تا اونجايي كه يادم مياد روز اول مهر رو دوست نداشتم. آخه اين چه وضعي بود كه بايد 9 ماه سال (درست به اندازه يه بارداري) رو مي رفتيم تو مدرسه. همه چيز رو دربست قبول مي كرديم – يعني مجبورمون مي كردن قبول كنيم. نه اين كه با ياد گرفتن مخالف باشم ها كه برعكس انسان بايد در لحظه لحظه زندگيش در حال يادگيري باشه. ولي با اين سيستم آموزشي و آكادميك مخالفم دربست. فقط تا گرفتن ديپلم بايد 12 شكم بزاييم (اونم سالي يه شكم). زن هاي قديم رو در نظر بگيرين. بعد از اون همه زايمان چه به روزشون ميومد. حالا ببينيد سر اين بچه هاي بيچاره چي مياد. از اون ور 12 سال تا ديپلم. بعدشم دانشگاه.
تا اونجايي كه يادم مياد هر سال روز اول مهر رو مي پيچونم و نمي رم سر كار. اينم از عوارض همون سال هاست.
اما از طرف ديگه از مهر از اين كه هوا سرد مي شه خيلي خوشم مياد. واقعن پاييز فصل قشنگيه.
سپتامبر 24, 2008 در t 1:06 ب.ظ |
اول مهر بوی کتاب درسی رو تجسم کنین. روح آدم تازه می شه. هنوزم بوشو احساس می کنم. وای چه حالی داشت کتاب جلد کردن اول سال
سپتامبر 25, 2008 در t 2:59 ق.ظ |
من هم از اول مهر خوشام نمیآمد. مشکل هم دقیقا همین مدرسه بود. البته سالهای دبیرستان کمی بهتر بود و خیلی هم بدم نمیآمد. اما دانشگاه که بودم اوضاع بهتر بود. یعنی گاهی دلام قیلی ویلی میرفت که بروم سر کلاسها.
سپتامبر 27, 2008 در t 3:26 ق.ظ |
dawn عزيز، بوي كتاب نو واقعن عاليه. ولي وقتي مي بيني كه اون بو مربوط به كتابيه كه اصلن دوست نداري بخونيش ولي مجبوري كه يادش بگيري و امتحانش رو بدي يه كمي حالت بد نمي شه؟
جناب سولوژن، نمي دونم اشكال از نوع سيستم آموزشيه يا بعضي دانش آموزها و دانشجوها مثل من. حس مي كنم مقدار زيادي از عمرم رو – اونم بهترين سال هاش رو – مجبور بودم چيزهايي رو ياد بگيرم كه نه دوست داشتم نه هيچوقت بهشون نياز پيدا كردم. اين تو دانشگاه خيلي فجيع تر شد. ترم هاي اول كه انرژي داشتم و به عبارتي سرمون درد مي كرد براي ادبيات بيهوده صرف درس هايي شد كه نه به درد اين دنيامون مي خوره نه اون دنيا. آخرش هم ديدم كه از 140 واحد كه پاس شد نصف بيشترش رو از روي اجبار پاس كردم.
اين سيستمه كه آدم رو اذيت مي كنه. من مگه چقدر قراره عمر كنم؟ اونم الان كه با اينترنت دسترسي به تمام اطلاعاتي كه نياز دارم و دوست دارم اينقدر راحت شده و اينقدر مطلب هست كه واقعن براي كار روي اونها وقت كم ميارم.