Sunday Bloody Sunday (U2)

جولای 5, 2009 by boogiwoogi

Yes…

I cant believe the news today
Oh, I cant close my eyes and make it go away
How long…
How long must we sing this song?
How long? how long…

cause tonight…we can be as one
Tonight…

Broken bottles under childrens feet
Bodies strewn across the dead end street
But I wont heed the battle call
It puts my back up
Puts my back up against the wall

Sunday, bloody sunday
Sunday, bloody sunday
Sunday, bloody sunday (sunday bloody sunday…)
(allright lets go!)

And the battles just begun
Theres many lost, but tell me who has won
The trench is dug within our hearts
And mothers, children, brothers, sisters torn apart

Sunday, bloody sunday
Sunday, bloody sunday

How long…
How long must we sing this song?
How long? how long…

cause tonight…we can be as one
Tonight…
Tonight…

Sunday, bloody sunday (tonight)
Tonight
Sunday, bloody sunday (tonight)
(come get some!)

Wipe the tears from your eyes
Wipe your tears away
Wipe your tears away
I wipe your tears away
(sunday, bloody sunday)
I wipe your blood shot eyes
(sunday, bloody sunday)

Sunday, bloody sunday (sunday, bloody sunday)
Sunday, bloody sunday (sunday, bloody sunday)
(here I come!)

And its true we are immune
When fact is fiction and tv reality
And today the millions cry
We eat and drink while tomorrow they die

The real battle yet begun (sunday, bloody sunday)
To claim the victory jesus won (sunday, bloody sunday)
On…

Sunday bloody sunday
Sunday bloody sunday…

لينك آهنگ در يو تيوب

لينك فايل صوتي

نهادينه شدن خشونت

ژوئن 26, 2009 by boogiwoogi

يكي از بدي ها و نفرت انگيز بودن همه اين ماجراهاي اين روزها تو اينه كه جامعه داره خشن تر مي شه.

اگه بخايم به شكل انساني و به دور از تعصب به قضيه نگاه كنيم با دو گروه از انسان ها رو به رو هستيم. يه عده اعتقادشون بر اينه كه به راي اون ها خيانت شده و بايد از حقشون دفاع كنن و يه عده ديگه در مقابل اون ها كه اعتقاد دارن به اقتضاي (تو اين وضعيت خاهشن به املاي اين كلمه ايراد نگيرين چون مي دونين اصلن حوصله ندارم) وظيفه ديني بايد با گروه اول مبارزه كنن.

من نمي خام در اين مورد كه آيا گروه اول درست مي گن و واقعن حق با اون هاست يا نه صحبت كنم (كه البته من هم فكر مي كنم حق با اون هاست). در اين مورد كه آيا گروه دوم هم واقعن به وظيفه ديني خودشون عمل مي كنن هم نمي تونم نظر بدم.

اما يه نكته كاملن مشخصه. اين كه بعد از تمامي اين جريان ها، جدا از اين كه در نهايت كدام يك از اين دو گروه پيروز بشن، و نتيجه نهايي اين انتخابات به چه شكلي رقم بخوره، ما با جامعه اي روبه رو خاهيم بود كه خشونت رو به بدترين شكل خودش تجربه كرده. با وجود تمام حس انسان دوستي و عقل و منطق واقعيت اينه كه ما به هر حال به سمت يكي از اين دو گروه تمايل داريم و اين تمايل باعث مي شه كه نفرتي در ما از گروه مقابل به وجود بياد. به حدي كه وقتي صحنه كتك زدن طرف مقابل رو مي بينيم حس “دل خنك شدگي” پيدا مي كنيم انگار نه انگار كه او هم انساني است. در اين كه حق با كدوم گروهه من نمي تونم نظر بدم چون به هر حال تفكر من باياس شده. از نظر من حق با گروهيه كه من به اون تعلق دارم. اما زماني كه خشونت در طول زمان به امري عادي تبديل مي شه ديگه گروه مقابل رو مجموعه اي از انسان ها نمي تونم ببينم و آزار ديدن اون ها هم ديگه هيچ حس تاثري در من ايجاد نمي كنه.

البته اين رو هم مي دونم كه براي به دست آوردن هر چيزي بايد بهاي اون رو پرداخت. مي دونم كه هر چقدر اون چيز با ارزش تر باشه بهاي سنگين تري بايد براش پرداخت و چه چيزي ارزش مند تر از آزادي و چه بهايي بالاتر از جان. مي دونم كه همه جوامع آزاد يه زماني بهاي اون رو پرداختن (البته اين هم بحثيه كه چرا ما صد ساله كه داريم بهاي اون رو مي پردازيم اما هيچ وقت گيرمون نمي آد). اما اين رو هيچ وقت از ياد نبريم كه به هر حال ما انسانيم و نبايد به هيچ وجه اجازه بديم كه خشونت در ما نهادينه بشه. سعي كنيم كه از كتك خوردن و كشته شدن هر كسي متاثر بشيم حتا اگه از گروه مقابل باشه. يادمون باشه كه هميشه گروه سومي هم هست كه دنبال همين خشونت ماست.

يه بار يه جمله از شريعتي خوندم با اين مضمون:

در هر جنگي دو گروه هستن كه هم ديگرو نمي شناسن اما با هم مي جنگن و دو گروه كه هم ديگرو خوب مي شناسن و هرگز با هم نمي جنگن.

برادر بي قراره

ژوئن 24, 2009 by boogiwoogi

از روزي كه اين وبلاگ رو شروع كردم تصميم داشتم چيزاي خوب و مثبت توش بنويسم. ياد گرفته بودم كه براي از بين بردن احساسات بد بايد اون ها رو بر روي كاغذ آورد. به همين خاطر هميشه سعي مي كردم احساسات بدم رو رو كاغذ بيارم و خوبهاش رو تو اين وبلاگ بنويسم. البته هميشه هم اين طور نبود، كه زندگي هميشه اين طوري نيست. بعضي وقتا آدم چنان به هم مي ريزه كه تنها چاره اش گفتنشه نه نوشتنش.

تو اين 10 روز خيلي سعي كردم بيام اين جا و بنويسم. چند بار نوشتم و پاك كردم. اما نتونستم تو وبلاگ منتشرشون كنم و ترجيح دادم حذفشون كنم. نوشتم از احساسم. از توهين هايي كه به شعورم شده. از اين كه يه نفر بياد و جلوي دوربين چشم بزاره تو چشمم و راست راست بهم دروغ بگه. هميشه به دوستام مي گفتم ممكنه هر رفتار بد و زننده اي رو بتونم ببخشم و ازش بگذرم اما اين كه منو خر فرض كنن و به هوش و ذكاوتم و شعورم توهين كنن رو نمي تونم ببخشم. اين بار اما واقعن به شعورم توهين شد. يعني اينقدر خر فرض شدم؟

شايد هم تقصير خودم بوده. شايد بايد زودتر از اينها صدام در ميو مد كه بابا “خر خودتي”.

ايران من

ژوئن 14, 2009 by boogiwoogi

:( :( :( :( :( :(

ديمبولوژي

ژوئن 3, 2009 by boogiwoogi

اين آهنگ از گروه Black Cats رو گوش كنيد.

نه خداييش اين ملت كي مي خان آدم بشن؟ اونوقت مي گيد هي مي آي اينجا و مي گي ملت فلانن و بهمانن.

اين بتهوون بدبخت مادر مرده چه گناهي كرده كه ايراني ها اين جوري بهش گير دادن. يه مدت كه آژير ماشين هاي گازي و آشغالانس ها قطعه زيباي Fur Elise بود. ظاهرن بيچاره اين قطعه رو براي معشوقش ساخته بوده. جالبه همين ماها يكي نگاه چپ به دوست دخترمون مي كنه قاطي مي كنيم (اگه زنمون باشه كه ديگه هيچي، واويلا).

اين دفعه هم كه سمفوني شماره پنجش به ابتزال كشيده شده. اونم چه ابتزالي. جالبه كه چه اسمي پيدا كرده اين شاهكارشون. ديمبولوژي! باور كنيد فكر كنم روحش به گه خوردن افتاده از ساختن اين قطعه ها و سمفوني ها.

دعاي نيمه شب

می 31, 2009 by boogiwoogi

خدايا همه انسان ها را بدون تبعيض به راه راست هدايت بفرما.

انتخابات جهان سومي

می 27, 2009 by boogiwoogi

تو يكي از قسمت هاي سريال “لبه تاريكي” جو دان بيكر، در حالي كه داشت اسلحه اش رو از كوله پشتيش در مي آورد، در جواب رفيقش كه ازش پرسيده بود “تو آمريكاي جنوبي چي كار مي كردي؟” گفت “دموكراسي پياده مي كرديم! تو جهان سوم كافيه نصفشون رو بكشي. دموكراسي خودش ايجاد مي شه.”

حالا شده جريان انتخابات ايران. يه عده دارن خودشون رو مي كشن كه تحريم نكنين. يه عده ديگه هم داد مي زنن كه بايد تحريم كرد. شانس هم آورديم كه اين جا مثل آمريكا حمل سلاح مجاز نيست. وگر نه تا حالا كلي كشتار شده بود. البته همين جوري هم كم به هم ديگه نمي پريم.

بابا چرا فكر نمي كنين دموكراسي يعني همين احترام به نظر هم ديگه؟ مگه نه اين كه راي گيري يعني انتخاب به راي اكثريت؟ خوب اگه اكثريت فكر مي كنه تحريم راه حله نبايد به نظرشون احترام گذاشت؟ يا اگه فكر مي كنه بايد راي داد اونم به يه كانديداي خاص بايد بهشون فحش داد؟

بابا يه رييس قوه مجريه تعيين كردن كه اين همه دعوا نداره.

مهاجران فضا

می 16, 2009 by boogiwoogi

فرض كنيد سفر به فضا امكان پذير شده و عده اي به سياره ديگه اي، مثلن مريخ، مهاجرت كردن. مطمئنن اين عده افراد عادي نخاهند بود. احتمالن افرادي با دانش ها و تخصص هاي مختلف تا بتونن اولين اجتماع رو اون جا پايه ريزي كنن. پايه ريزي اون اجتماع به احتمال زياد نياز به زمان بسيار طولاني، چيزي بيش از عمر يك يا دو نسل از اون انسان ها، خاهد داشت. از طرف ديگه مي دونيم كه حتا نزديك ترين سياره، كه مريخ باشه، هم خونه خاله نيست كه هر كي هر وقت دلش خاست بياد زمين دلش واشه و برگرده. از طرف ديگه مي دونيم كه نمي شه در زمان برنامه ريزي براي فرستادن اونا فكر همه چيز رو كرد و براي همه سال هاي آينده اون ها برنامه ريزي داشت و تكنولوژي هاي مورد نياز اونها رو براشون طراحي و ارسال كرد يا اين كه مثلن تا ابد يه عده رو زمين بشينن فكر كنن اونا الان چي لازم دارن براشون بسازن و بفرستن، تخم دو زرده كه نكردن رفتن يه سياره ديگه.

خوب، چيزي كه مشخصه اينه كه اين انسان ها با يه سري از ابزارها، تكنولوژي ها و لوازمي به اون جا مي رن كه براي دوام آوردن براي چند سال بر روي اون سياره و شروع زندگي اجتماعي نياز دارن. اونا بايد به محض رسيدن شروع كنن به آماده سازي محيط و ساخت و طراحي چيزهايي كه در دراز مدت به اونها نياز دارن به شكلي كه كم كم وابستگي خودشون رو به زمين كم كنن تا جايي كه ديگه عملن بي نياز بشن. چيزي كه مشخصه اينه كه در سال ها و يا شايد دهه هاي اول، از زمين كمك هايي براي اونها ارسال مي شه يا اين كه دانشمندان زميني با اون ها هم فكري مي كنن.

اگه همه چيز بر وفق مراد پيش بره نسل هاي آينده اونها ممكنه از اون پناه گاه هاي اوليه خارج شده باشن و تو خونه هايي كه با مصالحي از همون سياره و با توجه به شرايط اون جا ساخته شده زندگي كنن. مطمئنن روابط اجتماعيشون هم دستخوش تغيير مي شه و بر اساس نيازها و شرايط جديدشون شكل مي گيره.

حالا اين سناريو رو از يه زاويه ديگه نگاه مي كنيم.

فرض كنين بعد از مهاجرت اونا، مثلن بعد از 50 سال، حيات روي زمين از بين بره، مثلن با برخورد يه ستاره دنباله دار يا يه جنگ اتمي همه جانبه.

خوب چه اتفاقي ممكنه براي اون ها بي افته؟ يه احتمال اينه كه اون ها هنوز نتونسته باشن استقلال خودشون از زمين رو به دست آورده باشن و بدون كمك هاي زمين بعد از يه مدت همه اون ها از بين برن.

احتمال دوم اينه كه اونها تا اون موقع به حداقل استقلال براي ادامه حيات تو اون سياره رسيده باشن و به بقا ادامه بدن.

فرض كنيم احتمال دوم انجام بشه (ما كه همه چيزو اون طور كه مي خاستيم فرض كرديم اينم سر بقيه)

حالا زمان گذشته، مثلن چند هزار سال. اون ها به هر سختي كه بوده ديگه اون جا دوام آوردن و تو اين سال ها رو به پيش رفت (يا بهتره بگيم بهينه كردن شرايط) حركت كردن.

پرسشي كه اين جا مطرح مي شه اينه كه تصور اون ها از زميني، كه يه روزي محل اوليه زندگي اجداد اون ها بوده، چي مي تونه باشه؟ چيزي كه اون ها از زمين مي بينن يه سياره مرده و بي روحه كه هيچ اثري از حيات هم روي اون نيست. داستان هايي هم كه پدرها نسل به نسل براي بچه هاشون از زمين بگن كم كم تبديل به افسانه مي شه. اگه اون ها كتاب ها و دست نوشته هاي اجدادشون رو در مورد زمين بخونن آيا اون ها رو بيش از يه مشت خرافات و يا افسانه در نظر نخاهند گرفت؟

از طرف ديگه اون تجهيزات و تكنولوژي هايي كه به همراه انسان هاي اوليه از زمين به اون سياره برده شده به مرور زمان فرسوده مي شن و بعد از اون همه سال تبديل به آثار باستاني مي شن. احتمال اين كه مسير پيش رفت دانش تو اون سياره دقيقن در ادامه مسير و تكميل كننده دانش روي زمين باشه وجود داره اما اين احتمال هم وجود داره كه از يه طرف به دليل فرسوده شدن تجهيزات و از طرف ديگه به دليل قطع اتصال با دانش زميني، و يا هر دليل ديگه اي، اون ها هم در دوره هايي دچار افول بشن، نزديك به صفر بشن و دوباره خودشون رو به شكل ديگه اي احيا كنن. تو اين حالت آيا اين عجيبه كه اون ها دست نوشته هاي اجدادشون در مورد سفرهاي فضايي رو خيال پردازي بدونن؟ يا اين كه عجيبه وقتي ببينن كه اجدادشون از چيزهايي گفتن كه اون ها با دانش پيش رفتشون به اون نتايج رسيدن يا با ديدن اون آثار باستاني دچار تعجب بشن؟

اين همون تعجبيه كه من گاهي باهاش رو به رو هستم.

بحث شبانه و آش كندوان

می 11, 2009 by boogiwoogi

چه حالي مي ده آدم بعد از يه بحث حسابي با پسر خالش در مورد اتفاقاتي كه بعد از سفر و سكونت انسان در يك كره ديگه ممكنه بيافته (از بعد فلسفي و تصور نسل هاي آينده اونا از زمين كه تو پست بعدي در موردش توضيح مي دم) ساعت 3 نصف شب تو راه برگشت به خونه هوس جاده چالوس بكنه و تا بياد به خودش بجنبه كه بابا بي خيال، ببينه كنار تونل كندوان داره آش مي خوره بعدشم طلوع خورشيد رو كنار سد كرج ببينه و بعد هم كه رسيد خونه مستقيم بياد تو وبلاگش بعد مدت ها كه هيچي ننوشته شروع كنه به نوشتنش.

از بچگي وقتي شبا تو جاده مي ديدم دو تا ماشين از روبه رو مي آن و نور بالاشونو مي زنن پايين و بعد كه رد شدن دوباره مي زنن بالا، همچي انگار سلام و عليكي مي كنن با هم، خيلي حال مي كردم. ولي بعضيا واقعن بي شعورن نورو مي زني پايين براشون، عين گاو با اون نور بالاشون تو چشات نگاه مي كنن و رد مي شن مي رن. مثل اين كه به ديوار سلام كردي.

 

پي نوشت بي ربط: برنامه نويسي net. رو شروع كردم بدجور به كتاب آموزشي نياز دارم. مخصوصن visual C .net. اگه پيشنهادي دارين ممنون مي شم. اگه هم pdf باشه كه ديگه چه بهتر.

كله پاچه

آوریل 24, 2009 by boogiwoogi

عجب صحنه ايه كله پاچه خوري. فجيع تر صحنه پايانيه كه همه گوشت و چيزهاي قابل خوردن تموم شده و يه مشت استخون مونده وسط سفره.