تا حالا شده رويايي ببينيد و يهو از خاب بپريد بعد از اين كه بي موقع از خاب پريدين به زمين و زمان بد و بيراه بگيد؟
اين شده جريان امروز صبح ما. داشتم خاب عجيب، جالب و دوست داشتنيي مي ديدم. يه جايي بودم كه شايد حدود 15 سال بود كه اون جا رو ديگه نديده بودم. خيلي از آدمهاي دوست داشتني كه سال ها بود نديده بودمشون اونجا بودن. تو خاب حس كردم كه خيلي دلم براشون تنگ شده. جالبيش اين بود كه خيلي از اون آدم ها در واقعيت اصلن (يا حداقل تا اونجايي كه من مي دونم) همديگرو نمي شناسن. اما همشون اونجا بودن و يه جورايي بود كه انگار سال هاست با هم دوستن. خلاصه كلي داشتم حال مي كردم. زمان هم زمان حال بود. خلاصه گرم حرف بوديم كه يهو با زنگ ساعت بيدار شدم. تا نيم ساعت بد وبيراه مي گفتم كه چرا ساعت رو رو اون ساعت لعنتي تنظيم كرده بودم. چرا اون رو مثلن رو يه ربع بعدش تنظيم نكرده بودم. خلاصه بد ضد حالي بود. خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه از اين ضد حالا رو.



