباره صفحمو مي ديدم و يادم اومد كه چه صفحه هايي رو دنبال مي كردم و از طرف ديگه مي ديدم كه ديگه اون حس سابق وجود نداره و از دوستام تقريبن خبري نيست. صفحه فيس بوكم شده بود مثل صفحه اخبار ياهو. رفتم توي صفحه بعضي از دوستام آخرين عكساشون رو كه بعضياشون مال چند ماه پيش بود رو لايك كردم و يكي دو تا پستي كه خوشم ميومد رو هم به اشتراك گذاشتم. بعدشم لاگ اوت كردم و اومدم بيرون.

همينطور كه داشتم با خودم فكر مي كردم و خاطراتم توي دنياي مجازي رو مرور مي كردم ياد يه جمله اي افتادم كه خيلي وقت بود تو همين جا خونده بودم كه قهوه‌اي كه سرد شد رو مي‌شه دوباره گرمش كرد اما هيج.قت اون قهوه قبلي نمي شه. دوباره رفتم تو فيس بوك اما اين بار دنبال اين بودم كه چطوري مي تونم صفحم رو براي هميشه پاكش كنم. اون رو پيدا كردم، دليت رو زدم و صفحه رو پاك كردم. تصميم داشتم كه همه كارهايي رو كه دوست داشتم و انجام مي دادم تا قبل از يك سال پيش رو دوباره شروع كنم اما فهميدم كه نمي شه. مي شه دوباره شروع كرد اما بايد از نو شروع كرد. قهوه اي كه سرد شد رو بايد تو ظرف شويي ريخت و يكي ديگه درست كرد.

مثل هنرپيشه هاي سينما كه كارشون رو از تئاتر شروع كردن و هر وقت كه تو سينما كم ميارن دوباره به تئاتر برمي گردن و خودشون رو احيا مي كنن  اومدم اينجا و وبلاگم رو چك كردم. ديدم همه چي سر جاي خودشه. مثل اين بود كه برگشتم به خونه بچگيام. خيلي دوست داشتم دوباره بنويسم. نمي دونستم كه مي تونم يا نه. خيلي وقت بود كه ننوشته بودم. كليد نوشتن رو زدم و شروع كردم به نوشتن و شد اين متني كه تا الان خونديد. البته نمي دونم كسي اين متن رو بخونه. احتمالن همه كسايي كه يه موقعي اين جا رو چك مي كردن ديگه اينجا رو فراموش كردن. بيشتر براي دل خودم نوشتم. خيلي دوست دارم دوباره مثل سابق بنويسم. بيام همينجا و هرچي دوست دارم بنويسم. از تو ليست وبلاگهام چك كردم ديدم تقريبن همشون متروكه شدن به جز يكي. وبلاگ سولوژن هنوز فعال بود و پست جديد گذاشته بود. خوشحال شدم. نمي دونم اون خواننده داره يا نه اما همين كه سنت نيك نوشتن رو ترك نكرده بود اميدوار كننده بود.

اميدوارم اين نوشتن رو ادامه بدم.

نفرت

مارس 14, 2015

چند روز پيش با كسي برخورد كردم كه از همون اول حس مي كردم كه احساس خوبي نسبت بهش ندارم. با اين كه مي دونستم آدم بدي نيست اما يه موج منفي شديد رو از سمتش حس مي كردم. وقتي يك كم با هم صحبت كرديم متوجه نفرت شديدي كه نسبت به شخصي ديگه داشت شدم. وقتي در باره اون شخص حرف مي زد با چنان نفرت و كينه اي حرف مي زد كه باور كردني نبود. حتا اون كينه رو در مورد افراد مشابه اون شخص هم داشت جوري كه يكي دوبار كه در مورد اونا نفرتش رو بروز داد چندشم شد.

امشب بي خابي زده به سرم و يهو ياد اون آدم و اون همه نفرتش افتادم. اين كه نفرت و كينه چه بروز روحش آورده بود. زماني كه بچه بودم دايي كوچيكم بهم مي گفت و بعدها هم مادرم هميشه بهم مي گه سعي كنم اجازه ندم كينه كسي رو به دل بگيرم چون روحم سياه مي شه. حرفشون رو هميشه باور كردم و تا حدودي هم قبول داشتم و دارم اما با اين تجربه اي كه چند روز پيش داشتم با همه وجودم درك كردم كه وقتي روح آدم سياه مي شه چه بلايي به سرش مي آد. خيلي وقتا حتا ممكنه خودش هم از اين موضوع آگاهي نداشته باشه اما به هر حال واقعيت همينه.

متوجه شدم كه بايد هميشه بخشيد. كار سختيه اما براي پاكيزه و سالم موندن روحمون لازمه. لازم نيست فراموش كنيم. مي تونيم فراموش نكنيم كه دوباره اشتباه نكنيم اما خيلي مهمه كه ببخشيم.

اختيار

آوریل 13, 2013

قبل از شروع بايد بگم كه اين نوشته با پيش فرض باور به زندگي بعد از مرگ و باور به وجود خدا نوشته شده. كساني كه به اين دو پيش فرض اعتقادي ندارن مي تونن اون رو اصلن نخونن.

اختيار و حق انتخاب هديه بزرگيه كه به انسان داده شده. هديه اي كه به هيچ يك از مخلوقات ديگه (البته تا اونجايي كه من اطلاع دارم) داده نشده. به نظر من اي كاش خدا اين حق انتخاب رو در مورد انسان قايل نبود و مثل بقيه مخلوقات با انسان رفتار مي كرد. حداقل در مورد من اي كاش اين طور نبود. زمين اصلن جاي خوبي براي آزمايش اين توانايي در مورد يه مخلوق نبوده و نيست. اختيار و انتخاب به دنبال خودش مسئوليت مي آره و تحمل اين مسئوليت از عهده انسان (يا حداقل در مورد من) خارجه. منظورم از مسئوليت، مكافات و يا محاكمه اي كه در يك روزي قراره باهاش روبه رو بشيم نيست بلكه عذاب وجدان يا بهتر بگم عذابيه كه در همين دنيا بعد از يه تصميم با اون رو به رو مي شيم. ما در مورد قوانين جهان اطلاعي نداريم. انتخاب هاي ما ورودي هايي هستن براي تابعي كه ما از ساختار اون تابع هيچ اطلاعي نداريم. ما نمي دونيم كه اين تابع از چه الگوريتمي تبعيت مي كنه و انتخاب هاي ما به عنوان ورودي هايي براي اين تابع منجر به چه خروجي مي تونه بشه. ما در مورد تبعات انتخاب هامون هيچ شناختي نداريم و به نظر من داشتن انتخاب در شرايطي كه عواقب اون براي ما ناشناخته است اصلن عادلانه يا بهتر بگم منصفانه نيست.
اي كاش انسان داراي اختيار نبود. حداقل اي كاش در مورد اين طور نبود.

تعطيلات سال نو

مارس 30, 2013

چند سال پيش يه بار با يكي از دوستام در مورد تفاوت تعطيلات سال نو مسيحي و ايراني صحبت مي كرديم. حرف قشنگي زد. مي گفت «خارجيا» سالشون رو با تعطيلات تموم مي كنن. ما سالمون رو با تعطيلات شروع مي كنيم 🙂 همين ايده رو تو همه چيزمون هم داريم. اصلن هميشه انگار كلي وقت زياد داريم. شايد دليل همين كه بيشترمون آدماي شب امتحان هستيم هم همين باشه 🙂 كلن از نظر ما هميشه بخش اول هر فرصتي رو براي تلف كردن اختصاص دادن.
كلن ملت جالبي هستيم. اون از ضرب المثل هامون، اين از تعطيلات سال نومون. ادعامون هم كه ديگه لازم به توضيح نيست.

جانگو

مارس 2, 2013

ديروز فيلم «جانگو رها شده» رو ديدم. فيلم قشنگي بود. امضاي تارانتينو رو مي شد تو جاهاي مختلف فيلم ديد. عجيب دوست داره كه صحنه‌هاي خون ريزي رو به خشن ترين شكل نشون بده. نمي دونم آيا روح لطيفي داره يا نه اما من كه از ديدن اين خشونت تو اون صحنه ها چندشم مي شه. البته اين حرفا معنيش اين نيست كه از فيلم خوشم نيومد. برعكس خيلي هم فيلم زيبايي بود. اما سوالي برام پيش اومد. آيا سربازهايي كه مي جنگن و مستقيمن اين حد از خشونت رو تجربه مي كنن لحظه‌اي كه دارن يه انسان ديگه رو مي كشن ته دلشون نمي لرزه؟ آيا به طور ذاتي پتانسيل خشونت رو درونشون دارن؟ چي مي شه كه يه انسان به جايي مي رسه كه به راحتي يه انسان ديگه رو سلاخي مي كنه؟ كشتن هر موجود زنده‌اي كار سختيه. كشتن يه انسان كه ديگه جاي خود داره.

شلخته ها

ژانویه 16, 2012

به خاطر نوع شغلي كه دارم اين شانس رو داشتم كه سايت هاي صنعتي مختلفي رو از نزديك ببينم و با جزييات اجرايي سيستم هاي مختلفي كه معمولن تو اين محل ها وجود دارن آشنا بشم. تو تمام اين سال ها و اين تجربه ها يه چيز هميشه بين همه اين محيط ها (به جز موارد كاملن استثنايي) مشترك بوده؛ شلختگي تو كار. اين شلختگي تقريبن شامل همه چيز مي شده. از طرز لباس پوشيدن تو محيط كار و نظم در چيدمان وسايل گرفته تا نحوه اجراي سيستمها. البته سطح اين شلختگي تو سايت هاي مختلف و اجزاي مختلف با هم متفاوت بوده اما هيچ وقت به شكل محسوس حذف نشده.
اين وسط نوع اجراي سيستم ها هميشه بيشتر از هر چيزي تو ذوق مي زده. معمولن مثلن براي اجراي يه مسير لوله يا اجراي يه تابلوي برق يا كنترل يا اجراي ساختماني يه مكان صنعتي استانداردها و عرف هايي وجود داره كه با توجه به موارد ايمني، زيبايي شناسي محيط كار يا موارد مرتبط با تعميرات و نگهداري بايد اونها رو رعايت كرد. رعايت خيلي از اين موارد معمولن حتا هزينه بالاسري خيلي محسوسي هم تو اجراي پروژه نداره اما متاسفانه انگار همه پرسنل فني ما عادت كردن كه از سر و ته كار بزن. خيلي از مواقع واقعن تعجب مي كنم كه اون سيستم چطوري داره كار مي كنه. يا اگه يه روز خراب شد چطوري مي خان تعميرش كنن. عكسي از يه تابلو برق گرفتم كه حتا اگه برق كل ايران هم قطع بشه باز هم جرات نكنم دستمو داخلش كنم.
شايد دليل اين شلختگي آموزش نديدن پرسنل اجرا باشه. تقريبن سالهاست كه ديگه آموزش فني و حرفه اي تو اين مملكت جايگاهي نداره. اما مهمتر از آموزش حس مي كنم كه پرسنل فني از نوع كاري كه مي كنن لذت نمي برن. در اين كه معمولن به اندازه ارزش كاري اين پرسنل به اونها حقوق پرداخت نمي شه هيچ شكي نيست اما خيلي از مواقع حس مي كنم كه اين مربوط به راضي نبودن پرسنل نمي شه و بيشتر جنبه فرهنگي داره و شلختگي ايه كه نهادينه شده.

Last Night

دسامبر 3, 2011

Last night I was walking through the harbour,

Where the fishing boats are lying on the shore,

The news had travelled fast and everyone went to be,

Where the mayor was making a speech,

And the crowd started cheering,

When he talked about the glory of it all,

And the boys coming home from the war;

Last night, they were dancing in the streets,

And making music in the alleyways and bars,

From a house down in the old town came the sound of guitars,

Margarita was waiting inside,

With her long black hair hanging down beneath the red light,

And she smiled, for the boys coming home from the war,

The boys coming home from the war;

And they said we were heroes, they said we were fine,

We were kings in command, we had God on our side,

And we said «nothing will make us change in any way,

Since yesterday – we’re just the same,

Since yesterday – nothing has changed,

Since yesterday – we’re just the same,»

But I can feel there’s a new kind of hunger inside,

To be satisfied, I saw it there last night;

Last night I was walking through the shadows,

Far away from all the music and the girls,

When I saw a soldier waiting with a woman in black,

And they stood without any word,

Just staring at a photograph of someone, and she began to cry,

For a boy left behind in the war,

Some boys left behind in the war;

And they said we were heroes, they said we were fine,

We were kings in command, we had God on our side,

And we said «nothing will make us change in any way,

Since yesterday – we’re just the same,

Since yesterday – nothing has changed,

Since yesterday – we’re just the same,»

But I can feel there’s this new kind of hunger inside,

To be satisfied, I saw it there last night…

By: Chris De Burgh

حذف يك ملت

نوامبر 6, 2011

مدت ها بود مي خاستم اين پست رو بنويسم اما تنبلي نمي زاشت.

مدتيه كه سايت هاي اينترنتي اسم «ايران» رو از فهرست  كشورهاشون حذف كردن. وقتي وارد يه سايت مي شي كه ازت موقعيت جغرافيايي رو مي خاد وقتي فهرست كشورها رو باز مي كني مي بيني كه نام ايران حذف شده.  البته اين سايت ها بر اساس مالكيت خصوصي اين حق رو دارن كه اسم هر كشوري رو كه مي خان در اون فهرست بزارن و هر كشوري رو كه بخان از اون حذف كنن (يا شايد اين حق رو ندارن و در اين مورد حقوقداناي بين المللي بهتر مي دونن) اما در اين كه اين كار كثيفيه هيچ شكي نيست.

خيلي جالبه كه از روزي كه بحث تحريم هاي جديد مطرح شد هميشه شعار هوشمند بودن اين تحريم ها براي كمترين تاثير جنبي روي مردم ايران تو رسانه ها داده مي شد. اما جالبتر از اون اين بود كه درست بعد از آغاز تحريم ها اولين چيزهايي كه مورد تحريم قرار گرفت داروهاي تخصصي بود. انگار اين تحريم ها به شكلي هوشمند براي تحريم مردم ايران بود. جالبتر اين بود كه هيچ وقت ورود بي ام و و خودروهاي ديگه متوقف نشد.

مردم ايران واقعن مظلوم واقع شدن. شدن جريان مثل «چوب دو سر فلان».

نمي شه

اکتبر 3, 2011

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره … پا روی دنیا بذاره

عكاسي

سپتامبر 3, 2011

دلم عجيب براي دوربينم و عكاسي تنگ شده. خيلي وقتا سعي مي كردم اون رو همراه خودم داشته باشم با اين كه دردسر زيادي مي كشيدم. چه عكسهايي هم كه مي گرفتم اما نمي دونم چرا ديگه هيچوقت همراهم نيست. شايد به خاطر نصب دوربين روي تلفن هاي همراهه كه ديگه آدم نيازي به همراه داشتن دوربين عكاسي رو حس نمي كنه. اما موضوع اينه كه دوربين تلفن همراه اصلن مثل يه دوربين حتا نيمه حرفه اي هم نمي شه. يه جورايي دوربين اين تلفن ها آدم رو تو برزخ مي زاره. نه مي توني بگي دوربين داري چون واقعن كار يه دوربين عكاسي رو نمي كنه. نه مي توني بگي نداري چون به هر حال در مواقع لازم كارت رو راه مي اندازه. اما لذت يه عكاسي خوب رو ازت مي گيره.