اين ساعت بيولوژيك هم عجب چيز مزخرفيه. يه مدت روي اين تنظيم شده كه نصف شب بخابي و لنگ ظهر بيدار بشي. بعد يهو يه روز مي بيني بايد ساعت 6 صبح بيدار بشي. شبش هر كاري مي كني بخابي خابت نمي بره و تا ساعت 3 و نيم بيدار مي موني. ساعت 6 صبح با كتك و بد و بي راه به زمين و زمان و چند بار قطع كردن زنگ ساعت و دوباره زنگ زدن اون بيدار مي شي. تا عصر دهنت از خميازه 2 سايز گشادتر مي شه. بعدش با مغزي نميه خاب 70 كيلومتر رانندگي مي كني تا برسي به خونه و تمام دلخوشيت هم اينه كه مي رسي خونه و يه خاب سير مي كني. مي رسي خونه از گرسنگي هر چي دم دستت مي آد مي خوري كه بعدش بخابي. غافل از اين كه اون ساعت بيولوژيكه قرار نيست بزاره بخابي. همون آش و همون كاسه. بيست دقيقه از ساعت 12 شب گذشته. بدنت حسابي كوفتس اما دريغ از خاب. فردا صبح هم بايد دوباره ساعت 6 بيدار بشي و بري.
نتيجش مي شه اين كه بعد از يك ساعت و نيم غلت زدن تو رختخاب پا مي شي مي آي اينجا گزارش مي دي به خلق خدا كه آي عالم و آدم من خابم نمي بره. چه خاكي تو سرم كنم؟ :(
آگوست 2, 2009 در t 12:25 ب.ظ |
خوش به حالت. من دقیقاٌ مشکلم با خودم (و البته مشکل مامان و بابا با من) خواب زیاده. ساعت 7 عصر از سرکار می رسم خونه تا 9 و 10 به ضرب و زور و کتک بیدار می مونم و بعد می خوابم. خیلی هم بده ها آدم وقت کم می آره واسه کاراش. اصن صبحا که بیدار می شم احساس می کنم 3 روزه خوابم. بده ، دوستش ندارم. بعضی وقتا که مجبور می شم بیدار بمونم واسه انجام کارام یا با خواهرام، خیلی حس خوبی بهم دست می ده. یه آرامش خاصی داره شبا
آگوست 4, 2009 در t 12:26 ق.ظ |
نسرين جان، خوش به حالت. من كه تا ساعت از 12 شب رد نشه خابم نمي گيره. الان هم ساعت 1:25 نصف شبه كه من دارم اين جا مي نويسم. صبح هم بايد ساعت 6 بيدار بشم
آگوست 19, 2009 در t 1:33 ب.ظ |
كاش مي شد اين خواب رو تو خونواده ما كم مي كردن. صبح كه مي خواي بري سر كار بايد به زمين و زمان فحش بدي.
آگوست 21, 2009 در t 8:56 ب.ظ |
dawn عزيز، واقعن ها.