تو نمايشگاه ايستادي و داري خيلي جدي در مورد يه سيستم براي يه بازديد كننده توضيح مي دي. يه دفعه يه چهره آشنا رو مي بيني كه داره با لبخند به طرفت مي آد. چهره اي كه چند ساله نديديش و آخرين بار مي دونستي كه رو يه نقطه دورتر از اون نمايشگاه رو اين كره خاكي داره زندگي مي كنه. چهره اي كه از جنس احساسه نه منطق. حس مي كني كه داري خودت رو تو آينه نگاه مي كني. آخه تو هم هميشه دوست داشتي از جنس احساس باشي اما بيشتر آدماي دور و برت از جنس منطق بودن و با ديدن اون دوست قديمي حس مي كني تو اين دنيا تنها نيستي. تو يه لحظه زمان و مكان رو فراموش مي كني. خيلي زود صحبتت با اون بازديد كننده رو جمع مي كني و پيش اون دوستت كه منتظر مونده مي ري. البته با نوع و لحن سلامي كه بين تو و اون دوستت رد و بدل مي شه بازديد كننده هم متوجه مي شه كه از اون لحظه به بعد تو ديگه تو اون نمايشگاه نيستي پس با يه لبخند و تشكر كارتت رو مي گيره و ازت خداحافظي مي كنه. تو يه لحظه سال هاي گذشته تو ذهنت مرور مي شن و مثل يه فيلم از جلوي چشمات رد مي شن. بعد از اون دنيا رنگش عوض مي شه. ديگه همه چيز برات برق مي زنه، حتا چشمهاي اون دوستت. نيم ساعت مي شيني باهاش حرف مي زني. از سال هاي گذشته مي گين و زماني كه با هم همكار بودين، هر چند براي يه مدت كوتاه. بعد دوستت پا ميشه و خداحافظي مي كنه و مي ره. رفتنش رو دنبال مي كني تا اون جايي كه تو جمعيت گمش مي كني. تو اون لحظه حس مي كني يه بخشي از احساست داره ازت جدا مي شه. اما ديدن اون دوست اون هم به شكل كاملن غير منتظره همه روزت رو مي سازه. اون روز تا آخر شب واقعن يه روز ديگس. روزي كه با همه روزها فرق داره.
ديروز واقعن روز زيبايي بود.
