از روزي كه اين وبلاگ رو شروع كردم تصميم داشتم چيزاي خوب و مثبت توش بنويسم. ياد گرفته بودم كه براي از بين بردن احساسات بد بايد اون ها رو بر روي كاغذ آورد. به همين خاطر هميشه سعي مي كردم احساسات بدم رو رو كاغذ بيارم و خوبهاش رو تو اين وبلاگ بنويسم. البته هميشه هم اين طور نبود، كه زندگي هميشه اين طوري نيست. بعضي وقتا آدم چنان به هم مي ريزه كه تنها چاره اش گفتنشه نه نوشتنش.
تو اين 10 روز خيلي سعي كردم بيام اين جا و بنويسم. چند بار نوشتم و پاك كردم. اما نتونستم تو وبلاگ منتشرشون كنم و ترجيح دادم حذفشون كنم. نوشتم از احساسم. از توهين هايي كه به شعورم شده. از اين كه يه نفر بياد و جلوي دوربين چشم بزاره تو چشمم و راست راست بهم دروغ بگه. هميشه به دوستام مي گفتم ممكنه هر رفتار بد و زننده اي رو بتونم ببخشم و ازش بگذرم اما اين كه منو خر فرض كنن و به هوش و ذكاوتم و شعورم توهين كنن رو نمي تونم ببخشم. اين بار اما واقعن به شعورم توهين شد. يعني اينقدر خر فرض شدم؟
شايد هم تقصير خودم بوده. شايد بايد زودتر از اينها صدام در ميو مد كه بابا “خر خودتي”.
ژوئن 25, 2009 در t 10:35 ب.ظ |
جهان
اندوهگن
رها شده با خویش…….
“یعنی اینقدر احمق فرض شدم؟”هنوز این آن پرسش سوزان است…
ژوئن 26, 2009 در t 1:57 ق.ظ |
صنم جان،
ژوئن 26, 2009 در t 3:29 ق.ظ |
آخر مگر سالها نیست که بهشان گفتهایم «خر خودتاناید»؟ و مگر ککشان هم گزیده است؟
ژوئن 26, 2009 در t 11:45 ب.ظ |
جناب سولوژن، نگفته ايم ديگر، متاسفانه نگفته ايم.
ژوئن 27, 2009 در t 5:57 ق.ظ |
چگونه باید میگفتیم که نگفتیم؟!
ژوئن 28, 2009 در t 12:36 ق.ظ |
جناب سولوژن، اين اولين باره كه به شكل كاملن مدني و گسترده مردم اعتراض خودشون رو به شكل آشكارا مطرح كردن.
ژوئن 28, 2009 در t 6:12 ب.ظ |
به بوگی: مسالهای که هنوز برایام روشن نیست این است که هدایت اعتراضها چگونه باید باشد تا به اندازهای گسترده باشد تا خیلی زود سرکوب نشود. وگرنه میتوان گفت وقایع هجده تیر و فعالیتهای زنان -که بدجوری سرکوب شدند- از همین جنس اعتراضهای مدنی بود.
ژوئن 28, 2009 در t 7:00 ب.ظ |
جناب سولوژن، اعتراض هايي مانند 18 تير و جنبش آزادي زنان با تمام وسعت و حجم شدت سركوب ها از نوع اعتراض هاي صنفي به حساب ميان. در مورد هدايت اعتراض ها هم مسئله اين جاست كه پرسش هاي زيادي در مورد تمامي اين حوادث وجود داره.
جولای 6, 2009 در t 12:24 ق.ظ |
مي دوني جيه؟ اونيكه شعور داشت بهش برخورد. اونيهم كه شعور نداشت گفت فكر نون كن كه خربزه ابه. بريد تو خونه . شماها هيچ كاره هستيد. اينا رو كسي به من گفت كه خودش تو تظاهرات هاي اول انقلاب شركت كرده بود. جالب اينجاست يك سنگي بوده كه اين احمق ها انداختن تو چاه و اينهمه عاقل بايد كشته بشه تا بتونه درش بياره بازم دارن ترمز بازي در ميارن و نمي زارن و تو دل همرو خالي مي كنن و نا اميدي رو رواج ميدن.
جولای 6, 2009 در t 12:25 ق.ظ |
بوگي من dawn هستم چرا با اسم تو ثبت مي شه؟
جولای 8, 2009 در t 11:39 ب.ظ |
dawn عزيز، چون هواست نبود كه پاي كامپيوتر من نشستي و اين كامنت رو گذاشتي