چند نكته

آگوست 27, 2009 با boogiwoogi

بعد از اين پست آخر يكي از دوستان از طريق اس ام اس يه سري انتقاد كرد كه لازم دونستم اين جا چند نكته رو بنويسم:

- اين جا وبلاگ شخصي منه كه نظراتم رو توش مي نويسم. اين نظرات براي خودم كاملن محترمن. اگه خلاف اين بود اونا رو اين جا نمي نوشتم.

- تا حالا بخش نظرهاي هيچ پستي رو نبستم. اين به اين معنيه كه نظر ديگران هم برام مهمه و هم محترم. تا حالا فقط در يه مورد نظر يكي از دوستان رو حذف كردم كه اون هم به دليل نوع ادبياتي بود كه به كار برده بود نه به دليل نوع نظر و يا اختلاف نظر.

- از سانسور و همين طور خودسانسوري به شدت متنفرم. ممكنه در زندگي رفتاري همراه با سياست داشته باشم يا گاهي طرفدار مصلحت باشم اما اعتقاد دارم كه در بيان تفكر بايد صراحت داشت و تا اون جايي كه بتونم به اين اعتقاد عمل مي كنم. به همين دليله كه هيچ كامنتي رو حذف نمي كنم مگر اين كه ادبيات توهين آميز داشته باشه.

- از سياست و سياستمدارها (در هر جاي اين كره خاكي) هم بدم مي آد هم متنفرم (البته به جز تعدادي معدود). اعتقاد دارم كه شاعرا و باغبونها بهتر مي تونن دنيا رو اداره كنن. و اگه اين طوري مي شد دنياي قشنگ تري داشتيم.

- اصلن دوست ندارم تو اين وبلاگ در مورد سياست بنويسم. هميشه دوست داشتم اين جا در باره چيزهاي دوست داشتني تر و انساني بنويسم. البته اين رو هم مي گم كه هر وقت كه از دست اين احمقهايي كه اسم خودشون رو گذاشتن سياستمدار خسته مي شم ممكنه بيام اين جا و چند تا بد و بي راه تقديمشون كنم.

- اين روزها به دليل شرايط جامعه نه دل و دماغ نوشتن دارم نه مي تونم خوب بنويسم نه اصلن جاي خوب نوشتنه. مگه مي شه وسط عزاداري آدم نوار بندري بزاره و بياد وسط سينه بلرزونه؟ به همين خاطر اگر هم چند وقت يه بار ميام اين جا يه چيزي مي نويسم فقط براي اينه كه يادم نره كه يه روزي دوست داشتم اين جا هر روز بنويسم. به دليل شرايط جامعه هم معلومه كه نوشته هام چي از آب در مياد.

- بخش نظرات هميشه و به روي همه بازه. پس لطفن اگه نظري دارين (حتا انتقاد) همين جا بنويسين. مطمئن باشين اگه جانب ادب رو رعايت كنين از انتقاد بدم نمي آد.

- همين

مناجات

آگوست 22, 2009 با boogiwoogi

خدايا به حقانيتت قسم تا زماني كه اقتدار وعدالتت رو ثابت نكني براي من با يه تيكه سنگ هيچ فرقي نداري. خدايي كه ادعا كنه سرنوشت هيچ بنده اي رو تا وقتي اون بنده تلاش نكنه تغيير نمي ده و وقتي همه بنده ها جمع مي شن كه سرنوشتشون رو تغيير بدن مي شينه و بر و بر نگاه مي كنه و هيچ كاري نمي كنه لياقت پرستش رو نداره.

اَن يَعترفُ

آگوست 6, 2009 با boogiwoogi

آقا من همين جا به طور رسمي تمام حرفايي كه قبلن تو اين وبلاگ يا جاهاي ديگه در مورد شجريان زدم رو پس مي گيرم.

براي شنيدن كار جديد شجريان اين جا رو كليك كنيد.

منفور

آگوست 4, 2009 با boogiwoogi

سال ها قبل زماني روي يه پوستر – از اينا كه كنار خيابون مي قروشن – اين جمله رو ديدم:

To love and to be loved is the greatest happiness in the existence.

الان داشتم فكر مي كردم كه چه جمله قشنگيه. واقعن چي مي كشن و چقدر بدبختن اونايي كه از ديگران متنفرن و در مقابل مورد تنفر ديگران هم قرار مي گيرن.

Insomnia

آگوست 1, 2009 با boogiwoogi

اين ساعت بيولوژيك هم عجب چيز مزخرفيه. يه مدت روي اين تنظيم شده كه نصف شب بخابي و لنگ ظهر بيدار بشي. بعد يهو يه روز مي بيني بايد ساعت 6 صبح بيدار بشي. شبش هر كاري مي كني بخابي خابت نمي بره و تا ساعت 3 و نيم بيدار مي موني. ساعت 6 صبح با كتك و بد و بي راه به زمين و زمان و چند بار قطع كردن زنگ ساعت و دوباره زنگ زدن اون بيدار مي شي. تا عصر دهنت از خميازه 2 سايز گشادتر مي شه. بعدش با مغزي نميه خاب 70 كيلومتر رانندگي مي كني تا برسي به خونه و تمام دلخوشيت هم اينه كه مي رسي خونه و يه خاب سير مي كني. مي رسي خونه از گرسنگي هر چي دم دستت مي آد مي خوري كه بعدش بخابي. غافل از اين كه اون ساعت بيولوژيكه قرار نيست بزاره بخابي. همون آش و همون كاسه. بيست دقيقه از ساعت 12 شب گذشته. بدنت حسابي كوفتس اما دريغ از خاب. فردا صبح هم بايد دوباره ساعت 6 بيدار بشي و بري.

نتيجش مي شه اين كه بعد از يك ساعت و نيم غلت زدن تو رختخاب پا مي شي مي آي اينجا گزارش مي دي به خلق خدا كه آي عالم و آدم من خابم نمي بره. چه خاكي تو سرم كنم؟ :(

Sunday Bloody Sunday (U2)

جولای 5, 2009 با boogiwoogi

Yes…

I cant believe the news today
Oh, I cant close my eyes and make it go away
How long…
How long must we sing this song?
How long? how long…

cause tonight…we can be as one
Tonight…

Broken bottles under childrens feet
Bodies strewn across the dead end street
But I wont heed the battle call
It puts my back up
Puts my back up against the wall

Sunday, bloody sunday
Sunday, bloody sunday
Sunday, bloody sunday (sunday bloody sunday…)
(allright lets go!)

And the battles just begun
Theres many lost, but tell me who has won
The trench is dug within our hearts
And mothers, children, brothers, sisters torn apart

Sunday, bloody sunday
Sunday, bloody sunday

How long…
How long must we sing this song?
How long? how long…

cause tonight…we can be as one
Tonight…
Tonight…

Sunday, bloody sunday (tonight)
Tonight
Sunday, bloody sunday (tonight)
(come get some!)

Wipe the tears from your eyes
Wipe your tears away
Wipe your tears away
I wipe your tears away
(sunday, bloody sunday)
I wipe your blood shot eyes
(sunday, bloody sunday)

Sunday, bloody sunday (sunday, bloody sunday)
Sunday, bloody sunday (sunday, bloody sunday)
(here I come!)

And its true we are immune
When fact is fiction and tv reality
And today the millions cry
We eat and drink while tomorrow they die

The real battle yet begun (sunday, bloody sunday)
To claim the victory jesus won (sunday, bloody sunday)
On…

Sunday bloody sunday
Sunday bloody sunday…

لينك آهنگ در يو تيوب

لينك فايل صوتي

نهادينه شدن خشونت

ژوئن 26, 2009 با boogiwoogi

يكي از بدي ها و نفرت انگيز بودن همه اين ماجراهاي اين روزها تو اينه كه جامعه داره خشن تر مي شه.

اگه بخايم به شكل انساني و به دور از تعصب به قضيه نگاه كنيم با دو گروه از انسان ها رو به رو هستيم. يه عده اعتقادشون بر اينه كه به راي اون ها خيانت شده و بايد از حقشون دفاع كنن و يه عده ديگه در مقابل اون ها كه اعتقاد دارن به اقتضاي (تو اين وضعيت خاهشن به املاي اين كلمه ايراد نگيرين چون مي دونين اصلن حوصله ندارم) وظيفه ديني بايد با گروه اول مبارزه كنن.

من نمي خام در اين مورد كه آيا گروه اول درست مي گن و واقعن حق با اون هاست يا نه صحبت كنم (كه البته من هم فكر مي كنم حق با اون هاست). در اين مورد كه آيا گروه دوم هم واقعن به وظيفه ديني خودشون عمل مي كنن هم نمي تونم نظر بدم.

اما يه نكته كاملن مشخصه. اين كه بعد از تمامي اين جريان ها، جدا از اين كه در نهايت كدام يك از اين دو گروه پيروز بشن، و نتيجه نهايي اين انتخابات به چه شكلي رقم بخوره، ما با جامعه اي روبه رو خاهيم بود كه خشونت رو به بدترين شكل خودش تجربه كرده. با وجود تمام حس انسان دوستي و عقل و منطق واقعيت اينه كه ما به هر حال به سمت يكي از اين دو گروه تمايل داريم و اين تمايل باعث مي شه كه نفرتي در ما از گروه مقابل به وجود بياد. به حدي كه وقتي صحنه كتك زدن طرف مقابل رو مي بينيم حس “دل خنك شدگي” پيدا مي كنيم انگار نه انگار كه او هم انساني است. در اين كه حق با كدوم گروهه من نمي تونم نظر بدم چون به هر حال تفكر من باياس شده. از نظر من حق با گروهيه كه من به اون تعلق دارم. اما زماني كه خشونت در طول زمان به امري عادي تبديل مي شه ديگه گروه مقابل رو مجموعه اي از انسان ها نمي تونم ببينم و آزار ديدن اون ها هم ديگه هيچ حس تاثري در من ايجاد نمي كنه.

البته اين رو هم مي دونم كه براي به دست آوردن هر چيزي بايد بهاي اون رو پرداخت. مي دونم كه هر چقدر اون چيز با ارزش تر باشه بهاي سنگين تري بايد براش پرداخت و چه چيزي ارزش مند تر از آزادي و چه بهايي بالاتر از جان. مي دونم كه همه جوامع آزاد يه زماني بهاي اون رو پرداختن (البته اين هم بحثيه كه چرا ما صد ساله كه داريم بهاي اون رو مي پردازيم اما هيچ وقت گيرمون نمي آد). اما اين رو هيچ وقت از ياد نبريم كه به هر حال ما انسانيم و نبايد به هيچ وجه اجازه بديم كه خشونت در ما نهادينه بشه. سعي كنيم كه از كتك خوردن و كشته شدن هر كسي متاثر بشيم حتا اگه از گروه مقابل باشه. يادمون باشه كه هميشه گروه سومي هم هست كه دنبال همين خشونت ماست.

يه بار يه جمله از شريعتي خوندم با اين مضمون:

در هر جنگي دو گروه هستن كه هم ديگرو نمي شناسن اما با هم مي جنگن و دو گروه كه هم ديگرو خوب مي شناسن و هرگز با هم نمي جنگن.

برادر بي قراره

ژوئن 24, 2009 با boogiwoogi

از روزي كه اين وبلاگ رو شروع كردم تصميم داشتم چيزاي خوب و مثبت توش بنويسم. ياد گرفته بودم كه براي از بين بردن احساسات بد بايد اون ها رو بر روي كاغذ آورد. به همين خاطر هميشه سعي مي كردم احساسات بدم رو رو كاغذ بيارم و خوبهاش رو تو اين وبلاگ بنويسم. البته هميشه هم اين طور نبود، كه زندگي هميشه اين طوري نيست. بعضي وقتا آدم چنان به هم مي ريزه كه تنها چاره اش گفتنشه نه نوشتنش.

تو اين 10 روز خيلي سعي كردم بيام اين جا و بنويسم. چند بار نوشتم و پاك كردم. اما نتونستم تو وبلاگ منتشرشون كنم و ترجيح دادم حذفشون كنم. نوشتم از احساسم. از توهين هايي كه به شعورم شده. از اين كه يه نفر بياد و جلوي دوربين چشم بزاره تو چشمم و راست راست بهم دروغ بگه. هميشه به دوستام مي گفتم ممكنه هر رفتار بد و زننده اي رو بتونم ببخشم و ازش بگذرم اما اين كه منو خر فرض كنن و به هوش و ذكاوتم و شعورم توهين كنن رو نمي تونم ببخشم. اين بار اما واقعن به شعورم توهين شد. يعني اينقدر خر فرض شدم؟

شايد هم تقصير خودم بوده. شايد بايد زودتر از اينها صدام در ميو مد كه بابا “خر خودتي”.

ايران من

ژوئن 14, 2009 با boogiwoogi

:( :( :( :( :( :(

ديمبولوژي

ژوئن 3, 2009 با boogiwoogi

اين آهنگ از گروه Black Cats رو گوش كنيد.

نه خداييش اين ملت كي مي خان آدم بشن؟ اونوقت مي گيد هي مي آي اينجا و مي گي ملت فلانن و بهمانن.

اين بتهوون بدبخت مادر مرده چه گناهي كرده كه ايراني ها اين جوري بهش گير دادن. يه مدت كه آژير ماشين هاي گازي و آشغالانس ها قطعه زيباي Fur Elise بود. ظاهرن بيچاره اين قطعه رو براي معشوقش ساخته بوده. جالبه همين ماها يكي نگاه چپ به دوست دخترمون مي كنه قاطي مي كنيم (اگه زنمون باشه كه ديگه هيچي، واويلا).

اين دفعه هم كه سمفوني شماره پنجش به ابتزال كشيده شده. اونم چه ابتزالي. جالبه كه چه اسمي پيدا كرده اين شاهكارشون. ديمبولوژي! باور كنيد فكر كنم روحش به گه خوردن افتاده از ساختن اين قطعه ها و سمفوني ها.