طرف مي دونه من به هيچ كدوم از اين چيزايي كه به اسم عرف تو كله مردم چپوندن اعتقاد ندارم.
باز هم مي گه “ببين زشته! خوب نيست اين طوري تو خيابون راه مي ري.”
مي گم “آخه اين كجاش زشته كه من روي جدول راه مي رم؟ خوب الان هوس كردم اين كار رو انجام بدم. تو اين شهر هم كه جدول سالم كه آدم بتونه چند قدم روش راه بره به ندرت پيدا مي شه. كاري هم كه به كسي ندارم.”
مي گه “بابا مردم مي بينن! بده. اونوخ پيش خودشون فكر مي كنن اين پسره با اين سن و سال خل شده!”
مي گم “خوب، فكر كنن. مگه با فكر كردن اونا من خل مي شم يا مثلن اگه اين كارو انجام ندم و به ميل اونا رفتار كنم از خلي در ميام و آدم! مي شم؟”
مي گه “بابا اصلن ولش كن. تو هيچوقت درست نمي شي. هر كاري دلت مي خاد بكن”
مي گم “خوب اين كه مشخصه. اگه قرار بود درست! بشم تو اين 37 سال درست! شده بودم. من هر طور دوست داشته باشم تا اونجايي كه به كسي صدمه نخوره و باعث آزار كسي نشه رفتار مي كنم.”
مي گه “هيچ فكر كردي كه مردم با ديدن اين كار تو معذب مي شن. خوب تو با اين كارت داري اونا رو رنج مي دي”
مي گم “خوب آره اونا ممكنه معذب بشن. اما قرار نيست چون اونا ياد نگرفتن به آزادي من احترام بزارن من خودم رو از آزاديم محروم كنم. مگه كارايي كه اونا مي كنن و نوع مصنوعي كه زندگي مي كنن و تو جامعه رفتار مي كنن من رو عذاب نمي ده. مگه من تا حالا به اونا اعتراض كردم كه چرا اينقدر مصنوعي رفتار مي كنين؟”
مي گه “خوب دليل نداره اگه اونا كار اشتباهي مي كنن تو هم اون كار رو تكرار كني”
مي گم “خوب درست به همين دليله كه منم دارم اين كار رو انجام مي دم. من نمي خام مثل اونا زندگي كنم”
درست همين موقع مي رسيم به چند تا جدول سالم ديگه و من مي رم بالا و شروع مي كنم به راه رفتن روي اونا.
مي گه “من رو بگو كه كلي خودم رو خسته كردم. انگار ياسين به گوش خر مي خوندم.”
مي گم “كاملن درست مي گي. من همون خره ام. پس بزار با اين راه رفتن رو جدولا حال كنم.”